تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - گریه نکن عصای من

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

پدربزرگم، پدر پدرم، یه عصا داشت که گاهی دستش می‌گرفت. روزی که مُرد، اون عصا هم غیب شد. مادربزرگم هم ایضا. مادر ِ مادرم هم عصاش روزی که مُرد، گم‌وگور شد. از پدر ِ مادرم هم خبر ندارم که وقتی مُرده عصاش چی شده، یا اصلا عصا داشته یا نه. از مادرم هم نپرسیدم؛ خیلی سال قبل مُرده، بعد بُردنش امام‌زاده زید، ضلع جنوبی امام‌زاده که نزدیک به ریل راه‌آهن بوده، دفنش کردن. بیست‌سال بعد هم ماشین انداختن روی قبرهای قدیمی، و همه‌چیز از بین رفته و دیگه سال‌ها می‌شه که کسی نمی‌ره براش فاتخه بخونه، چون گورش رو گم کردن. مادرم می‌گه «بیست‌متر از نرده‌های کنار ریل راه‌آهن که دور می‌شدیم، قبر آقام بود» و یقین داره که دقیقا باید اون‌جا باشه قبر پدرش. اما بیست‌متر دورتر از کدوم نرده‌ها؟ نرده‌های سال 54 یا نرده‌هایی که وقتی بچه بودم و ریل رو گسترش دادن توی حیاط امام‌زاده، کشیدن؟ اگه حرف مادرم درست باشه، قبر آقاش باید درست زیر نرده‌های کنونی باشه، نزدیک به ریل راه‌آهن جنوب. به‌هرحال فرقی هم نداره دیگه؛ خود لا‌جونش بی‌نشون شده، عصاش که دیگه جای خود داره. البته اگه عصایی داشته بوده.
اما این سه‌نفر؛ این سه‌تا همه‌شون توی شونزده‌‌سال گذشته از دنیا رفتن و برنگشتن. و عصاهاشون هم توی روز مرگشون از خاطر همه رفته و برنمی‌گرده انگار. توی این خانواده، حتی توی کل فامیل، هرگز کسی سوال نکرده که عاقبت اون عصاها چی بوده و چرا دقیقا روز فوت صاحبانشون غیب شدن.
هرسه‌تاشون توی خونه مُردن. همیشه هم این‌جور بوده که زنگ زدیم دکتر اومده و گواهی فوت صادر کرده، زنگ زدیم آمبولانس اومده نعش لاجونشون رو بُرده، زنگ زدیم کل فامیل اومدن، زنگ زدیم اعلامیه سفارش دادیم، زنگ زدیم و پُشت تلفن کلی گریه کردیم واسه فامیلای شهرستانی، و یک‌هو همه با هم از راه رسیدن، و دیگه کسی عصاهای چوبی قهوه‌ای‌رنگ رو ندیده که ندیده. شده مثل وقتی‌که قتلی اتفاق افتاده، اما جنازه‌ای نداری برای اثباتش.
من ایده‌ای ندارم برای «یعنی کجا می‌تونن رفته باشن عصاها؟». بی‌خبر ام از عصاهای دوست‌داشتنی زندگی‌ام، و اونا هم که مُردن، هرگز به خوابم نیومدن که حرفی از عصاهاشون بزنن؛ یه‌جور معاملهء پنهانی و ناگفته، که طرفین راضی هستند به ادامهء سکوت و مستوری‌.
تا یه‌زمانی فکر می‌کردم باید کار پدرم باشه؛ یه جعبهء آهنی بزرگ داشت توی انباری که درش رو قفل زده بود و هرگز توش رو ندیده بودم. همیشه فکر می‌کردم که عصاها احتمالا باید توی اون جعبه باشن. اما چرا؟ دلیلی نداشتم. یه‌روزی که دسته‌کلیدش رو کف رفته بودم، رفتم توی انباری و قفل جعبه رو باز کردم: توش هیچ‌چی نبود.. هیچ‌چی! خالی بود و از زنگار ته‌اش می‌شد فهمید که سال‌های سال چیزی توش نبوده. یه جعبهء دربسته، که همیشه خالی بوده، بزرگ‌ترین راز پدرم بود. پدرم آدم ساده‌ای اه، پس رازهای ساده‌ای هم باید داشته باشه.
شک کردم که نکنه عصاها رو با مُرده‌هاشون بُردن و دفن کردن؟ اما کدوم قبرستونی اجازه می‌ده یه عصای چوبی قهوه‌ای‌رنگ رو دفن کنی توی خاک مُرده؟ بهشت زهرا که می‌دونم اصلا اجازه نمی‌ده. امام‌زاده‌ها هم که مدت‌ها می‌شه مورد اعتماد و وثوق مُرده‌های ما نی‌استند دیگه؛ کسی از ما دیگه دوست نداره زیر نرده‌های کنار ریل راه‌آهن دفن بشه. به‌جز عمو، که اونم خیلی دور از نرده‌های کنار ریل راه‌آهن خوابیده، و عصا هم نداشت البته، چون واقعا عمری نکرده بود هنوز وقتی مُرد. طفلی عمو.
حالا ام‌شب، سر شب، خیلی ناگهانی یاد اون عصاها افتادم. یعنی یه عکسی رو دیدم که توش مادربزرگم داره می‌خنده و عصاش رو اون گوشه کنار دیوار تکیه داده. پا شدم رفتم گوشهء دیوار رو چک کردم. می‌دونم که این خونه، اون خونه‌ای نی‌است که توش مادربزرگ عکس گرفته و مُرده، اما به‌هرحال گوشه‌گردی عادت قدیمی من بوده و هست. دست خودم نی‌است. مادربزرگم هم وقتی مُرد، بچه بودم و رفتم اون گوشه که الآن توی عکس عصاش رو تکیه داده به دیوارش، چمباتمه زدم و گریه کردم و به جنازه‌اش خیره شدم تا زنگ زدن آمبولانس اومد و بُردش.
این‌جوری شده که من با گوشه‌گردی، یه حس نزدیکی دارم. یه‌چیزی شبیه دیدن دوبارهء مادربزرگام، پدربزرگم و اون گوشهء امام‌زاده که حالا نرده‌های کنار ریل راه‌آهن از روش رد شدن.
توی خانوادهء ما، یکی هست که با عصا مشکل داره. و نمی‌دونم کی.

 

# این؛ هم‌این # 89/07/13 حسین نوروزی |