<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/</link>
<description>از این روزهای حسین نوروزی و بانو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 May 2011 18:03:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در جست‌وجوی هاشم از دست‌رفته</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-559.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;... که آخرش یه‌شب خواب ببینم بازی‌گر یه فیلم سینمایی ام: &lt;BR&gt;رفتم غربت، دربه‌در دنبال خونه هاشم می‌گردم. کسی هم از هاشم خبر نداره. آواره شدم دوره‌گرد شدم مجنون هاشم شدم، یه سرگردون بی‌دیار. زبون بلد نیستم. به هرکی می‌رسم می‌گم «شما هاشم من‌وُ ندیدین؟» اونا هی می‌گن «اوه .. ساری.. کن یو اسپیک اینگیلیش؟» و من تنها ذکر می‌گم توی چشماشون: «کجایی هاشم... کجایی ای بخت‌برگشته...» &lt;BR&gt;از موهای سیاهم، کات می‌خوره به سپیدی گیسم؛ سال‌ها گذشته و من دربه‌در هاشم ام هنوز. می‌پرسن شغلت چی‌اه؟ می‌گم پی ِ هاشم ام. می‌گن هاشم کی‌اه؟ می‌گم پیِ هاشم ام. می‌گن از کجا اومدی؟ می‌گم پیِ هاشم ام. می‌گن تشنه‌ات نیست؟ آب می‌خوای؟ می‌گم کجایی هاشم... کجایی ای بخت‌برگشته... &lt;BR&gt;کسی اما از هاشم من خبر نمی‌ده. سال‌ها می‌گذره و همه به حضور من عادت می‌کنن. همون‌جا پیر می‌شم، کور می‌شم، کچل می‌شم، می‌شم بخشی از غربت اون‌جا، که دیگه اگه یه‌روز نباشه، مردم اون‌شهر نگرانش می‌شن. هرروز من‌وُ می‌بینن ازم سوال می‌کن «های! ور ایز هاشم؟» من می‌گم «های های... کجایی هاشم بخت‌برگشته؟ های...»&lt;BR&gt;توی پارک به کبوترا دونه می‌دم، براشون از رفاقتم با هاشم حرف می‌زنم، براشون از اون‌روزی می‌گم که وایسادم زیر پل همت توی ستاری، داد زدم گفتم «هاشم! تو رفیق نیستی! به‌خدا تو رفیق نیستی... که اگه بودی، سیبیل داشتی! رفیق سیبیل داره نارفیق!» این‌جاهاش فلاش‌بک ‌خورده به گذشته. من دارم داد می‌زنم می‌گم «هاشم تو رفیق نیستی...» و هاشم داره های‌های گریه می‌کنه. &lt;BR&gt;داد می‌زنم می‌‌‌گم «هاشم.. هاااااااااااااا....» و موسیقی تیتراژ از هم‌این‌جاش شروع به پخش می‌شه. در واقع من توی خواب، توی یه فلاش‌بک غم‌گین از یه فیلم سینمایی، زیر پل همت توی ستاری تموم می‌شه نقشم. خودم چی؟ خودم می‌مونم توی غربت، به کبوترا دونه می‌دم، درد می‌کشم هی می‌گم «کجایی هاشم بخت‌برگشته...» و دیگه نمی‌تونم از فیلم بیام بیرون؛ چون فیلم توی بلاش‌بک تموم شده.&lt;BR&gt;تیراژ داره از روی پل همت می‌ره بالا، و توش فقط نوشتن:&lt;BR&gt;با تشکر از هاشم&lt;BR&gt;با تشکر از هاشم&lt;BR&gt;با تشکر از هاشم&lt;BR&gt;با تشکر از هاشم&lt;BR&gt;با تشکر از هاشم...&lt;BR&gt;موسیقی تیتراژ هم یه‌صداست که می‌گه: &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/post-539.aspx&quot; target=_blank&gt;پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو ...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرداش، من نباشم و &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/SuHO4qdf/Zaar.html&quot; target=_blank&gt;این صدا بپیچه توی خواب‌های دیگروون&lt;/A&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 May 2011 18:03:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=559</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-559.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسین هم این‌جا بود</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-558.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;از خواب بیدار شدم اسم خودم‌ رو گذاشتم جاسم. بعد به خودم گفتم «جاسم! پاشو بریم دُمبال عموهای واقعی‌ات بگردیم». و رفتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما این آیا واقعا یه قصه است؟ نه‌خیلی. شرحی داره واسه خودش.&lt;BR&gt;من یه هارد داشتم. آدم ساده‌ای بودم. با خلق‌وخوی روستایی. از اینا که هنوز می‌شه باهاشون دور میدون آزادی نوشابه زمزم سر کشید، لب جدول نشست بستنی کیم خورد. از اینا که هنوز بعد از هفت‌سال که از طلاقت می‌گذره، می‌تونن به‌ات بگن «این‌جور که نمی‌شه آخه. یکی باید گذشت کنه، برگردین سر زندگی‌تون. می‌خوای من برم با خانواده‌اش حرف بزنم؟». از اینا که می‌شه باهاشون رفت شهر بازی و دو ساعت براشون از تفاوت «پارک ارم» و «پارک خرم» حرف زد. از همینا! &lt;BR&gt;خاله‌ام همه‌چی رو اشتباهی می‌گفت. می‌گفت سوفاج، و منظورش همون شوفاژ بود. می‌گفت پراید هاچ‌مک، و منظورش همون هاچ‌بک بود. واسه همین وقتی یه عمری ‌گفت «پارک خرم»، فکر می‌کردیم که باز داره عوضی می‌گه. چون نمی‌دونست تخت طاووس اسم قدیم کدوم خیابون اه، و با این‌که سنی ازش گذشته بود، هنوز می‌گفت «خیابون شهید استاد مطهری»، فکر می‌کردیم خیلی عقب‌مونده است طفلی. اما بعد از این‌که فهمیدم اسم پارک ارم، در اصل پارک خرم بوده و خاله همیشه، یه‌عمر، درست می‌گفته اسمش رو، دیگه ایمان آوردم که سوفاج ما رو گرم نگه می‌داره، هاچ‌مک هم ماشین بدی نیست، و خیابون، همیشه یعنی همینی که هست: شهید استاد مطهری. خب من آدمِ دورانی بودم که خیابوناش همه از دنیا رفته بودن: شهید... شهید... شهید... یه اسم ساده نبود اطرافم. اما خودم؟ خودم آدم ساده‌ای بودم.&lt;BR&gt;یه هارد داشتم، که توش پر از موسیقی بود. فولدربندی کرده بودم، و توی هر فولدر، فول‌آلبوم یه خواننده بود. همه‌شون هم «ایرانی» بودن. یا دست کم به زبون و لهجه‌ای بودن که من می‌فهمیدم. من زبون خواننده‌ها رو واقعا بلد بودم. با نصف بیش‌ترشون لب زده بودم، گریه کرده بودم، پشت مو گذاشته بودم، و چه عشق‌ها... خدای من.. چه عشق‌‌هایی که توی دلم نمُرده بود با اونا.&lt;BR&gt;یه‌روزی یه آلبوم از یکی رسید دستم که چون نمی‌دونستم چی هست و کی هست، کردمش توی یه فولدر به اسم «Khareji». وسط بنان و تک‌نوازی تار و ردیف‌نوازی میرزاعبدالله، کنار فول‌آلبوم ستار و شهره، یه فولدر بود اون وسط به اسم خارجی. من سوارش بودم، من تنهاش کرده بودم و سوارش بودم. واسه وقتایی بود که خیلی حالم خوب بود. نمی‌فهمیدم چی می‌گه. ولی خب هر آدمی توی زندگی لازم داره که یه فولدری داشته باشه به اسم آهنگ‌خارجی. &lt;BR&gt;با هم بودیم و بودیم تا یه‌شب، که لیوان چایی از دستم پرت شد روی سیستم، آب رفت توش، هاردش سوخت. حالا نه این‌قدر ساده، اما توانش رو حتی ندارم که شرح بدم. ریخت و سوخت؛ سوخت و سادگی من هم به باد رفت.&lt;BR&gt;هارد رو عوض کردم، کم‌کم شروع کردم به جمع کردن دوبارهء اون صداها. هر رفیقی رسید، چندتا فولدر گذاشت توی دامنم. جمع شدن همه و هارد من دوباره برگشت به روزای اوج خودش. &lt;BR&gt;اما قصه این هم نبود؛ یهو چشم باز کردم دیدم که من ام و یه هارد، پر از موسیقی‌های جورواجور، فولدربندی‌شده؛ فولدرها همه به ترتیب الفبای خارجی، خواننده‌ها همه حرفه‌ای، حرف‌ها همه جهانی... من؟ من دیگه اون آدم قبل از فولدربندی قدیم نبودم. مرد عجیبی شدم که دیگه بعد از اون نمی‌شد باهاش از پارک خرم حرف زد. تودار شدم. سخت‌تر شدم. بداخلاق‌تر. تلخ شدم و &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx&quot; target=_blank&gt;می‌بینی&lt;/A&gt; که چه تلخ‌تر ... ای داد. شدم اینی که دیگه حتی نمی‌تونه بنویسه.. &lt;BR&gt;آخرش یه‌شب به خودم گفتم «کو اون‌همه سادگی حسین.. کو؟ چه کردی با خودت بچه؟» و صدایی نشنیدم در جواب. &lt;BR&gt;تو دلم یه‌عالم مسافر ملایر داشتم، که یه‌روز بی‌خبر سوار اتوبوس شدن و رفتن. و خیابونا، همه شهید، همه شهید، همه شهید.&lt;BR&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;+ پیانوی مرتضی‌خان محجوبی در دشتی &lt;A href=&quot;http://www.mediafire.com/?lmvljwjekqwl3mj&quot; target=_blank&gt;می‌شنوم&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;+ بروکس، پیرمرد کتاب‌دار فیلم «&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%A9&quot; target=_blank&gt;رستگاری از شاوشنک&lt;/A&gt;» بعد از آزادی در اتاقی بیرون زندان خودش را دار زد؛ پیش از مُردن، بالای پنجره، به یادگار نوشت «بروکس این‌جا بود» و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 May 2011 00:07:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=558</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-558.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروزی</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-556.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مادربزرگ، مادر مامان، می‌گفت یه سیدی بوده که خیلی‌سال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیش‌بینی کرده و توی یه کتابی نوشته. بیست ‌سال که از انقلاب گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید، «اینا سر بیست ‌سال رفتنی اند». بیست‌ و یک ‌سال که گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید «اینا سر بیست ‌و یک ‌سال رفتنی اند». بیست ‌و دو سال که گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید «اینا سر بیست ‌و دو ‌سال رفتنی اند». بیست ‌و سه ‌سال که گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید «اینا سر بیست‌ و سه ‌سال رفتنی اند». اما بیست‌ و چهار سال گذشت و اتفاقی نیفتاد؛ ما هم هرگز به روش نیاوردیم. تمام اون‌چندسال رو جوری به حرفاش گوش ‌دادیم که یعنی «تو راست می‌گی. یه سیدی بوده..». &lt;BR&gt;سر بیست‌ و پنج ‌سال، مادربزرگ مُرد. شرم‌سار پیش‌بینی‌ای که هرگز کسی به روش نیاورد.&lt;BR&gt;برنامه‌ریزی شده بود که به افق‌های بی‌تصویر خیره بشه تا بمیره. با ما زندگی می‌کرد. چندسال آخر عمرش، یه برنامه بیش‌تر نداشت زندگی‌ روزانه‌اش: یه صندلی می‌برد می‌گذاشت پشت پنجره اتاق عقبی، از سر صبح تا وقتی هوا تاریک بشه، بیرون رو تماشا می‌کرد در سکوت.&lt;BR&gt;بیرون چی بود؟ یه دکه روزنامه‌فروشی اون‌سمت بلوار پُشتی، و بعد از دکه، تا چشم کارمی‌کرد بیابون بود و بیابون. خونه‌مون واوان بود اون‌وقتا. بعد از بلوار ما دیگه خیابونی نبود اون‌سمت، و خونه‌مون آخرین خونه بود توی بلوار کناری شهرک.&lt;BR&gt;بلوار پشتی خیلی پرت و کم‌رفت‌‌وآمد بود. بعد از یه‌مدتی دکه نفروخت یا چی، که جمعش کردن. جاش یه ایست‌گاه اتوبوس شرکت واحد گذاشتن که فقط صبح و ظهر می‌شد توش تک‌وتوک آدمی‌زاد دید. هوا که سرد شد، دیگه اون چندتا آدم رو هم نمی‌شد دید توی بلوار پشتی. فقط یه بیابون بود. ولی مادربزرگم برنامه‌اش رو عوض نکرد. اون‌قدر بیابون رو تماشا کرد تا مُرد.&lt;BR&gt;بعدش، دایی‌ کوچیکه شروع کرد به شمردن: یه‌ سیدی بوده که خیلی‌سال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیش‌بینی کرده. بنا به پیش‌بینی اون سید، اینا سر بیست‌وپنج‌سال رفتنی اند!&lt;BR&gt;دایی سر بیست‌وهفت‌سال رفت. و دیگه کسی چیزی رو نشمرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ده‌سال قبل این‌که دایی بره، یه‌نفر دیگه توی ما مُرد. برش داشتیم بردیم توی یه کوه دفنش کردیم. وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». وسط راه ایستاد و به خیل فامیل عزادار خیره شد و با بغض گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش، یکی دیگه مُرد و باز بردیمش توی یه کوه‌ دیگه دفنش کردیم. باز وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش دیگه کسی نمُرد، اما سال بعدترش سه‌نفر از بین ما رفتند. همه‌شون رو بردیم توی کوه‌ها دفنش کردیم؟ نه. هرکی یه‌گوشه خوابید و یه ترمه کشیدن روشون، فاتحه خوندیم، گریه کردیم، حتی عکس یادگاری هم گرفتیم، و دیگه کسی رو نبردیم توی کوه‌ها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». اون‌قدر آدم از بین ما رفت و نبردیم توی کوه‌ها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست»، تا این‌که چندسال قبل، عمو توی میون‌سالی خیلی آروم و بی‌مقدمه رفت. و کسی هم نگفت که این رفتن، کمر فامیل رو شیکست؛ کسی نمونده بود؛ کمر فامیل شیکسته بود راستی‌راستی. &lt;BR&gt;و عمو... یه‌شب اومد به خواب من، گفت «تو راه منو ادامه بده پسرم» و خودش داشت می‌رفت سمت دست‌شویی که وضو بگیره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پونزده‌‌سال قبل اینا، پدربزرگم نصیحتم کرد که برم پنجم رو بگیرم، بیفتم پی یاد گرفتن یه صنعتی. گفت که درس چیز خوبی اه، اما صنعت یه چیز دیگه است! &lt;BR&gt;خودش؟ تریاک حب می‌کرد شب‌وروز. و دایم داشت خاطره تعریف می‌کرد. آخرین لات و لوت واقعی عالم بود. اما فرزانه هم بود. یه‌جور خوبی بود واقعا. رسوا و صحنه‌دار، اما دوست‌داشتنی. خوب قصه تعریف می‌کرد، و قصه‌های خوبی هم تعریف می‌کرد. رُمان‌نویس اگر می‌شد، قطعا صاحب‌سبک بود توی جهان. کل زندگیش، مثلا سیزده‌تا قصه داشت، اما همین سیزده‌تا رو اون‌قدر خوب و خاص و منحصربه‌فرد تعریف می‌کرد که دیوانه می‌شدی پای روایتش.&lt;BR&gt;یه قصه رو، توی ذهنش ده قسمت می‌کرد. بار اول، قسمت سوم و چهارم و هشتم قصه‌ء اولی رو می‌گفت. بار دوم، مثلا سه‌ماه بعد، قمست هفتم و نهم همون قصه رو می‌گفت. بار سوم، مثلا شش‌ماه بعد، قسمت دوم و چهارم و پنجم همون قصه با یه قمست از از اواخر یه قصهء دیگه رو می‌گفت. بار چهارم، مثلا چندماه بعدتر، کل قصه رو می‌گفت ولی از آخر به اول، و وصلش می‌کرد به قسمت آخر به یه قصهء دیگه. بار پنجم، مثلا سال بعد، قسمت اول و دوم و ششم و دهم اون قصه‌اولی رو می‌گفت و سه قسمت وسطی قصهء دوم یا حتی سوم رو.&lt;BR&gt;یعنی توی یه‌سال، سیزده‌تا قصه رو زخمی می‌کرد، ولی همیشه «و اما بعد...»ی داشت ته روایتش. سوسپانس‌سرخود بود پیرمرد.&lt;BR&gt;یه‌‌دهه بیش‌تر از صدسال عمر کرد؛ چندین شاه رو دیده بود، و با تمام کائنات هم خاطره داشت. همین آدم، به رضاشاه یه ارادت وصف‌ناشدنی‌ای داشت: خدا یکی، شاه یکی. سربازش بوده یا هم‌چو چیزی. از زنجان کوبیده ‌بوده اومده ‌بوده تا باغ شاه یا یه‌جای دیگه، خدمت شاه رو می‌کرده. توی خشت خام هم عکس رضاشاه رو می‌دید.&lt;BR&gt;یه‌بار نمی‌دونم کجا، یه عکسی رو می‌بینه، که یه سروان مثلا ژاندارمری داره به یه قاچ شتری از هندونه نیش می‌کشه. حیرون آقا.. حیرون می‌شه!&lt;BR&gt;توهم می‌زنه، و دیگه بعد از اون اطمینان داشته که «این رضاشاه توی باغ شاه اه و من خودم اون‌جا بودم وقتی داشت هندونه می‌خورد و...»&lt;BR&gt;ایمانش به این‌که رضاشاه بوده که توی عکس به قاچ هندونه نیش می‌کشه، از روشنی خورشیدی که به سرش می‌تابید، بیش‌تر بود. حتی اگر عکس مثلا محمدرضا پهلوی رو بالای سر مرد داخل عکس تشخیص می‌داد، باور داشت و «هی... ای واییم! ای واییم!»های تُرکی‌ای که می‌گفت، نشون می‌داد که واقعا دروغ نداره که بگه؛ خود رضاشاه بوده دیگه.&lt;BR&gt;این تازه روز خوبش بود. کمی که گذشت، حالش سال به سال بدتر شد. دیگه هرچی عکس که می‌دید توش میوه هست، هرعکسی از هرکسی با هر میوه‌ای، انگار می‌کرد که رضاشاه داره هندونه نیش می‌کشه و باز خاطرهء اون‌روز توی باغ شاه رو تعریف می‌کرد و ...&lt;BR&gt;کی می‌دونه؛ شاید رضاشاه یه‌جایی از خاطراتش، به یه هندونه نیش کشیده، و اون نیش‌کشیدن شاهانه‌اش، چه‌ها که نکرده با این مرد شهرستانی... کسی درکش نکرد پیرمرد رو. و مُرد بعد از صد و سیزده‌چهارده‌‌سال.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من؟ هیچ‌. یه آدمی ام که کنج خونه پدری توی یه اتاق کوچیک می‌شینه شب‌وروز سیگار می‌کشه و سودای این رو داره که یه‌روزی بالاخره می‌ره. ریه‌هاش بدجور آزارش می‌دن، و گاهی به یاد اون‌روزهایی که آژانس می‌گرفتن «دوتایی» می‌رفتن تا در خونه‌شون، &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx&quot; target=_blank&gt;اون&lt;/A&gt; پیاده می‌شد، این تنهایی برمی‌گشت، تنهایی برمی‌گرده می‌بینه توی آینه خودش اه و خودش. بغض می‌کنه، اما چاره‌ای هم نیست؛ به خودش می‌گه «پس من این سال تازه رو، سال خستگی نام‌گذاری می‌کنم؛ باشد که یک چایی بخوریم، خستگی‌مون در بره» و ای‌داد.. ای‌داد... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال داره عوض می‌شه با صدای &lt;A href=&quot;http://cdn.mediafire.com/file/lmvljwjekqwl3mj&quot; target=_blank&gt;پیانوی مرتضی‌خان محجوبی&lt;/A&gt;، تو مایهء دشتی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Mar 2011 05:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=556</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-556.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک مطلب شاد</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-555.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چن‌تا خونه اون‌ورتر از ما، یه پسری بود هم‌سن خودمون. کوچه‌مون از این‌سر به مزرعه می‌رسید، از اون‌سر به خیابون. ما همه می‌دونستیم که بعد از اون خیابون، چن‌تا کوچهء دیگه هم هست، و بعد از کوچه‌ها، چن‌تا خیابون دیگه. اون نمی‌دونست. کندذهن بود، اما اون‌وقتا ما نمی‌دونستیم که کندذهن یعنی چی؛ به‌اش می‌گفتیم دیوونه. و واقعا دیوونه نبود، فقط دیر بود یه‌کمی. و نمی‌دونست که دنیا فقط اون یه کوچه نیست. مادرش همیشه مواظب بود که هیچ‌وقت از وسط کوچه اون‌ورتر نره. تمام زندگی‌اش خلاصه بود توی حد فاصل ده‌دوازده‌تا خونه. کوچه، براش یه‌چیز نصفه بود؛ یه باریکه‌ای که از وسطش اگر رد می‌شدی، کولی می‌اومد کلیه‌هات رو می‌دزدید می‌برد می‌فروخت می‌مُردی. به نصفهء کوچه خو گرفته بود، و تمام سال، یواش بود و ما به‌اش می‌گفتیم دیوونه.&lt;br /&gt;کم‌کم ما بزرگ شدیم، اون بزرگ ‌شد، ما از خیابون رد شدیم، اون موند. آروم‌تر شد، کم‌حرف‌تر شد، رفت توی خودش، و توی خودش کی می‌دونه چه‌ها می‌گذشت؟ دیر بود، تودار هم شد. بزرگ شدیم و از خیابون رد شدیم، و توی اون نصفه‌کوچه هم دیگه هم‌بازی‌ای نداشت؛ تنها شد.&lt;br /&gt;مثل این شهررفته‌ها که هی از برق دنیای بیرون از روستا تعریف می‌کنن تا سادگی دنیای یه روستایی رو هوایی کنن، اون‌قدر براش از کوچه‌های دیگه گفتیم از خیابونای دیگه گفتیم از این‌که دیگه کولی‌ای وجود نداره، که یه‌چیزی ته دلش تند شد؛ دیگه سربه‌هوایی می‌کرد، از نصفه می‌گذشت گاهی.&lt;br /&gt;و یه‌روز رفت. یعنی یه‌روز که نه توی خونه بود نه کوچه، معلوم شد که رفته. بعد از پونزده‌سال، از خیابون رد شد و رفت. رفت و رسید اون‌ور خیابون، وایستاد جلوی نونوایی. چندساعتی همه نگاش کردن و هیچ‌کسی جلو نرفت، مبادا فرار کنه. خوب به خیابون خیره شد و چشماش برق زد. نشست لب جوب آب، پاهاش رو تکون داد. پاهاش رو کرد توی آب لجن، بازی‌بازی داد. خندید. دوباره پا شد ایستاد. خیابون رو تا انتهاش نگاه کرد. کیف کرد. معلوم بود داره کیف می‌کنه. خوب تماشا کرد. و کمی مونده به غروب، آروم‌آروم برگشت از خیابون رد شد اومد توی کوچه. مادرش بدو اومد بغلش کرد، ماچش کرد، گریه کرد، ترسید، لرزید. همه دیدیم که یه‌جوری به مادرش نگاه می‌کنه؛ یه‌جوری که یعنی می‌خواد بگه:&lt;br /&gt;«من دیگه اون دیوونه‌ای که می‌شناختی نیستم؛ آخرش تا ته کوچه رفتم و دیدم که اون‌طرف خیابون هم دنیایی اه واسه خودش.. من‌رو از کولی نترسون دیگه».&lt;br /&gt;بعد از اون دوباره برگشت توی دیوونهء خودش، و نصفه‌ء کوچه‌اش رو حفظ کرد تا آخرین‌روزهایی که می‌دیدمش. و البته دیگه با کسی حرف نمی‌زد. با یه گچ سفید یا تیکهء سنگ مرمر، روی دیوار دنبال مورچه‌ها خط می‌کشید؛ دیگه هرکی به دیوارها نگاه می‌کرد، مسیر حرکت مورچه‌ها رو می‌دونست.&lt;br /&gt;امیدوار ام سالی سرشار از شادی و خوشی و غیره پیش روی شما باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Mar 2011 22:06:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=555</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-555.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرثیه‌ای برای هیتاچی، 250 گیگ</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-554.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;آدام: مادرم چه‌قدر زیبا بود.&lt;BR&gt;گوئن: هنوز هم زیبا است.&lt;BR&gt;آدام: برای زیبا بودن زیادی غم‌گین است. آدمی به این غم‌گینی، نمی‌تواند زیبا باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033 size=1&gt;ناپیدا / پل اُستر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این‌که چهره‌ای را گم کنی، و بعدها در هوایی بارانی بازبیابی‌اش، اتفاقی است که شاعرانگی‌ای در خود ندارد؛ تنها «تجربه»‌ای است که باید به آن ایمان بیاوری، و در معرض آن بایستی. من ایستادم: چیزی میان آن‌همه زیبایی کدورت می‌انداخت، که نمی‌فهمیدش. یعنی می‌دیدم آشکارا که زیبایی یک صورت، کدر شده است، اما نشانه‌ای نداشتم برای گفتن برای شرح دادن، برای حتی ادای این‌که «چی شده به‌ &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx&quot; target=_blank&gt;تو&lt;/A&gt;؟». ناگهان شدم مردی که در تجربه‌ای تلخ، بس‌یاری از ‌نشانه‌ها را از دست داد. مثل کودکی که در حیاط امام‌زاده‌ای رها شده باشد، ترسیده باشد، و هیچ‌ چادرسیاهی دیگر بوی مادرش را ندهد؛ یک بی‌همه‌چیز واقعی.&lt;BR&gt;به خودم گفتم «بازیافتن، سخت افسرده و تلخ است». و تلخ هم بود. آن‌چه می‌نویسی از آرزوی بازیافتن، خطوطی است که از چهرهء اکنون از هوای حالا خبر ندارد؛ من دربارهء چهره‌ای که دوست دارم می‌نویسم، و آن‌چه می‌بینم، و آن‌چه می‌بینم، و آن‌چه می‌بینم... من چه‌ها که ندیده‌ام، و چه‌ها که ندیدم آن‌شب. افسوس.&lt;BR&gt;یاد گرفتم انگار، که نباید صورتی را بنویسم. من نمی‌توانم چهره‌ای را که نوشته‌ام اداره کنم، و در حد فاصل ابتدا و انتهای یک سال شمسی، خنده‌اش را اداره کنم، و سیگار روزانه‌اش را اداره کنم، و سیاهی پرهای مژه‌اش را اداره کنم، و خبر مرگ عزیزانش را در روزنامه اداره کنم، و گریه‌اش را اداره کنم، و نمی‌توانم او بگویم که «نمیر!» و او خود مُرده باشد. صلاحیتش را ندارم که چهره‌ای را بیاورم بین کلمات، و با کلمات به‌اش آسیب نزنم، و کلمات به‌اش آسیب نزنند. چهره‌ها جای دیگری می‌شکنند، و تلخ می‌شوند.&lt;BR&gt;من که درد کابوسی را در خواب تابستان سال قبل چشیده‌ام، من که در هم‌آن خواب از پا درآمده‌ام، که از درد فریاد کشیده‌ام، من آدم دقیقی برای روایت خیلی‌چیزها نی‌استم. رویارویی من با فاجعه، حتی اگر اول‌بار هم باشد، با دیگری فرق دارد؛ من آن ام که تا ته دردش را چشیدم و کشیدم و، برخاستن؟، نتوانستم! پس راوی صالح فاجعه نمی‌توانم باشم؛ خود درد ام، و این‌که اسمش فاجعه است، قسمتی تلخ از من است که شما هیچ از آن نمی‌دانید. از هم‌این ندانستن است اگرکه می‌خواهید اگرکه سعی می‌کنید بیدارم کنید، و من و بیداری؟ من مُرده‌ام! کی؟ این، قصه‌ای دارد:&lt;BR&gt;پدربزرگ خیال می‌کرد تمام جهان، حد فاصل خلقت است تا روزی که داشتیم زیر پتوی کرسی حرف می‌زدیم. و خودش، مرکز کائنات. می‌پرسید «تو که این‌همه درس خوانده‌ای، بگو ببینم احمدشاه دقیقا چندسال قبل به حکومت رسید؟» از روی حافظه می‌گفتم، نمی‌شد. از روی کتاب می‌خواندم، قبول نمی‌کرد. تاریخ مکتوب را به رسمیت نمی‌شناخت. کلافه می‌پرسیدم که «پس کی؟ کی به حکومت رسید؟» می‌گفت «خیلی‌وقت پیش! خیلی‌وقت..» و بغض می‌کرد. واقعا بغض می‌کرد و نگاهش را می‌دزدید. دیگر نمی‌شد با پیرمرد صدساله‌ای که توی چشم‌هاش ستاره افتاده و ریز دارد اشک می‌ریزد، بحث کرد. هرگز نخواستم بدانم که چرا این «خیلی‌وقت پیش»ش، از روز دقیق تاریخ مکتوب من در کتاب‌ها دقیق‌تر است نزد او. پیرمرد، اسطوره‌ای بزرگ بود، که در زیر لحاف کرسی ماند و درک نشد، و در فراموشی رفت؛ تاریخ همیشه بخشی از بزرگانش را می‌خورد. &lt;BR&gt;«تو چه دردی کشیدی پسر...»&lt;BR&gt;پس، یک‌جای هر اتفاقی، تا ابد درد خواهد کرد. آن‌روز و در آن‌ هوای ابری، در جایی بیرون از این‌جا، یقین یافتم که درد در آغاز، زیبایی را کدر می‌کند، و در پایان، زیبایی را کدر می‌کند، و در هرکجای فاجعه، زیبایی را. اتفاق‌ها، انگار همیشه از زیبایی می‌افتند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تقدیم به نوشته‌ها، عکس‌ها، صداها، و تمام آن‌چه بر باد رفت: &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/wbPuAHBp/State_Of_Siege_-_Track_15.html&quot; target=_blank&gt;این‌ که دارم می‌شنوم&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Jan 2011 08:45:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=554</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-554.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در اصالت یک مرثیه</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-553.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه نوار کاست هست که توش عموی مرحومم داره به تُرکی مرثیه‌ای رو می‌خونه با یه شعر توی قالب مثنوی، که سوز و گدازی هم داره واسه خودش؛ مرثیه‌ای برای چهل‌روز تنهایی صحرای کربلا. توی این مرثیه، همه تنها شدن، صحرا تنها مونده، و آب تنها مونده و فرات هم. یه‌جای شعر می‌رسه به یه سطر غم‌انگیز، که عمو اشتباهی می‌خونه‌اش و دوباره می‌‌آد تصحیحش کنه، و دوباره اشتباه می‌خونه تا بار سوم که درستش رو می‌خونه. &lt;BR&gt;عمو می‌خونه و تُپُق می‌زنه، و صدای آه و فغان مردمی که پای منبرش نشستن می‌ره هوا. وقتی اون سطر غلط رو می‌خونه، و سه‌بار تصحیحش می‌کنه، بار سوم باز هم همه با یه کیفیت و با هم‌اون تازگی دفعهء اول گریه می‌کنن و خنج می‌کشن به صورت. من این یک‌دستی رویارویی با این مرثیه رو هربار که گوش می‌دم بو می‌کشم.&lt;BR&gt;و این، یه پیشینه هم داره: این مرثیه رو، با هم‌این شعر و هم‌این موسیقی و صوت، اولین‌بار یه مرثیه‌خون معروف اردبیلی خونده سال‌ها قبل. هر تُرکی هم که مختصری اهل این مجالس باشه، لابد شنیده ورژن اصلی رو. توی ورژن اصلی، دقیقا ‌هم‌این اتفاق می‌افته: سر هم‌این سطر، خواننده بار اول اشتباه می‌کنه، بار دوم اشتباه می‌کنه، و بار سوم مصرع درست رو می‌خونه.&lt;BR&gt;عمو به‌تر از هرکسی می‌دونست که این اشتباه، بخشی از اون خاطره‌ء جمعی است برای اهلش. می‌دونست که تمام کسانی که پای اون منبر اشک ریختن، پای نسخهء جعلی‌اش هم اشک خواهند ریخت، به شرط حفظ اصالت مرثیه، حفظ کیفیت رنج نهفته در تکرار اشتباه اون سطر، با مختصات دقیق قدیمی و اصلی‌اش. واسه هم‌این هم هست که وقتی اون تُپُق رو تکرار می‌کنه، و جوری تکرار می‌کنه که اگر پیشینه‌اش رو ندونی، فکر می‌کنی مرثیه‌خون یه لحظه توی شور و اشک و آه به تُپُق افتاده، خودش رو نمی‌بازه و مثل یه بازی‌گر کارکشته تُپُق می‌زنه. و ما، که توی ده‌ها ختم و مراسم چهلم این مرثیه رو شنیدیم، می‌دونیم که این اشتباه در ادای یک کلمه، همیشه با هم‌این کیفیت و به هم‌این شکل تکرار شده.  و کی می‌دونه که توی اون تکرار اشتباه، چه غم‌ها که پنهان نشده...&lt;BR&gt;یعنی که سطر ساده‌ای هست که برای خیلی از مردم با یه تُپُق طولانی و یه اشتباه مکرر، شده یه خاطره. و کسی هم حق نداره این اشتباه رو تصحیح کنه. تصحیح بعض اشتباه‌ها، خیانت به روح خیلی از خاطره‌هاست؛ یه‌سری خیابون هم هست که همیشه باید اشتباهی بری، اشتباهی برگردی، اشتباهی بپیچی، و همیشه با یه صدای یک‌دست به خودت بگی که «ای لعنتی.. آخه چندبار آخه؟ چنددفه؟ اه..» و همیشه هم یکی ته دلت بگه که «هزاربار... هزاربار... حتی بیش‌ از این هم! خیلی زیاد... زیاد عزیزم... زیاد....»&lt;BR&gt;من؟ من هنوز هم خیلی از خیابونا رو اشتباه می‌رم. می‌دونم به‌ بن‌بست می‌‌خورم اما باز می‌رم که بخورم به بن‌بست و برگردم از دوباره.&lt;BR&gt;خاطره‌ها رو تصحیح نمی‌شه کرد، فراموش شاید. مثل این‌که حتی توی هم‌این نسل من هم دیگه کسی توی فامیل به این تکرار اشتباه فکر نمی‌کنه، و عمو، فراموش شده زیر آوار خاک. ای‌داد... عمو آخرین آدم نزدیک بود که به اصالت اشتباه اعتقاد داشت، و هرگز به ذات اشتباه خیانت نکرد؛ خاطره رو با اشتباهش حفظ کرد، و وقتی که رفت، بارون تندی می‌بارید.&lt;BR&gt;حالا تو بیا به بعضیا با سند و مدرک بقبولون که حضرت عباس امام نبوده؛ فکر می‌کنی باور کنن؟ &lt;BR&gt;و خیابونا؟ اونا که اصلا قصهء خودشون رو دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مراثی بی‌پایان:&lt;BR&gt;- &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/post-452.aspx&quot; target=_blank&gt;آن مرد در باران رفت&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;- &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/post-531.aspx&quot; target=_blank&gt;با من تماس بگیر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Dec 2010 03:20:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=553</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-553.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صورت‌زخمی دیگر این‌جا زندگی نمی‌کند</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-552.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زخم، اوراق استناد آدمی است؛ آدم زخمی، آدم مستند است، و مرد ‌صورت‌زخمی، یک‌جور تاریخ شفاهی. چیزهای عجیبی با زخم‌ها بایگانی می‌شوند؛ مثلا صدای زن زیبای هم‌سایه در کودکی، که دیگر هرگز جوان نخواهد بود. و چه‌خوب هم می‌خندید.&lt;BR&gt;«پا شدم برم دست‌شویی. دم صبح بود. دقیقا به خود این دیوار.. این‌جا دیوار بود، ریخته الآن... دستم رو گرفتم به خود این دیوار. سرم گیج می‌رفت آخه.. این‌جا پریز برق بود، افتاده الآن... خیلی مواظب بودم نیفتم. سرم گیج می‌رفت. حوله رو بیرون دست‌شویی آویزون می‌کردیم روی این میخ... الآن افتاده... دستم رو گرفتم به حوله... دقیقا این‌جا پام رو گذاشته بودم... دقیقا این‌جا... خاک رو کنار بزنی، می‌بینی موزاییک رو... پام گرفت به لبه‌اش، نزدیک بود ببُره. بعد سرم هنوز داشت گیج می‌رفت... مسموم شده بودم انگار.. بعد...»&lt;BR&gt;مردی که از زمین‌لرزهء بم، فقط جانش مانده بود و چند پتو، روای دقیق یک‌دقیقه شده بود، روای چیزی کم‌تر از یک‌دقیقه حتی. بی‌که کسی سوالی کرده باشد ازش، طوری تعریف می‌کرد که یعنی خیلی اهمیت دارد ذکر تمام اجزا و روایت صحیح آن سکانس.&lt;BR&gt;ما؟ رفته بودیم بم برای مثلا کمک. &lt;BR&gt;و مرد نمی‌دانست که &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/post-543.aspx&quot; target=_blank&gt;من هراس زمین‌لرزه دارم&lt;/A&gt;؛ معمولا تمام زمانی را که هوش‌یار ام، انتظار می‌کشم. وقتی راه می‌روم، وقتی بلند می‌شوم برم چای بریزم، وقتی روی تخت دراز می‌کشم، وقتی می‌گویم «خدا نگه‌دار باشه تو رو» و گوشی را می‌گذارم، وقتی که چشم می‌بندم وقتی چشم باز می‌کنم، وقتی که زنده‌ ام. من همیشه هراس لرزه‌ای را در نزدیک‌ترین زمان ممکن دارم. زمینِ زیر پای من، مُدام در ابتدای ویرانی است. من به این آس‌مان هم حتی ایمان ندارم، که روزهای بارانی خیال برم می‌دارد که خواهد افتاد روی سرمان. من اصلا اطمینان ندارم به هیچ‌چیز. &lt;BR&gt;اطمینان از من رفته است، من از اطمینان رفته‌ام. و هیچ پنجره‌ای هم نی‌است که نور را به این اتاق برگرداند. اطمینان، مسافری است که در هر ایست‌گاه می‌گویند از این‌جا رفته؛ «بعد از تو ما در هیچ‌عکسی نخندیدیم» پس آدم‌های عزیز یک‌بار می‌روند و فقط یک‌بار می‌روند که رفته باشند برای همیشه؛ برای من اما هزاربار می‌روند و نمی‌آیند. می‌روند و... نمی‌آیند. و کسی چه‌می‌داند آن‌که می‌رود، چه‌طور چه‌قدر کجا گریسته است پنهانی؟&lt;BR&gt;من دارم سعی می‌کنم دقایقم را از زیر آوار بیرون بکشم، و مثل احمق‌ها، تماشایشان کنم، و آرام بمیرم. جهانم را، به ‌دقیقه و لحظه از بر می‌کنم. زندگی‌ام را، که جهنمی است آرام و بی‌صدا، با تمام وقار بربادرفته‌اش، از بر می‌کنم. من آدمی ام که ببیند چه می‌رود بر سرش، و به خاطر داشته باشد. زمان، از من نمی‌‌گذرد، من از زمان نمی‌گذرم. یادم هست که کِی، با چه لحنی، با چه کلماتی، به یکی که اشتباه گرفته بود گفتم «شماره‌تون رو بد زدین؛ دوباره بزنین، خودشون جواب می‌دن ایشالله».&lt;BR&gt;و «خودشون»؟ آخ از خودشون! می‌ترسم اگر از این‌جا بلند شوم بروم سمت آش‌پزخانه، توی راه زمین بلرزد و گوشی تلفن دور باشد از دستم، نشود برای آخرین‌بار زنگ بزنم، گوشی را بردارد، بگویم «سلام به روی ماهت، به چشمای سیاهت» و بخندد. نمی‌خنند. خیلی وقت است نمی‌خندد.&lt;BR&gt;و من، همه‌چیز را به خاطر می‌آورم الا جوانی زنی که زیبا بود، و هرگز، خدا می‌داند، هرگز مگر در عکس‌ها، نخندید دیگر. آن‌قدر با این زمان و مکان بازی کرده ذهنم، که هیچ‌چیز از خاطرم نمی‌رود. ترس، دشمن فراموشی است. می‌ترسم، و می‌گویم «&lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx&quot; target=_blank&gt;بیا&lt;/A&gt; بغلم»، و او از تهران دور است، مسافر است، گریه کرده است، دل‌تنگ، و هوا سرد است. نمی‌آید. یعنی هنوز نمی‌شود که نمی‌آید. ای‌داد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;یه شخصیت دارم که یه مرد سی‌و‌هفت‌ساله است؛ توی شهرستان لامرد در استان فارس زندگی می‌کنه. زن داره با دوتا بچه. یکی از بچه‌هاش ام‌سال رفته کلاس سوم دبستان. احتیاج داره به یه‌سری لباس واسه آغاز سال تحصیلی. اسمش «کرامت‌الله» اه. به‌اش می‌گن کرامت. خسته است و چهره‌اش از ایناست که وقتی می‌بینیش، فکر می‌کنی لابد هم‌این‌الآن از معدن اومده بیرون. ولی کارش این نی‌است؛ کنار جاده، آب معدنی می‌فروشه روی جعبه و یه کُلمن یخ.&lt;BR&gt;از یه مرد سی‌و‌هفت‌سالهء ناراحت، که با زن و بچه‌هاش توی لامرد در استان فارس زندگی می‌کنه، چه توقعی دارین؟ اون دنیای خودش رو داره، و خدای خودش رو هم.&lt;BR&gt;یه شخصیت دارم که این‌جا نی‌است؛ رفته. زن داشته و زنش یه‌روز گذاشته رفته نروژ. اینم فعلا رفته پی‌اش که شاید بتونه برگردونه‌ زنش رو. یه کارگاه تولید لوستر و آویزهای سقفی داره. دلش لک زده واسه خیلی‌چیزا. همیشه عینک می‌زنه و خوش‌تیپ هم هست. حوالی کریم‌خان زیاد می‌شه دیدش. خونه‌شون توی خردمند اه.&lt;BR&gt;یه شخصیت دارم که مرحوم شده؛ زنجان دفنش کردن. چی می‌شه از یه زنجانی مرحوم گفت؟ می‌تونست یه جوک رو سی‌و‌هفت‌بار بگه یا بشنوه و دقیقا هر سی‌وهفت‌بار یا یه کیفیت و همون تازگیِ بار اول بخنده به‌اش. هربار هم توی دلش به خدای خودش بگه «خدایا این لب خندون رو از ما نگیر». یه‌روز بچه‌هاش بردنش گذاشتن توی کوه که بمیره از بی‌آب‌وغذایی. سه‌هفته بعد رفتن دیدن داره با خودش یه جوک تعریف می‌کنه و می‌خنده. برگردوندنش خونه. هشت‌سال بعد، یه‌شب قلبش توی خواب ایستاد، و صبح بیدار نشد. زنش بعد از اون دیگه ازدواج نکرد. هنوز هم اما جوک‌های اون مرحوم رو توی مجالس تعریف می‌کنن.&lt;BR&gt;یه شخصیت دارم که مدیر توسعهء منابع انسانی توی یه زایش‌گاه بزرگ اه؛ عصرها هم می‌ره توی آژانس «صبا» بالای جنت‌آباد کار می‌کنه. یه پژوه آردی داره. قصه‌ای داره واسه خودش، زنش هم قصه‌ای داره واسه خودش، که شاید درست نباشه من این‌جا بگم.&lt;BR&gt;یه‌ شخصیت دارم که اسمش «محمود» اه. محمود پاییز سال 66 یه‌روز رفت بیرون، «و دیگه هرگز برنگشت». اسم زنش «ثنا» است، اما تمام آدمای دنیا وقتی بچه‌تر بودن، به زنش می‌گفتن «سُونا». سونا زیباست. هنوز هم زیباست. و کسی از محمود خبر نداره. فقط یه‌بار یه دختر نابالغ رو بُردن پیش دعانویس، توی یه کاسه آب به‌اش نشون داد که محمود توی اتوبان قم، توی یه مزرعه، توی یه خونهء کاه‌گلی وسط جایی‌که چیز کاشته بودن، دستش رو با طناب بستن، ولی جای زخم روی سر و صورتش نی‌است. محمود توی شرکت «شیشه‌میرال» سر چهارراه یافت‌آباد کار می‌کرد. خوش‌نویسی هم می‌کرد برای خودش گاهی. سرش هم کچل بود. یه‌بار هم یکی گفت که محمود رو دیده که داشته از یه مغازه خرید می‌کرده توی بلوار سجاد مشهد. نمی‌دونم واقعا.&lt;BR&gt;اون مردکچله هست که توی فیلم «زندگی دیگران» مواظب خونهء اون زن و شوهر اه؟ من یه شخصیت دارم که اون اه.&lt;BR&gt;چندتا شخصیت دیگه هم دارم که فقط اسم اند؛ رضا، یکی‌شون اه و من چیز زیادی ازش نمی‌دونم. فقط یه اسم می‌دونم ازش. احمد هم یکی دیگه‌شون اه. از این‌یکی علاوه بر اسم، شغلش رو هم می‌دونم: طراح جدول اه.&lt;BR&gt;اینا همه‌شون یه گم‌شده دارن.. همه‌شون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اتفاقی در من افتاده‌ است؛ زمینِ زیر ِ پایم، بدجور فراموش‌کار شده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 02:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=552</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-552.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به‌سلامتی لیوان، که دسته‌اش رو فراموش نمی‌کنه</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-551.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نه؛ من هرگز با وسایل آن خانه الفتی نداشتم. ترازو به من دروغ می‌گفت، یخ‌چال را نمی‌فهمیدم، و حتی قوری چای با من غریبه بود. هرگز نشد که یک سینی به من آرامش بدهد، و یک‌روز صبح توی لیوان دسته‌دارم خیره شوم و بخار چای را ببینم و به خودم بگویم که «هووووووووم... چه دل‌بری‌ای می‌کنی با ما چای بزرگ!» چای هم فریب بود حتی: «تو هم با ما نبودی...!»&lt;BR&gt;وسیله‌ها، ابزار و ادوات خانه، آش‌پزخانه... این‌ها همه فریبم داده بودند. حتی قابلمه‌های یک‌رنگ، حتی قاشق‌ها و بشقاب‌های سبزرنگ. کسی درون من بود که خوب می‌دانست آش‌پزخانه فقط برای مُردن است و فراموشی؛ می‌گفت آش‌پزخانه از آدم‌ها هم بی‌وفاتر است.&lt;BR&gt;گفتم، به خودم، گفتم که من دیگر هیچ وسیله‌ای از آن خود نخواهم داشت. و من دیگر هیچ‌چیز نداشتم. یک‌روز چشم باز کردم دیدم که آدمی شده‌ام هیچ‌چی‌ندار، که حتی نمی‌تواند دیگر برای لیوان دسته‌شکسته‌اش دل‌تنگی کند. و البته هیچ لیوانی هم نبود به‌واقع که دلی تنگش شود.&lt;BR&gt;و گذشت سال‌ها بر هم‌این منوال. شدم مردی که چیزی نداشت در خانه‌ای که دل ببندد به‌اش؛ مردی که خانه‌ای نداشت هرگز، و دیگر هیچ آش‌پزخانه‌ای اعتماد بربادرفته‌اش را بازنستاند. ظروف موقتی، لیوان موقتی، رفاقت‌های دفعی و گذرا با اشیا و ابزار آش‌پزخانه، و اعتمادی که هرگز جلب یک بشقاب ساده هم نشد حتی. ایمانم به ظروف یک‌بارمصرف بیش از آن لیوان سفیدرنگی بود که روش عکس زورو داشت و آخرین بازمانده از جهیزیهء مادر بود، و خاطره‌ای از کودکی از جوانی مادرم که زیبا بود، و دارم می‌بینم که پیر شده است دیگر.&lt;BR&gt;حالا چرا باید دوباره مرور کنم این روزگار رفته را؟ چرا! بله. &lt;BR&gt;برمی‌گردم خانه می‌بینم که آن ماگ سیاه‌رنگ سر جاش نی‌است. ماگ مقدس، ماگ معظم، ماگ عزیز، ماگ ِ بود و نبود؛ خاطره‌ای که هم چای را داغ نگه‌می‌دارد هم نمی‌گذارد یاد عزیزان من سرد شود. ماگ مقدس، سر جاش نی‌است و من ناگهان نمی‌دانم از چی، بغض می‌کنم می‌شوم پسرکی که انگار ناگهان چشم باز کرده می‌بیند که سر است و موی سفید، ریش است و موی سفید، موی سفید است و روزگارش سیاه همه. آشوب می‌شوم. «ماگ من رفته است سفر؟» مثل مسافری که چمدانش را بسته باشد، و هیچ‌چیز، حتی گریه‌های ملتمسانه چمدان را از رفتن پشیمان نتواند کردن. مثل مسافری که در آخرین دقایق التماس، چشم‌هاش را می‌بندد، نگاه می‌دزدد، چشم‌هاش را می‌بندد... آخ که چشم‌هاش را می‌بندد... ماگ از من خودش را پنهان کرده است. اتاق را می‌گردم، و ماگ مقدس را تنها و غریب گوشه‌ای از کشوی چوبی می‌یابم. «کی تو رو بُرده این‌تو؟» نمی‌داند، نمی‌دانم.&lt;BR&gt;به مزرعه‌ای می‌ماند که آفت گرفته باشد؛ ماگ من است، اما دیگر حرفی ندارد با من. سرش سنگین است و بغض است سراسر. و به این دقیقه قسم می‌خورم به جان مادرم قسم می‌خورم به جان عزیزم قسم می‌خورم که این حال اشیا را خوب حس می‌کنم. و خوب حس می‌کنم، که کدورت یک ماگ سیاه‌رنگ هم حتی می‌تواند از پا درآورد مرا. مصیبت که همیشه نباید صحرای کربلا باشد و لب تشنه؛ اصلا خود هم‌این ماگ سیاه‌رنگی که رفع تشنگی بود، یک‌آن خیال کنی که گم شده رفته... برای من کافی است که بمیرم. آدم هیچ‌چی‌ندار، آدم بی‌اعتماد به وسایل خانه، مگر چه‌قدر وسیله دارد که رفیقش باشند اطمینان کند دل بدهد؟ من به خاطره‌ای از یک ماگ سیاه‌رنگ زنده‌ام. و &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx&quot; target=_blank&gt;صاحبش&lt;/A&gt;، آخ از صاحبش...  &lt;BR&gt;من وصیت می‌کنم روزی که خلاص شدم، هنگام تقسیم و تخلیهء وسایل اتاقم، به رابطهء من با لیوان‌ها و ماگ‌های سیاه‌رنگ توجه خاص معطوف شود؛ آن‌ها از من چیزهایی می‌دانند، که فقط آن‌ها از من می‌دانند و بس. &lt;BR&gt;و من از ایشان چه می‌دانم؟ ای داد... چی بگویم برای شما؟ شما که از رابطهء من و ماگ‌های سیاه‌رنگ چیزی نمی‌دانید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/audio/f7VR1HLw/1_Jaam-e-Gham.html&quot; target=_blank&gt;چه‌گونه شاد شود اندرون غمگینم، به اختیار؟ که از اختیار بیرون است ...&lt;/A&gt;  &lt;A href=&quot;http://mamehr.blogspot.com/index.html#3455991779652761839&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Dec 2010 00:18:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=551</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-551.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی روی اسب مُرده شرط نمی‌بندد</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-550.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;طناب سهم بازنده است، ادامه تنها از آن ِ کسی است که بد نمی‌آورد. اصلا دارد قاعده می‌شود این‌ که طناب، خود ِ رهایی است. و فکر می‌کنم، حالا که این‌قدر مایوس و خسته ام، فکر می‌کنم که بازنده‌ بالای دار باشد به‌تر است، که باختن نشود یک امر معمول. این‌که اسبی را بعد از زمین خوردن تیر خلاص در مغزش می‌زنند، علاج ناگهان اسب است؛ بازنده، سواری است که بد می‌آورد، زمین می‌خورد. تیر خلاص را باید جایی میان علت و معلول تقسیم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نسبت من به شکستن، زاویه‌ای است که حالا من با غرور من داریم؛ تو نمی‌توانی با قواعد دیگران من را خراب کنی، تباه کنی، بمیرانی. من با جهان خودم و در جهان خودم است اگر که می‌شکنم، اگر که می‌میرم. و نمی‌توانی دل‌خوشی بدهی، که «ببین وضع دیگران را! تو که باید شاکر باشی..» شاکر چی باید باشم؟ من شاکر غرور خودم هستم، نه بدآوردن دیگران. برای آن‌که جهانش حقوق تقاعد ماهانه است و چندتا دوست، و چند بهانه برای خوش‌بختی و یک فکر آزاردهنده در گوشه‌ای از روان، یک روز افسرده هم می‌تواند پایان همه‌چیز باشد. برای دیگری، روزها بیایند بروند افسرده باشند، چه فرق؟ چه فرق؟ ها؟ هرکسی یک‌جور خاص خودش می‌بازد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باید این تکرار بی‌هوده را از زندگی گرفت، و فرصت آرزوهای تازه را هم. آرزو، همیشه هم‌آن اولین‌آرزوی بزرگ است: یا من خلبان می‌شوم، تو دکتر می‌شوی، او معلم می‌شود، یا همه با هم سر می‌گذاریم بر بالش و می‌میریم. &lt;BR&gt;من خلبان نشدم، دکتر نشدم، معلم نشدم. دوست داشتم معلم بشوم. ادبیات فارسی درس بدهم. آدم مهمی نباشم، اما بگذارند هی حرف بزنم برای شاگردانم، شعر بخوانم، چیزهای ساده کشف کنم در ابیات شاعران، و کشف‌های ساده‌ام را بزرگ بارشان کنم. عینک داشته باشم، و فکر کنم که سرزمینی دارم که می‌توانم در آن حکم‌رانی کنم روزی چندساعت. و خوش باشم که اجازه دارم هرقدر دلم می‌خواهد حرف بزنم. من کم‌بود حرف‌زدن دارم، و معلم‌ها زیاد حرف می‌زنند. دوست داشتم معلم باشم، و روز را حرف بزنم، شب بیایم خانه، روزنامه‌ام را ورق بزنم، ببینم عیدی و پاداش فرهنگیان، ام‌سال چه‌قدر است. نگران گزینش باشم، و پیش از خواب، چندتایی درشت بار رژیم بکنم که ما را در این وضع رها کرده‌اند. و بخوابم، و احساس کنم که فردا روز دیگری است. نشد! من هرگز احساس نکرده‌ام که فردا روز دیگری است. فردا برای من ادامهء منطقی شکست‌ بزرگم بوده است. هرروز ادامهء آن اولین‌شکست بزرگم بوده و هست. حتی پیروزی فردا را هم دوست ندارم. شوقی برای پیروزی نداشته‌ام. فردای من، همیشه آرزوی بزرگ اولین است؛ حسرت آرزوی بزرگ اولین. بیدار بشوم که چی؟ بیداری برای من کابوسی که نمی‌توانم ازش بپرم. و خواب هم نمی‌بینم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درد من شاید این است که می‌خواستم معلم بشوم، نشدم، و خواب هم نمی‌بینم دیگر.&lt;BR&gt;«من همه‌اش خواب خیلی‌وقت‌قبل رو می‌بینم؛ آدما همه سیاه‌سفید اند توی خوابای من، اما یه توناژ زیتونی‌رنگ روی صورت‌شون هست. خواب &quot;طاهره&quot; رو می‌بینم وقتی جوون بود، و همه دوستش داشتن توی محل. کلی پسر رو می‌بینم که با خاطرهء وصال طاهره سیبیل درآوردن و طاهره به همه‌شون خندید و دل بُرد ازشون. توی خواب هم همه‌اش داره می‌خنده.&lt;BR&gt;خواب می‌بینم مسعود بهنود ام. رفتم مشهد زیارت، رو به ضریح ایستادم و دارم برای آقا یه خاطره تعریف می‌کنم از خودم و خودش و محرم‌علی‌خان مطبوعات.&lt;BR&gt;خواب می‌بینم بهنود به طاهره نظر داره؛ طاهره به‌اش می‌خنده، بهنود می‌گه &quot;بگذار اما نقل آن شبی را بگویم که به یادت با نصرت، رحمانی را می‌گویم، گذشت...&quot; موهای بهنود پارافین‌مالی شده، سیبیل داره. با طاهره داره جوون می‌شه و برمی‌گرده به قبل از کودتای بیست‌و‌هشت مرداد... همه توی کافه جمع شده‌اند؛ همه‌شون زیتونی‌رنگ‌ اند.. همه‌شون... کافه رو یه‌جور ماتی می‌بینم.&lt;BR&gt;فقط خواب بابابزرگم رو سه‌بُعدی می‌بینم و به‌شکل ال‌سی‌دی‌وار؛ توی خوابم هر هفته می‌آد و می‌گه &quot;برو صادق رو بکش!&quot; و من نمی‌دونم صادق کی هست و چرا باید کشته بشه. مجسّمش می‌کنم توی خواب؛ فکر می‌کنم باید یه مرد لاغر باشه، که با چاقو می‌کشمش. با چاقو... &lt;BR&gt;شیش‌تا گاو چاق هستند که اومدن شیش‌تا گاو لاغر رو بخورن. یکی از گاوای لاغر فریاد می‌زنه &quot;مـــااااااااا....&quot; و اون شیش‌تا گاو چاق هم‌صدا می‌گن &quot;شمـــاااااااا.. شمـا؟؟&quot; اون شیش‌تا گاو لاغر هم می‌گن &quot;ما گاو نیستیم؛ ما مش‌حسن ایم!&quot; و بهنود باز براشون یه خاطره تعریف می‌کنه از ساعدی.&lt;BR&gt;ساعدی توی خوابم، هی واسه یه زنی نامه می‌نویسه؛ هی واسه طاهره نامه می‌نویسه، هی می‌نویسه &quot;طاهرهء عزیزم...&quot;»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من می‌گویم که باید برنامه‌ریزی داشته باشیم، و هرروز بازنده‌ها را در خروجی و ورودی شهرها دار بزنیم تا مسافرانی که می‌روند و می‌آیند، تماشا کنند لاشه‌های آویزان را آرزوهای بربادرفته را، و باورشان شود که آدم همیشه و همیشه و همیشه می‌بَرد، و یک‌بار و تنها یک‌بار می‌بازد تا بمیرد برای همیشه.&lt;BR&gt;و لاشهء یکی مثل من، کجا برازنده‌تر از کیلومتر هفت اتوبان تهران‌قم؟&lt;BR&gt;یقین دارم اگر قرار باشد کاغذ بنویسند و شکست‌های هرکسی را بر سینه‌اش بچسبانند، خواهند نوشت «او، آرزو داشت معلم بشود، و خواب ببیند، اما همیشه دل‌تنگ بود؛ و تو چه‌دانی &lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx&quot; target=_blank&gt;دل‌تنگی&lt;/A&gt; چی‌است؟» کاش علم آن‌قدر پیش‌رفت کند که از روی کاغذ، لینک بدهند به گاوخونی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و کاش الآن که حال بدی دارم، یکی بیاید این شعر را تا هم‌این سر ِ مصرع بخواند و نیمه‌کاره بپذیردش، بی‌هوس و هراس و آرزویی دیگر: «خُنُک آن قماربازی، که بباخت هرچه بودش».  &lt;BR&gt;و نقطه بگذارد، و همه با هم بمیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عاشقان&lt;BR&gt;سرشکسته گذشتند&lt;BR&gt;شرم‌سار ترانه‌های بی‌هنگام خویش&lt;BR&gt;و کوچه‌ها&lt;BR&gt;بی‌زمزمه ماند و صدای پا ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;احمد شاملو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Dec 2010 03:53:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=550</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-550.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد سی‌ساله</title>
<link>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-549.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://hoseinnorouzi.persiangig.com/29-aban-89-HN.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 549px; HEIGHT: 361px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;عکس مسعود از من و پانی - 29 آبان‌ماه 1389 - یک‌روز بد&quot; align=baseline src=&quot;http://hoseinnorouzi.persiangig.com/29-aban-89-HN-s.jpg&quot; width=574 height=381&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 04:55:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hoseinnorouzi&amp;postid=549</comments>
<dc:creator>hoseinnorouzi</dc:creator>
<guid>http://hoseinnorouzi.blogfa.com/post-549.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

