تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - به‌سلامتی لیوان، که دسته‌اش رو فراموش نمی‌کنه

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

نه؛ من هرگز با وسایل آن خانه الفتی نداشتم. ترازو به من دروغ می‌گفت، یخ‌چال را نمی‌فهمیدم، و حتی قوری چای با من غریبه بود. هرگز نشد که یک سینی به من آرامش بدهد، و یک‌روز صبح توی لیوان دسته‌دارم خیره شوم و بخار چای را ببینم و به خودم بگویم که «هووووووووم... چه دل‌بری‌ای می‌کنی با ما چای بزرگ!» چای هم فریب بود حتی: «تو هم با ما نبودی...!»
وسیله‌ها، ابزار و ادوات خانه، آش‌پزخانه... این‌ها همه فریبم داده بودند. حتی قابلمه‌های یک‌رنگ، حتی قاشق‌ها و بشقاب‌های سبزرنگ. کسی درون من بود که خوب می‌دانست آش‌پزخانه فقط برای مُردن است و فراموشی؛ می‌گفت آش‌پزخانه از آدم‌ها هم بی‌وفاتر است.
گفتم، به خودم، گفتم که من دیگر هیچ وسیله‌ای از آن خود نخواهم داشت. و من دیگر هیچ‌چیز نداشتم. یک‌روز چشم باز کردم دیدم که آدمی شده‌ام هیچ‌چی‌ندار، که حتی نمی‌تواند دیگر برای لیوان دسته‌شکسته‌اش دل‌تنگی کند. و البته هیچ لیوانی هم نبود به‌واقع که دلی تنگش شود.
و گذشت سال‌ها بر هم‌این منوال. شدم مردی که چیزی نداشت در خانه‌ای که دل ببندد به‌اش؛ مردی که خانه‌ای نداشت هرگز، و دیگر هیچ آش‌پزخانه‌ای اعتماد بربادرفته‌اش را بازنستاند. ظروف موقتی، لیوان موقتی، رفاقت‌های دفعی و گذرا با اشیا و ابزار آش‌پزخانه، و اعتمادی که هرگز جلب یک بشقاب ساده هم نشد حتی. ایمانم به ظروف یک‌بارمصرف بیش از آن لیوان سفیدرنگی بود که روش عکس زورو داشت و آخرین بازمانده از جهیزیهء مادر بود، و خاطره‌ای از کودکی از جوانی مادرم که زیبا بود، و دارم می‌بینم که پیر شده است دیگر.
حالا چرا باید دوباره مرور کنم این روزگار رفته را؟ چرا! بله.
برمی‌گردم خانه می‌بینم که آن ماگ سیاه‌رنگ سر جاش نی‌است. ماگ مقدس، ماگ معظم، ماگ عزیز، ماگ ِ بود و نبود؛ خاطره‌ای که هم چای را داغ نگه‌می‌دارد هم نمی‌گذارد یاد عزیزان من سرد شود. ماگ مقدس، سر جاش نی‌است و من ناگهان نمی‌دانم از چی، بغض می‌کنم می‌شوم پسرکی که انگار ناگهان چشم باز کرده می‌بیند که سر است و موی سفید، ریش است و موی سفید، موی سفید است و روزگارش سیاه همه. آشوب می‌شوم. «ماگ من رفته است سفر؟» مثل مسافری که چمدانش را بسته باشد، و هیچ‌چیز، حتی گریه‌های ملتمسانه چمدان را از رفتن پشیمان نتواند کردن. مثل مسافری که در آخرین دقایق التماس، چشم‌هاش را می‌بندد، نگاه می‌دزدد، چشم‌هاش را می‌بندد... آخ که چشم‌هاش را می‌بندد... ماگ از من خودش را پنهان کرده است. اتاق را می‌گردم، و ماگ مقدس را تنها و غریب گوشه‌ای از کشوی چوبی می‌یابم. «کی تو رو بُرده این‌تو؟» نمی‌داند، نمی‌دانم.
به مزرعه‌ای می‌ماند که آفت گرفته باشد؛ ماگ من است، اما دیگر حرفی ندارد با من. سرش سنگین است و بغض است سراسر. و به این دقیقه قسم می‌خورم به جان مادرم قسم می‌خورم به جان عزیزم قسم می‌خورم که این حال اشیا را خوب حس می‌کنم. و خوب حس می‌کنم، که کدورت یک ماگ سیاه‌رنگ هم حتی می‌تواند از پا درآورد مرا. مصیبت که همیشه نباید صحرای کربلا باشد و لب تشنه؛ اصلا خود هم‌این ماگ سیاه‌رنگی که رفع تشنگی بود، یک‌آن خیال کنی که گم شده رفته... برای من کافی است که بمیرم. آدم هیچ‌چی‌ندار، آدم بی‌اعتماد به وسایل خانه، مگر چه‌قدر وسیله دارد که رفیقش باشند اطمینان کند دل بدهد؟ من به خاطره‌ای از یک ماگ سیاه‌رنگ زنده‌ام. و صاحبش، آخ از صاحبش... 
من وصیت می‌کنم روزی که خلاص شدم، هنگام تقسیم و تخلیهء وسایل اتاقم، به رابطهء من با لیوان‌ها و ماگ‌های سیاه‌رنگ توجه خاص معطوف شود؛ آن‌ها از من چیزهایی می‌دانند، که فقط آن‌ها از من می‌دانند و بس.
و من از ایشان چه می‌دانم؟ ای داد... چی بگویم برای شما؟ شما که از رابطهء من و ماگ‌های سیاه‌رنگ چیزی نمی‌دانید.

چه‌گونه شاد شود اندرون غمگینم، به اختیار؟ که از اختیار بیرون است ...  +

 

# این؛ هم‌این # 89/10/01 حسین نوروزی |