<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com</link>
<description>از این روزهای حسین نوروزی و بانو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 08:09:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بلند نشو از رخت‌خوابت</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-594.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مادربزرگ، سال‌ها چشم‌انتظار مرگ &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/post-556.aspx&quot; target=_blank&gt;نشست&lt;/A&gt;. چیز دیگری نداشت، کسی را نداشت که منتظر آمدنش باشد. آن‌قدر نشست پشت آن پنجره، و خیره شد به بیابان‌های آخر شهرک، که یک‌روز سکته کرد و تمام. چندسال، چشم‌‌انتظار مرگ نشست، و شاید تنها آدم این خانواده بود که نتیجه‌ی چشم‌انتظاری‌اش را دید. او یک قهرمان بود، که البته باور نشد.&lt;BR&gt;آن‌سال‌ها را، تمام آن‌سال‌ها را خانه‌نشین بودم. از نزدیک، و بی‌که بخواهم آرامشش را به‌هم بزنم، زیرچشمی نظاره‌اش کردم، و روزی که مرگ از راه رسید، به خودم گفتم «بالاخره از راه رسید.. بالاخره!»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- داستان کوتاه: مرد، دستی روی سیبیلش کشید، با خود زمزمه کرد: «ای‌داد..».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تصویر سینمایی‌اش خیلی آشناست: زنی که صورتش هیچ حالت خاصی ندارد، و صدایش هیچ حس خاصی ندارد، و خودش هیچ آرزوی خاصی ندارد، یعنی انگار اصلا آرزویی ندارد؛ آدمی که پذیرفته، قبول کرده، تن داده، و کنار آمده است. &lt;BR&gt;همیشه دارم حرف می‌زنم. همیشه دارم خاطره تعریف می‌کنم. وقتی که نمی‌توانم حرف بزنم، چندجا چندچیز چندجور می‌نویسم. مهم نیست که چی و با چه کیفیتی، فقط باید بنویسم. و این، یعنی که من، درون من، هرگز آرام نیست، و دارد با یک چیزی می‌جنگد. هرکسی عذاب خودش را به دوش می‌کشد، و ما از عذاب نهان هم خبر نداریم. حتی اگر چیزی شنیده باشیم، باز هم وقتی دیگری روی خاک سرد می‌افتد، شرح واقعی عذاب نهانش را با خود می‌برد. دی‌‌روز عصر، وسط شلوغی نمایش‌گاه علی‌رضا، به این فکر کردم که وقتی روی خاک سرد افتادی، افتادی! همه‌چیز با تو تمام می‌شود. پس نگران نباش.&lt;BR&gt;حس آن صورتی که هیچ‌چیز درش نیست، حسی که حتی شبیه مرگ نیست، شبیه زندگی نیست، شبیه هیچ‌چیز نیست، آن صورت خالی؛ فقط قهرمان‌ها هستند که جراتِ آن صورت خالی را دارند؛ کسانی که آگاهانه و خودخواسته، می‌توانند قبول کنند، و کنار بیایند، و دیگر سکوت، سکوت، سکوت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- یه‌بار یه بید مجنون، پریشان در باد. یه دریاچه، آرام. یه مرد ماهی‌گیر در قایقش به‌‌سوی غروب. آقام اما گفت «من از کوه فوجی بالا خواهم رفت» :|&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ده‌سال قبل، چندین‌هفته، پای یک ستون در هفته‌نامه‌ای، سطری را تکراری می‌نوشتم: «یه‌روز یه مرده، می‌خوره به نرده». بدون ربط خاص، و بدون توضیح. آن‌قدر هم اوضاع نشریه به‌هم‌ریخته بود که کسی اصلا مطالب را نمی‌خواند که سوال کند چرا. هفته‌نامه که تعطیل شد، چندهفته بعدش زندگی مشترک هم به پایان رسید. این هم‌زمانی، اتفاقی نبود: چندین و چند‌هفته یک سطر بی‌مزه و تکراری را به هر ضرب و زوری بود، در مطالب مختلف گنجاندم، و منتشر شد. چرا؟ آن‌سال، خوب یادم هست که چنان حقیر و از پا افتاده بودم، که تقریبا فقط در همان یک ستون مجله، در حضور خوانندگانی کم‌تر از هزارنفر (بر اساس میزان فروش)، می‌جنگیدم: تکرار، تکرار، تکرار. عین مسیر &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/post-584.aspx&quot; target=_blank&gt;عقربه‌های ساعت&lt;/A&gt;، که مدت‌ها با تقدیر محتوم خود می‌‌جنگند، تا ساعت از کار بیفتد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- یه‌بار یه گزارش‌گر تلویزیون تو خیابون جلوی آقامو می‌گیره، می‌گه نظر شما درباره‌ی تغییر فصل‌ها چیه؟ آقام هیفده‌دقیقه براش گریه می‌کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آدمی که ناگهان کنار یک جاده‌ی بین شهری، ماشینش را نگه داشته، پیاده شده، عین تو فیلما، رفته سمت حاشیه‌ی جاده، سنگی برداشته پرت کرده سوی ناکجای تاریکی، و فریاد زده «آخه بابا چی می‌خوای از جون ما؟ چرا این‌جوری می‌کنی؟ بس نیست؟؟»، و ماشین‌های ره‌گذر را برای دقیقه‌ای دور خودش نگه‌داشته، لزوما دیوانه نیست، چت نکرده، و مست هم نیست. آن آدم، می‌تواند مردی باشد که یک‌‌روز قرار بوده در سینه‌ی یک خانوم‌دکتر صبح‌به‌صبح برود مطب و شب برگردد، اما در تمام زندگی به یک حریف چغر برخورده، ذره‌ذره شکسته، و حالش هم واقعا خوب نیست؛ آن آدم، بعد از آن فریادها، دیگر به هیچ‌چیز اعتقاد ندارد، و هیچ امیدی ندارد، و هیچ‌چیز ندارد؛ فقط یک صورت خالی است؛ «عین تو فیلما».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- آقام یه‌بار به یه درخت گفت «بیا سمت ما!» درخت نیومد. آقام هم نرفت طرفش. در واقع آقام می‌خواست این درس رو به ما بده که پیام‌برا هم گاهی دل‌شون می‌شکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در یک فیلم سینمایی، زن و مردی برای آشنایی در رستوران کنار هم نشسته‌اند. زن می‌گوید «آخرین مردی که با من تو رستوران دیدار کرد، گفت می‌ره دست‌شویی، و دیگه هرگز برنگشت». فکر می‌کنم که پس در هرکجای جهان، لحظاتی وجود دارد که آدم‌ها دو دقیقه می‌روند این بغل، و دیگر برنمی‌گردند؛ می‌روند از سر کوچه سیگار بگیرند، و دیگر برنمی‌گردند؛ می‌روند، و دیگر برنمی‌گردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- فیلم کوتاه درباره‌ی عشق || روز- داخلی: مرد زیر لب زمزمه می‌کند «ای‌داد» / شب - داخلی: مرد زیر لب زمزمه می‌کند «دیگه واقعا ای‌داد»/ &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/music/nirSJabb/Sraphine_-_Michael_Galasso_-_F.html&quot; target=_blank&gt;تیتراژ پایانی&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 08:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-594.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سقوط، سرشار از ناگفته‌هاست</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-593.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه وبلاگ بزنم، اسمش رو بگذارم «کابوس‌های روسی». &lt;BR&gt;توش فقط هی فریاد بزنم از خواب بپرم... &lt;BR&gt;هی فریاد بزنم از خواب بپرم... &lt;BR&gt;هی فریاد بزنم از خواب بپرم...&lt;BR&gt;ای‌وای&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 05:14:10 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-593.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به اتاق برمی‌گردم، پس هستم</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-592.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;شکل اول&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;یه‌روزم می‌رم می‌شینم سر همین خیابون سازمان برنامه، یه مقوا می‌چسبونم روی سینه‌ام، روش می‌نویسم «لطفا به چشمای من نیگا کنین؛ من حال خاصی دارم؛ فروشنده‌ام. بخرین در راه خدا.» بعد یه آقایی حدود چهل‌وهفت‌ساله می‌آد رد شه، منو می‌بینه، مکث می‌کنه توی چشام خیره می‌شه، می‌گه «ببخشین جوون.. حالت رو می‌خرم. چند؟» نیگاش می‌کنم می‌بینم خودش روضه است بدبخت. می‌گم «برو آقا.. برو پدر من.. شما زن و بچه داری. خوش ندارم این حال خراب رو ببری خونه سر سفره‌ی زن و بچه‌ات. برو دست علی به هم‌رات!»&lt;BR&gt;بعد هم بارون می‌گیره و خیس می‌شم. دیگه خودم هم نمی‌فهمم چرا این حال تلخم رو به همون یه‌مشتری‌ای که داشت نفروختم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;شکل دوم&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;یه‌جایی آخر &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0250797/&quot; target=_blank&gt;Unfaithful&lt;/A&gt; که زندگی دیگه رسیده به اون‌ بخش نکبت و سیاهش، «کانی» خیره شده به یه عکس. بعد، یاد اولین دیدارش با پسرک کتاب‌فروش می‌افته. بغض خیلی بدی این صحنه. به عکس خیره می‌مونه، و توی قاب عکس، تصویر شروع به حرکت می‌کنه و برمی‌گرده به اون‌روزِ اولین دیدار:&lt;BR&gt;«کانی، توی طوفان مونده وسط خیابان و ماشین گیرش نمی‌آد. می‌خوره زمین و پاش زخمی می‌شه. پسرک می‌آد به کمکش. جلوی پله‌های آپارتمان پسرک می‌شینن کمی. تعارف می‌کنه که برن بالا. کانی تصمیمی نداره. می‌خواد بره خونه‌اش پیش بچه و شوهرش. اما تاکسی نیست. پاش زخمی شده. همه‌چی گره خورده انگاری. توی دودلی، یهو اون‌ور خیابون می‌بینه یه تاکسی ایستاده براش، اما از سرِ همین‌جوری، بدون دلیل خاصی، تصمیم بگیره بره بالا... و نکبت از همین‌ پله‌ها می‌افته توی زندگیش.»&lt;BR&gt;بعد، آخرهای فیلم، همون‌جا که از قعرِ استیصال به عکس خیره شده، تصویر شروع می‌کنه به حرکت و برمی‌گرده به همون صحنه‌ی بالا. همه‌چی تکرار می‌شه. به جز این‌که کانی به پسرک لب‌خند می‌زنه، ازش تشکر می‌کنه، و واسه اون تاکسی که ایستاده، دست تکون می‌ده و می‌ره سوار می‌شه برمی‌گرده خونه‌اش.&lt;BR&gt;این‌جای فیلم، کانی بغضش می‌ترکه؛ خراب، داغون...که کاش این روایت، واقعی بود. کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;شکل سوم&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;«ساسات در وسائط نقلیه به دکمه‌ی دریچه‌ی هوای کربوراتور می‌گویند. با بستن این دریچه، جلوی ورود هوا به کربوراتور گرفته شده، در نتیجه گازی که وارد موتور می‌شود از لحاظ بنزین قوی‌تر شده، موتور در هوای سرد به‌تر روشن می‌شود. دکمه‌ی ساسات در جلوی راننده قرار گرفته است. ساسات چیز خوبی است، چیز خیلی خوبی.» {منبع: ویکی‌پدیا+آقام}&lt;BR&gt;مدتی است گذاشته‌ام روی ساسات، و همین‌جور موتورم در حال خفه شدن است. فکر می‌کنم بدتر از این هم خواهد شد. پس دو راه دارم: بمیرم، بمانم. مرگ با خودکشی راحت‌تر است برای من. اما طبیعت من، به‌ام یاد داده که تا آخر هرچیزی بروم، بعد که خوب افتادم گوشه‌ی جوب و لش شدم، خودم بلند شوم، خودم درست کنم، خودم بسازم، و خودم به تنهایی بجنگم. از جنگ‌های کوچک نفرت دارم؛ دوست دارم اگر شکست هم می‌خورم، شکست بزرگ بخورم، از آدم بزرگ: «زندگی برای من همیشه جنگ بوده. و من جنگ‌جویی که یه‌جایی از نبرد، نه‌که کم بیاره، اما دیگه واقعا حوصله‌اش تموم می‌شه و می‌شینه وسط میدون. به چشم دشمن نگاه می‌کنه و توقع داره اون هم بفهمه که دیگه این جنگ ارزش ادامه نداره؛ یعنی که تو بُردی! باشه! اما بکش بیرون و برو! یا بیا و بزن آخرین ضربه رو، اما بعدش برو. فقط برو! یعنی که من جنگ‌جوی خسته‌ای هستم که خیلی‌وقت قبل یه‌جایی شکست اصلی رو از یه مبارز واقعی خورده، و حالا داره با سربازهای لاجون گاهی وقتش رو تلف می‌کنه به اسم جنگ.»&lt;BR&gt;مثلا؟ جنگ من، با بشقاب‌های آرکوپال.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;آخر&lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;بنّایی خانه که تمام شد، نخاله‌ها را جمع کرده بودند وسط پذیرایی. رفتم روی تل خاک و گچ ایستادم، و رو به جای خالی قاب‌عکس‌های دیوار، مانند یک نظامی زخمی، فریاد زدم «ما هنوز زنده ایم اینگیلیسیای کثیف!» و شمشیرم را در نیام فرو کردم، به اتاق برگشتم، و دیدم که هنوز زنده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 00:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-592.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگ‌راه شهید نوروظی</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-591.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;راه‌نما زدم به چپ زدم و رفتم توی لاین سوم/سرعت. ده‌دقیقه روندم، دیدم که هنوز راه‌نما داره برای خودش می‌زنه. بعد از لاین سوم، کنار گارد ریل اتوبان؛ فکر کردم الآن عقبی‌ها چی فکر می‌کنن؟ «خب دیگه کجا می‌خوای بری سمت چپ وسط اتوبان؟»&lt;BR&gt;زدم روی ترمز، پیاده شدم، و برای عده‌ای از علاقه‌مندان توضیح دادم که «انسان گاهی میل به پیچیدن در گارد ریل دارد.» بعد سوار شدم و درحالی‌که همه از هم می‌پرسیدن «او که بود؟ او که بود؟» رفتم و از نظرها دور شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علی‌رضا قربانی داشت می‌خوند. خوب که گوش دادم دیدم لابه‌لای موسیقی، صدای زنگ موبایل می‌آد، صدای یک گوشی نوکیا. هشت‌بار زنگ خورد و کسی جواب نداد. گوشی قربانی رو می‌دونم که نوکیا نیست، پس لابد نوازنده‌اش نوکیا داره. هی زنگ خورد، هی کسی جواب نداد. هی زنگ خورد، هی کسی جواب نداد. یارو داشت ویولون می‌زد و انگار حواسش نبود به تلفن. آخرش ضبط رو خاموش کردم و خودم تلفنش رو جواب دادم؛ یه زنی بود، می‌گفت از این بچه داره و خرجی نمی‌ده به‌ش. گفتم «من می‌تونم کاری براتون بکنم؟» گفت «خرجی بده!» به‌اجبار رفتم خرجی یک‌ماه‌شون رو دادم و برگشتم. احساس کردم از فردا صبح یه‌صدایی تو خواب می‌خواد برام پیغام بگذاره «الو... تمبل... خوابی؟ تمبل! پاشو...»&lt;BR&gt;گوشی رو بذار بگو خدافظ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه‌روزی انقلاب می‌شه، مردم می‌ریزن ادارات دولتی رو تصرف می‌کنن، پمپ بنزینا رو آتیش می‌زنن، بانکا رو خالی می‌کنن، همه خوش و خرم، همه پُر امید، الا من. &lt;BR&gt;مردم دور میدون انقلاب جمع شدن، توی خیابون آزادی جمع شدن، دیگه حواسا به من نیست. بُدو می‌رم توی شریعتی سر معلم، اون مرکز ساخت تابلوهای راه‌نمایی و رانندگی رو تصرف می‌کنم. توی شلوغی انقلاب، کسی به فکر یه هم‌چوجایی نیست. تا مردم بیان به خودشون، و شورای انقلاب بخواد تکلیف اون مرکز رو روشن کنه، من به‌تنهایی تصرفش کرده‌م و روی تموم تابلوها نوشته‌م «خروجی، چند قدم جلوتر» که دیگه هرکی هرجا خسته شد، بپیچه از جاده بره بیرون؛ از اتوبانی که مجبوری تا ته‌اش رو بری، نفرت دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می‌خوام اسم اتوبان‌ها رو عوض کنم، اسامی شخصی روشون بگذارم. اتوبان ستاری رو بگذارم باکری، باکری رو بگذارم حکیم، حکیم رو بگذارم کامبیز. یه خیابون هم به اسم پدرم باشه: خیابان محمدعلی. پدرم برای این کشور زحمت کشیده. دلش رو تو همین خیابونا باخته، پاش رو تو همون جنگ زخمی کرده، زیر همین اسامی سنگین، پیر شده و رسیده به این‌جا. این‌جا؟ «خیابان محمدعلی» لطفا با حوصله برانید؛ از محمدعلی نباید سرسری عبور کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من باید حرف بزنم. من باید برم. تو خونه، دیوانه‌تر می‌شم. اونایی که جبهه نرفتن، نمی‌فهمن من چی می‌گم. اونایی هم که جبهه رفتن، بازم نمی‌فهمن من چی می‌گم. در کل کسی نمی‌فهمه من چی می‌گم. تو هر جمعی، یه شلوار کُردی هست که فقط اون می‌فهمه من چی می‌گم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 23:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-591.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا درباره‌اش با هم حرف بزنیم</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-590.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نشستم برایش از استعاره گفتم، از تشبیه. از بازی ِ با کلمات، برای انتقال سریع‌تر و به‌تر مقصود. آخرش گفت «یعنی چی؟» گفتم مثلا این‌که من بگویم فامیل‌های ما صدای کمان‌چه می‌دهند، به این معنا نیست که واقعا صدای کمان‌چه می‌دهند، بل‌که منظورم این است که آن‌ها آن‌قدر محزون اند و صدای ایشان آن‌قدر غم‌گین است که آدم را یاد آواز زخمی کمان‌چه می‌اندازد. گفتم مثلا وقتی می‌گویم دایی من توی دوربین عکاسی قایم شده، منظورم این نیست که او واقعا رفته توی دوربین. گفتم این‌که می‌گوییم عکس‌ها به ما خیانت کرده‌اند، منظورم این نبود که واقعا. مکث کرد. بعد گفت «اتفاقا چرا! یادت نیست پسر سیدحمید صدای همین سازه رو می‌داد؟» گفتم «کدوم؟ نه. یادم نیست. صدای ساز؟» نشست کف آش‌پزخانه، و خواست که خیره شود به یک افق دور. افق دوری نبود؛ خیره شد به سطل ماست روی میز. بعد، قصه‌ی آدمی را تعریف کرد که واقعا صدای کمان‌چه می‌داده اما فقط در خواب. گفت وقتی می‌خوابیده، از ساعت یک شب تا دم اذان صبح، از دهان و بینی‌اش صدای کمان‌چه می‌آمده. گفت که صداها اولش نامنظم بوده‌اند اما به مرور و با گذشت ساعت، نظم خاصی می‌گرفته‌اند، و نزدیک‌های اذان صبح، انگار استاد بهاری دارد ساز می‌زند؛ از دهانش آوای زخمی کمان‌چه بیرون می‌آمده.&lt;BR&gt;گفت که او حالا مُرده است، اما پدرش سیدحمید که هنوز زنده است، در بیداری، گاهی صدای گرگ و گاهی هم صدای «توس‌باغا» می‌دهد. و این دومی، یعنی قورباغه.&lt;BR&gt;نگاهش را از سطل ماست گرفت، و گفت «چرا تشبیه می‌کنی؟ خب همینا رو بگو به همه. حرف دل ماها رو بزن» گفتم تشبیه، حرف را قشنگ‌تر می‌کند. حذف اجزای یک تشبیه سالم، حرف قشنگ را خلاصه‌تر می‌کند. گفتم ادبیات آمده است که به حرف‌زدن سرعت ببخشد. گفت «یعنی چی؟» گفت یعنی اگر خلاصه حرف بزنیم، و بفهمیم حرف هم را، قشنگ نیست؟ گفت «یعنی این‌که بگیم فامیل ما صدای کمون‌چه می‌ده، یعنی سرعت؟ یعنی قشنگ؟» بعد کمی خیره شد به صورتم، موهایم را برانداز کرد، و انگار که من افق‌های دورش باشم، چند دقیقه به‌ا‌م خیره‌ ماند در همان‌حال. گفت «کسی واقعا به زنش به ناموسش جلوی جمع می‌گه بانوی من!؟؟» گفتم «نه خب؛ اسم خودش رو صدا می‌زنه» باز خیره شد. و خیلی خلاصه، نظرش را نسبت به افق دوری که روبه‌رویش در دورترفاصله‌ای ایستاده بود، این‌گونه ابراز کرد: «پووووف.. شفای عاجل!» و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 20:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-590.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وِر ایز مای‌یحیی؟</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-589.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پس چه‌چیزی عاشقانه‌تر از مردی که پولش در خیابان تمام شده است، و دارد فیلم بازی می‌کند که «این کیف من چرا جا موند تو خونه؟ لعنتی...» و چه‌چیزی عاشقانه‌تر از این‌که «اوکی؛ برس به کارت. چیزی خوردی؟ با معده‌ت بد تا می‌کنی‌ها... حالا تو هی گوش نکن..»&lt;BR&gt;اصلا تو می‌فهمی چرا من مدت‌هاست می‌خواهم جواب هر حرفی را این‌جوری بدهم:&lt;BR&gt;«.........................................................................................»&lt;BR&gt;می‌فهمی؟ نمی‌فهمی. نمی‌فهمی. نقطه‌چین‌های بلند، و تایپ‌کردن‌های مستاصل، و این‌که یک‌‌مشت چشم در انتظار اند که کِی بیفتی تا فاتحه‌ای بخوانند، عاقبت آدم دست‌مالی‌شده است. &lt;BR&gt;ما را ببخش هم‌دم خیلی‌قدیم، &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx&quot; target=_blank&gt;یار&lt;/A&gt; عزیز. می‌خواستم یک‌چیز عاشقانه بنویسم، شد این.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=k11ZzvVKGWg&amp;feature=BFa&amp;list=FLzhqzsHaSM3lr5-L1mZv-fQ&quot; target=_Self&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 00:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-589.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر ممنوعه</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-588.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه فرش‌فروشی بود اسمش صدق‌علی بود. بچه که بودم نمی‌تونستم درست ِ اسمش رو تلفظ کنم. خونه‌ و مغازه‌ش اول جاده ساوه بود. به سکنه‌ی شهرک‌های اطراف فرش می‌فروخت؛ فرش قسطی. و موثرترین و آشکارترین تصویری که ازش تو ذهنم مونده، مردی بود که با لب خندون می‌اومد خونه‌ی کسی که نتونسته اقساطش رو بده و فرشش رو جمع می‌کرد لوله می‌کرد و می‌برد؛ با لب خندون.&lt;BR&gt;اولین آشنایی من با فرش ایرانی، به‌گمانم همین تصویر بوده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 05:11:15 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-588.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش یک مرگ معمولی</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-587.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;الآن که داری این نوشته رو می‌خونی، من چندساعت قبلش از اتاق زده‌م بیرون. اما پیش از بیرون‌زدن، هرچه رد و نشون رو که باید بیایی و ببینی یه‌روز، از بین بُرده‌م. همه‌‌جا رو جمع‌وجور کرده‌م، اثر انگشت‌ رو پاک کرده‌م، گل‌دون شکسته رو از جلوی چشم برداشته‌م، و هرچی هارد و فلش بوده فُرمت کرده‌م. و عکس‌های قدیمی رو هم فرستاده‌م به دنیای عدم. مونده یه اتاق جمع‌وجور، که یه جنازه وسطش افتاده که از رگ‌هاش داره خون می‌‌باره.  &lt;BR&gt;با یه تیغ موکت‌بُر توی جیب، زد‌ه‌م از خونه بیرون، و الآن که تو این‌جا رو داری می‌خونی، دارم سعی می‌کنم عین تو فیلما، زنگ بزنم به یه شماره‌ای و بگم «یه گروه نظافت‌چی بفرستین به اتاق حسین. تمام!» و گوشی رو بگذارم و سیگارم رو روشن کنم، و برم که دیگه رفته باشم. اما ام‌روز، آخرین مهلت پرداخت قبض موبایل بوده و من یادم رفته و خطم یه‌طرفه شده؛ پس حالا که داری این‌جا رو می‌خونی، من نتونسته‌م زنگ بزنم به یه شماره‌ای و بگم «یه‌ گروه نظافت‌چی‌ بفرستین به اتاق حسین..» و به‌شکل خیلی شرم‌ساری، برگشته‌م به اتاقم و نشسته‌م پشت سیستم و به اون جنازه خیره شده‌م و دارم به‌ش می‌گم «پاشو خودت رو جمع کن بی‌چاره! ما باز شکست خوردیم؛ این‌دفعه از مخابرات». &lt;BR&gt;و تو، که دقیقا هم‌الآن داری این نوشته رو می‌خونی، برای خودت زمزمه می‌کنی که «نه.. نه.. لعنتی! این، اون پسری که من می‌شناختم نیست دیگه. ناتوان نبود، که شده، خنگ نبود، که شده. اون آدم، اون پسری که همیشه می‌تونست، دیگه واسه من مُرده...» پس حق داری که زنگ بزنی به یه شماره‌ای و بگی «یه گروه نظافت‌چی بفرستین به اتاق حسین. تمام!»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 23:28:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-587.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگو شب بخوابه، من بیدار ام</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-586.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ما باید زنگ تلفن رو بگذاریم روی یه‌ صدایی شبیه «ززززززززززززززز» بعد یکی باید به ما زنگ بزنه بگه «نمایندگی سایپا؟» ما بگیم «نه‌خیر؛ اشتباه گرفتین». دوباره زنگ بزنه بگه «نمایندگی سایپا؟» ما بگیم «نه‌خیر خواهر من؛ اشتباه گرفتین». دوباره زنگ بزنه دوباره ما بگیم اشتباه گرفتین. آخرش عصبی بشیم بگیم «عزیز من!» تاکید کنیم روی این عزیز من. بگیم «عزیز من! شما اصلا با نمایندگی سایپا چی‌کار داری؟ بگو! حرفت رو به ما بزن، فکر کن اصلا نمایندگی سایپا. ها؟ بگو» بعد، اون‌ یکی که خیلی هم دردمنده، بگه «آقا من از استان کویری کرمان زنگ می‌زنم. شوهرم قبل از این‌که از محصولات شما استفاده کنه، مرد خونه بوده. ما رو دوست داشت. عاشق ما بود. یه پراید اقساطی خرید، زد به جاده، ما از یادش رفتیم... چرا؟» این «چرا؟» رو یه‌جورِ محکم و باتاکیدی بگه. &lt;BR&gt;ما بریم تو فکر. سنگین بشیم. وسط فکر و ندانستن، از سرِ استیصال، شمرده‌شمرده بگیم «خواهرم، شوهر شما چندوقته زده به جاده؟» اون بگه «دقیقا یادم نیست؛ ولی هوا سرد بود که رفت. زمستون باید بوده باشه. چه‌طور؟» بگیم «هیچ... همین‌جوری پرسیدم.» بعد، مکثی بکنیم و بگیم «خب شما سعی نکردی به کانون گرم خانواده برش گردونی؟» بگه «نه! سعی نکردم. چرا باید سعی کنم؟ شما مگه سعی کردی که هوا سرد نباشه؟ مگه سعی کردی که محصولات سایپا این‌جور نباشن؟ اصلا شما توی عمرت سعی کردی؟؟» و دیگه سکوت حکم‌فرما بشه بین خطوط تلفن. بعدش هم انگار که یه‌چیزی یادمون اومده باشه، بگیم «اما شما فکر نمی‌کنین خودِ این ماجرا یه‌جور داستانیه؟ یعنی موقعیت آدمی که زده به جاده وقتی هوا سرد بوده، داستانی نیست؟» دقت کنیم ببینیم صدایی دیگه از اون‌طرف خط نمی‌آد. بگیم «الو؟؟ رفتین؟ الو؟» کسی جواب نده. ما بگیم «الو... به‌هرحال، به عنوان نمایندگی سایپا، عذر می‌خوایم از شما. و من به شخصه قول می‌دم عذاب وجدان این اتفاق رو تا ابد داشته باشم با خودم. من درد شما و مردم اون منطقه رو با خودم خواهم داشت تا آخر عمر. شما عذاب وجدان داشتی اصلا؟ شما می‌دونی ما محصولات دیگری هم داریم؟ چرا پراید؟ اصلا دقت کردین که چرا همه پراید؟ شما عذاب چیزی رو کشیدی تا ابد؟» بعد گریه کنیم برای تماسی که دیگه حالا یک‌طرفه برقراره و اون‌طرفش کسی نیست که گوش بده. و تا ابد، عذاب وجدان داشته باشیم به خاطر چیزی که نمی‌دونیم اصلا کجاش مقصر بودیم، کجاش رو ما ساختیم، کجاش رو ما خراب کردیم؟ &lt;BR&gt;چرا؟ چون‌که به هرحال برای یک عمر عذاب وجدان داشتن، باید دلیل عینی و تعریف‌کردنی داشته باشیم. من؟ من عذاب وجدان دارم بابت تک‌تک روزهایی که اومدن، رفتن، و خواهند اومد. من فامیل هایده ام؛ یه فامیل هایده، نمی‌تونه روز خوش داشته باشه. شما که فامیل هایده نیستین، نمی‌فهمین من چی می‌گم. و نمی‌فهمین که نمایندگی سایپا داشتن، خودش یه درد بزرگه. سال‌هاست که هر حرفی، هر ای‌میلی، هر زنگی که به این تلفن می‌خوره، برمی‌گرده محکم توی صورتم، و دیگه بابت کوچ نابه‌هنگام مرغ‌آبی‌ها از تالاب فلان‌کجا هم عذاب وجدان دارم. &lt;BR&gt;می‌خوام بگم که مادر هاچ‌زنبور‌عسل سال‌ها خونه‌ی ما قایم شده بود، اما ما در مقابل سوال‌های هاچ سکوت کردیم. پس ببخشید ای تمام کودکان نسل قبل، بابت دردی که پابه‌پای هاچ کشیدین. ما رو ببخش هاچ عزیز :(&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;پی: این کنار، چاوشی داره می‌خونه «بگو شب بخوابه، من بیدار ام / من، شب‌وُ، زنده نگه‌می‌دارم...»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 21:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-586.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب‌زده</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-585.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از یه‌جایی به بعد که صدای کمون‌چه می‌پیچه تو خواب‌هات، مدام سعی می‌کنی از خواب بپری. اما کم‌کم صدای کمون‌چه هم با تو از خواب می‌پره، و می‌پیچه تو سرتاسر زندگیت؛ اون‌جور که دیگه درِ یخ‌چال رو باز کنی صدای کمون‌چه بیاد، درِ لپ‌تاپ رو باز کنی صدای کمون‌چه بیاد، درِ کوچه رو باز کنی صدای کمون‌چه بیاد، و وقتی عزیزت ازت می‌پرسه «چه‌حالی؟ چونی؟ زنده‌ای؟» لب باز نکنی به حرف‌زدن؛ همون‌جور خیره، از پسِ ریش‌ و سیبیل صدای کمون‌چه ازت بیاد.&lt;BR&gt;این‌جور وقتا، باید پا شی بری بالای کوه، که از اون بالا خودت رو تماشا ‌کنی این پایین. که ببینی آیا واقعا از اون‌‌زاویه هم همین‌قدر داغونی، یا فقط از این‌جا این‌جور دیده می‌شی؟ و یک‌بار برای همیشه مسلم بشه برات که تو از اون‌بالا اصلا دیده نمی‌شی.&lt;BR&gt;داری صدای کمون‌چه می‌دی بدبخت! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 19:46:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-585.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

