زخم، اوراق استناد آدمی است؛ آدم زخمی، آدم مستند است، و مرد صورتزخمی، یکجور تاریخ شفاهی. چیزهای عجیبی با زخمها بایگانی میشوند؛ مثلا صدای زن زیبای همسایه در کودکی، که دیگر هرگز جوان نخواهد بود. و چهخوب هم میخندید.
«پا شدم برم دستشویی. دم صبح بود. دقیقا به خود این دیوار.. اینجا دیوار بود، ریخته الآن... دستم رو گرفتم به خود این دیوار. سرم گیج میرفت آخه.. اینجا پریز برق بود، افتاده الآن... خیلی مواظب بودم نیفتم. سرم گیج میرفت. حوله رو بیرون دستشویی آویزون میکردیم روی این میخ... الآن افتاده... دستم رو گرفتم به حوله... دقیقا اینجا پام رو گذاشته بودم... دقیقا اینجا... خاک رو کنار بزنی، میبینی موزاییک رو... پام گرفت به لبهاش، نزدیک بود ببُره. بعد سرم هنوز داشت گیج میرفت... مسموم شده بودم انگار.. بعد...»
مردی که از زمینلرزهء بم، فقط جانش مانده بود و چند پتو، روای دقیق یکدقیقه شده بود، روای چیزی کمتر از یکدقیقه حتی. بیکه کسی سوالی کرده باشد ازش، طوری تعریف میکرد که یعنی خیلی اهمیت دارد ذکر تمام اجزا و روایت صحیح آن سکانس.
ما؟ رفته بودیم بم برای مثلا کمک.
و مرد نمیدانست که من هراس زمینلرزه دارم؛ معمولا تمام زمانی را که هوشیار ام، انتظار میکشم. وقتی راه میروم، وقتی بلند میشوم برم چای بریزم، وقتی روی تخت دراز میکشم، وقتی میگویم «خدا نگهدار باشه تو رو» و گوشی را میگذارم، وقتی که چشم میبندم وقتی چشم باز میکنم، وقتی که زنده ام. من همیشه هراس لرزهای را در نزدیکترین زمان ممکن دارم. زمینِ زیر پای من، مُدام در ابتدای ویرانی است. من به این آسمان هم حتی ایمان ندارم، که روزهای بارانی خیال برم میدارد که خواهد افتاد روی سرمان. من اصلا اطمینان ندارم به هیچچیز.
اطمینان از من رفته است، من از اطمینان رفتهام. و هیچ پنجرهای هم نیاست که نور را به این اتاق برگرداند. اطمینان، مسافری است که در هر ایستگاه میگویند از اینجا رفته؛ «بعد از تو ما در هیچعکسی نخندیدیم» پس آدمهای عزیز یکبار میروند و فقط یکبار میروند که رفته باشند برای همیشه؛ برای من اما هزاربار میروند و نمیآیند. میروند و... نمیآیند. و کسی چهمیداند آنکه میرود، چهطور چهقدر کجا گریسته است پنهانی؟
من دارم سعی میکنم دقایقم را از زیر آوار بیرون بکشم، و مثل احمقها، تماشایشان کنم، و آرام بمیرم. جهانم را، به دقیقه و لحظه از بر میکنم. زندگیام را، که جهنمی است آرام و بیصدا، با تمام وقار بربادرفتهاش، از بر میکنم. من آدمی ام که ببیند چه میرود بر سرش، و به خاطر داشته باشد. زمان، از من نمیگذرد، من از زمان نمیگذرم. یادم هست که کِی، با چه لحنی، با چه کلماتی، به یکی که اشتباه گرفته بود گفتم «شمارهتون رو بد زدین؛ دوباره بزنین، خودشون جواب میدن ایشالله».
و «خودشون»؟ آخ از خودشون! میترسم اگر از اینجا بلند شوم بروم سمت آشپزخانه، توی راه زمین بلرزد و گوشی تلفن دور باشد از دستم، نشود برای آخرینبار زنگ بزنم، گوشی را بردارد، بگویم «سلام به روی ماهت، به چشمای سیاهت» و بخندد. نمیخنند. خیلی وقت است نمیخندد.
و من، همهچیز را به خاطر میآورم الا جوانی زنی که زیبا بود، و هرگز، خدا میداند، هرگز مگر در عکسها، نخندید دیگر. آنقدر با این زمان و مکان بازی کرده ذهنم، که هیچچیز از خاطرم نمیرود. ترس، دشمن فراموشی است. میترسم، و میگویم «بیا بغلم»، و او از تهران دور است، مسافر است، گریه کرده است، دلتنگ، و هوا سرد است. نمیآید. یعنی هنوز نمیشود که نمیآید. ایداد...
یه شخصیت دارم که یه مرد سیوهفتساله است؛ توی شهرستان لامرد در استان فارس زندگی میکنه. زن داره با دوتا بچه. یکی از بچههاش امسال رفته کلاس سوم دبستان. احتیاج داره به یهسری لباس واسه آغاز سال تحصیلی. اسمش «کرامتالله» اه. بهاش میگن کرامت. خسته است و چهرهاش از ایناست که وقتی میبینیش، فکر میکنی لابد هماینالآن از معدن اومده بیرون. ولی کارش این نیاست؛ کنار جاده، آب معدنی میفروشه روی جعبه و یه کُلمن یخ.
از یه مرد سیوهفتسالهء ناراحت، که با زن و بچههاش توی لامرد در استان فارس زندگی میکنه، چه توقعی دارین؟ اون دنیای خودش رو داره، و خدای خودش رو هم.
یه شخصیت دارم که اینجا نیاست؛ رفته. زن داشته و زنش یهروز گذاشته رفته نروژ. اینم فعلا رفته پیاش که شاید بتونه برگردونه زنش رو. یه کارگاه تولید لوستر و آویزهای سقفی داره. دلش لک زده واسه خیلیچیزا. همیشه عینک میزنه و خوشتیپ هم هست. حوالی کریمخان زیاد میشه دیدش. خونهشون توی خردمند اه.
یه شخصیت دارم که مرحوم شده؛ زنجان دفنش کردن. چی میشه از یه زنجانی مرحوم گفت؟ میتونست یه جوک رو سیوهفتبار بگه یا بشنوه و دقیقا هر سیوهفتبار یا یه کیفیت و همون تازگیِ بار اول بخنده بهاش. هربار هم توی دلش به خدای خودش بگه «خدایا این لب خندون رو از ما نگیر». یهروز بچههاش بردنش گذاشتن توی کوه که بمیره از بیآبوغذایی. سههفته بعد رفتن دیدن داره با خودش یه جوک تعریف میکنه و میخنده. برگردوندنش خونه. هشتسال بعد، یهشب قلبش توی خواب ایستاد، و صبح بیدار نشد. زنش بعد از اون دیگه ازدواج نکرد. هنوز هم اما جوکهای اون مرحوم رو توی مجالس تعریف میکنن.
یه شخصیت دارم که مدیر توسعهء منابع انسانی توی یه زایشگاه بزرگ اه؛ عصرها هم میره توی آژانس «صبا» بالای جنتآباد کار میکنه. یه پژوه آردی داره. قصهای داره واسه خودش، زنش هم قصهای داره واسه خودش، که شاید درست نباشه من اینجا بگم.
یه شخصیت دارم که اسمش «محمود» اه. محمود پاییز سال 66 یهروز رفت بیرون، «و دیگه هرگز برنگشت». اسم زنش «ثنا» است، اما تمام آدمای دنیا وقتی بچهتر بودن، به زنش میگفتن «سُونا». سونا زیباست. هنوز هم زیباست. و کسی از محمود خبر نداره. فقط یهبار یه دختر نابالغ رو بُردن پیش دعانویس، توی یه کاسه آب بهاش نشون داد که محمود توی اتوبان قم، توی یه مزرعه، توی یه خونهء کاهگلی وسط جاییکه چیز کاشته بودن، دستش رو با طناب بستن، ولی جای زخم روی سر و صورتش نیاست. محمود توی شرکت «شیشهمیرال» سر چهارراه یافتآباد کار میکرد. خوشنویسی هم میکرد برای خودش گاهی. سرش هم کچل بود. یهبار هم یکی گفت که محمود رو دیده که داشته از یه مغازه خرید میکرده توی بلوار سجاد مشهد. نمیدونم واقعا.
اون مردکچله هست که توی فیلم «زندگی دیگران» مواظب خونهء اون زن و شوهر اه؟ من یه شخصیت دارم که اون اه.
چندتا شخصیت دیگه هم دارم که فقط اسم اند؛ رضا، یکیشون اه و من چیز زیادی ازش نمیدونم. فقط یه اسم میدونم ازش. احمد هم یکی دیگهشون اه. از اینیکی علاوه بر اسم، شغلش رو هم میدونم: طراح جدول اه.
اینا همهشون یه گمشده دارن.. همهشون.
اتفاقی در من افتاده است؛ زمینِ زیر ِ پایم، بدجور فراموشکار شده.