تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - در اصالت یک مرثیه

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

یه نوار کاست هست که توش عموی مرحومم داره به تُرکی مرثیه‌ای رو می‌خونه با یه شعر توی قالب مثنوی، که سوز و گدازی هم داره واسه خودش؛ مرثیه‌ای برای چهل‌روز تنهایی صحرای کربلا. توی این مرثیه، همه تنها شدن، صحرا تنها مونده، و آب تنها مونده و فرات هم. یه‌جای شعر می‌رسه به یه سطر غم‌انگیز، که عمو اشتباهی می‌خونه‌اش و دوباره می‌‌آد تصحیحش کنه، و دوباره اشتباه می‌خونه تا بار سوم که درستش رو می‌خونه.
عمو می‌خونه و تُپُق می‌زنه، و صدای آه و فغان مردمی که پای منبرش نشستن می‌ره هوا. وقتی اون سطر غلط رو می‌خونه، و سه‌بار تصحیحش می‌کنه، بار سوم باز هم همه با یه کیفیت و با هم‌اون تازگی دفعهء اول گریه می‌کنن و خنج می‌کشن به صورت. من این یک‌دستی رویارویی با این مرثیه رو هربار که گوش می‌دم بو می‌کشم.
و این، یه پیشینه هم داره: این مرثیه رو، با هم‌این شعر و هم‌این موسیقی و صوت، اولین‌بار یه مرثیه‌خون معروف اردبیلی خونده سال‌ها قبل. هر تُرکی هم که مختصری اهل این مجالس باشه، لابد شنیده ورژن اصلی رو. توی ورژن اصلی، دقیقا ‌هم‌این اتفاق می‌افته: سر هم‌این سطر، خواننده بار اول اشتباه می‌کنه، بار دوم اشتباه می‌کنه، و بار سوم مصرع درست رو می‌خونه.
عمو به‌تر از هرکسی می‌دونست که این اشتباه، بخشی از اون خاطره‌ء جمعی است برای اهلش. می‌دونست که تمام کسانی که پای اون منبر اشک ریختن، پای نسخهء جعلی‌اش هم اشک خواهند ریخت، به شرط حفظ اصالت مرثیه، حفظ کیفیت رنج نهفته در تکرار اشتباه اون سطر، با مختصات دقیق قدیمی و اصلی‌اش. واسه هم‌این هم هست که وقتی اون تُپُق رو تکرار می‌کنه، و جوری تکرار می‌کنه که اگر پیشینه‌اش رو ندونی، فکر می‌کنی مرثیه‌خون یه لحظه توی شور و اشک و آه به تُپُق افتاده، خودش رو نمی‌بازه و مثل یه بازی‌گر کارکشته تُپُق می‌زنه. و ما، که توی ده‌ها ختم و مراسم چهلم این مرثیه رو شنیدیم، می‌دونیم که این اشتباه در ادای یک کلمه، همیشه با هم‌این کیفیت و به هم‌این شکل تکرار شده.  و کی می‌دونه که توی اون تکرار اشتباه، چه غم‌ها که پنهان نشده...
یعنی که سطر ساده‌ای هست که برای خیلی از مردم با یه تُپُق طولانی و یه اشتباه مکرر، شده یه خاطره. و کسی هم حق نداره این اشتباه رو تصحیح کنه. تصحیح بعض اشتباه‌ها، خیانت به روح خیلی از خاطره‌هاست؛ یه‌سری خیابون هم هست که همیشه باید اشتباهی بری، اشتباهی برگردی، اشتباهی بپیچی، و همیشه با یه صدای یک‌دست به خودت بگی که «ای لعنتی.. آخه چندبار آخه؟ چنددفه؟ اه..» و همیشه هم یکی ته دلت بگه که «هزاربار... هزاربار... حتی بیش‌ از این هم! خیلی زیاد... زیاد عزیزم... زیاد....»
من؟ من هنوز هم خیلی از خیابونا رو اشتباه می‌رم. می‌دونم به‌ بن‌بست می‌‌خورم اما باز می‌رم که بخورم به بن‌بست و برگردم از دوباره.
خاطره‌ها رو تصحیح نمی‌شه کرد، فراموش شاید. مثل این‌که حتی توی هم‌این نسل من هم دیگه کسی توی فامیل به این تکرار اشتباه فکر نمی‌کنه، و عمو، فراموش شده زیر آوار خاک. ای‌داد... عمو آخرین آدم نزدیک بود که به اصالت اشتباه اعتقاد داشت، و هرگز به ذات اشتباه خیانت نکرد؛ خاطره رو با اشتباهش حفظ کرد، و وقتی که رفت، بارون تندی می‌بارید.
حالا تو بیا به بعضیا با سند و مدرک بقبولون که حضرت عباس امام نبوده؛ فکر می‌کنی باور کنن؟
و خیابونا؟ اونا که اصلا قصهء خودشون رو دارن.

مراثی بی‌پایان:
- آن مرد در باران رفت
- با من تماس بگیر

 

# این؛ هم‌این # 89/10/07 حسین نوروزی |