تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - تقدیم به آقای تقی‌زاده، که چندروزی از اندوه آقای کریم‌خانی کاست

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

آقای کریم‌خانی با من حکایت غریبی دارد. آقای کریم‌خانی با من دروغی را در میان گذاشته است و من در برابرش سکوت کرده‌ام، تا خوش‌بختی را به او، برای دقایقی اندک، هدیه داده باشم. آقای کریم‌خانی، طراح بزرگ‌ترین شادی جهان در هفته‌های اخیر بوده است. نه‌تنها آقای کریم‌خانی، بل‌که شاید تمام رانندگان فلان خط تاکسی در غرب تهران، در این شادی با آقای کریم‌خانی و من شریک اند. تمام مسافرانی که از ساعت شش صبح تا سر ظهر، از میدانی در غرب تهران به سمت میدان ولی‌عصر می‌روند، تا سال‌ها و تا نسل‌ها جوان‌‌مردی را یاد خواهند کرد که مسیر زندگی را برای ایشان ساده کرد و شادی به اخم‌های صبح‌گاهی ایشان بخشید. آن‌ها، تمام ایشان، به آن مرد مهربان و مغموم که همیشه یک گوشی در گوش داشت و حوالی ساعت یازده و نیم از ابتدای خط سوار تاکسی‌های میدان ولی‌عصر می‌شد، فکر خواهند کرد. و فکر خواهند کرد به تنهایی ِ مردی که چرایی ِ گوشی در گوشش را فقط خودش می‌دانست و خودش.
برداشته بودند ایست‌گاه تاکسی‌های مسیری را که باید به این‌طرف می‌رفتند، بُرده بودند آن‌طرف خیابان در جهت عکس مسیر. همه ناراضی بودند. همه ناراضی بودیم. تاکسی‌ها باید یک‌بار تا دم خانهء ما می‌آمدند به عقب، و باز مسیر را برمی‌گشتند که برسند به جای اولی، بعد میدان را دور بزنند و تازه بشود {به‌قول آقای ابی} آغاز شروع برنامهء سفر درون‌شهری. یعنی وقتی می‌خواستی بروی، یک‌بار باید می‌آمدی، و بعد می‌رفتی. رفتن را سخت‌ کرده بودند. ما، اهالی غرب تهران از این اتفاق ناراحت بودیم و معترض بودیم. آقای کریم‌خانی هم.
یک‌روز آقای کریم‌خانی خواست که در بررسی خواهر و مادر مسوولان این اتفاق با او هم‌راه باشم. گوشی را از گوشم درآوردم و حرف‌هاش را شنیدم. به نکات مهمی اشاره می‌کرد؛ مثل این نکته که «اینا یعنی خودشون زن و بچه ندارن، که مردم رو اسیر می‌کنن؟». ما آن‌روز نفهمیدیم که آن‌ها زن و بچه دارند یا نه. اما به‌اش پیش‌نهاد دادم که به روزنامه‌ای خبر بدهند شاید گزارشی تهیه شد و مسوولان دیدند و قصه ختم به خیر شد. گفتم که من شغلم مرتبط است با کار مطبوعات، و به نوبهء خودم سعی خواهم کرد که خبری بنویسم و خبری بدهم. و البته که نه من این کار کردم، نه آقای کریم‌خانی سراغی گرفت.
حالا خودشان، مسوولان مربوطه، برداشته‌اند ایست‌گاه را به جهت اصلی مسیر بُرده‌اند و همه‌چیز برگشته به شکل درستش. همه‌چیز خوب است. یک‌ماه است که همه‌چیز خوب شده است.
اول ماه، آقای کریم‌خانی من را دید ابتدای خط، و درخواست کرد به جمع راننده‌های در انتظار نوبت بروم. رفتم. دست گذاشت روی شانه‌ام، و خطاب به سه رانندهء دیگر گفت که «ما همه مدیون پی‌گیری‌های مشفقانهء این آقای تقی‌زاده هستیم». بعد هم رویم را بوسید.
توضیح داد که من، آقای تقی‌زاده، با «هزاران گزارشی که در روزنامه‌های کشوری و سراسری» نوشته‌ام، موجبات تغییر محل ایست‌گاه تاکسی‌ها را فراهم آورده‌ام. تقدیر آقای کریم‌خانی از حماسه‌ای که ظاهرا من نویسنده‌اش بودم، به هم‌این‌جا ختم نشد اما؛ از آن‌روز به بعد هرروز تا می‌بیند دارم سوار تاکسی می‌شوم، می‌خواهد که بمانم و با ماشین او برویم. سوار ماشینش می‌شوم. بعد، هرروز مرا به عنوان یکی از روزنامه‌‌نگاران «مهم» کشور و یکی از دوستان قدیمی خود به مسافران معرفی می‌کند و شرح حماسه‌ام را بر زبان می‌راند. هرروز شوق را در چشم‌هاش می‌بینم و لب‌خندهاش را با لب‌خند جواب می‌دهم. هرروز می‌دانم که دارد دروغ می‌گوید. هرروز می‌داند که دارم دروغ می‌گویم. و همه لذت می‌بریم از این اتفاق.
حالا چرا من باید سکوت کنم و با دروغ او هم‌راه باشم؟ که شان و منزلتی بخرم برای خودم؟ نه. قصه چیز دیگری است.
«.. دیگه امیدی نداشتیم. یعنی دستمون از همه‌‌جا کوتاه شده بود... هی نامه بده، هی برو هی بیا.. هیچ! کسی به ما ترتیب اثر نمی‌داد.. بله.. اینا خواهر و مادر دارن یعنی؟ ... بله... تا این‌که یک‌روز صبح در محضر این آقای تقی‌زاده بودیم، من مشکل رو گفتم به ایشون، و دیگه دل رو زدم به دریا  و از آقای تقی‌زاده خوااااااااهش کردم که خودت یه فکری کن واسه مردم بی‌چاره ... {کریم‌خانی در این لحظه به من جوری نگاه می‌کند که انگار پدری دارد قد کشیدن جوان رشیدش را می‌بیند و لذت می‌برد} ایشون هم بلافاصله دست به‌کار شدن و با نوشتن هزاران گزارش در روزنامه‌های کشوری، مسوولان رو عاصی کردن! در نهایت هم دیدید که ایست‌گاه برگشت سر جای قبلی‌اش. واقعا اگر دوستی من و آقای تقی‌زاده نبود، هنوز هم داشتیم دور خودمون می‌چرخیدیم...»
این، روایت ثابتی است که آقای کریم‌خانی با غررو خاصی برای مسافران تعریف می‌کند، و هر شنونده‌ای توجه‌اش جلب می‌شود به «دوستی آقای کریم‌خانی و آقای تقی‌زاده» و آن «خواهش»ی که آن دوست از این دوست کرده بود و لبیکی که این دوست، بر اثر خواهش آن دوست، گفته. شما بودید چه می‌کردید؟ می‌گفتید که نه شما تقی‌زاده ای، نه گزارش‌های فراوان نوشته ای، نه به درخواست آقای کریم‌خانی توجه داشته‌ای؟ ندانم!
من ترجیح داد‌م که چندروزی را، تا هنوز این شوق در آقای کریم‌خانی زنده است، تقی‌زاده باشم و گزارش‌ها نوشته باشم در روزنامه‌های کشوری، و واقعا هم فقط به خاطر خواهش او، هزاران گزارش قلمی کرده باشم تا مسوولان را عاصی کرده باشم. من، برای چندصباح، به عشق هم‌این شوق بی‌حد آقای کریم‌خانی و برقی که در چشم‌هاش دارد، آن روزنامه‌نگار ام که مسوولان از دست گزارش‌های او، عاصی گشته‌اند، و بعید است که حتی یکی‌شان هم بداند که آن‌همه گزارش را به خواست چه‌کسی نوشته‌ام. چه‌باک؟ وقتی‌که نمی‌توانم، وقتی‌که نه فضا دارم نه جرات، که مسوول نالایقی را عاصی کنم، چرا باید عیش آقای کریم‌خانی را به‌هم بزنم؟
کرایه‌ام را می‌دهم تمام و کمال، بدون نوبت هم سوار نمی‌شوم. یعنی سوءاستفاده نمی‌کنم از دوستی‌ای که از قدیم بین ما وجود دارد. نکتهء مهم‌تر و اخلاقی‌تر ماجرا هم این است که بر اساس جست‌وجو و پرس‌وجوهای این یک‌ماهه، نه «تقی‌زاده»ای در سرویس‌های اجتماعی روزنامه‌ها داریم، نه دربارهء این موضوع، «هزاران گزارش»ی نوشته شده است. پس تا خاموشی برق شوق در چشم‌های آقای کریم‌خانی، من از حوالی ساعت یازده تا یازده و نیم صبح، تقی‌زاده ام با سابقهء سال‌ها رفاقت بی‌غش. آقای کریم‌خانی عصرها در مسیر دیگری مسافر می‌زند، و من وقت برگشتن می‌توانم خودم باشم: حسین نوروزی، که عذاب وجدانی ندارد برای دروغ هرروزه‌اش، و فکر می‌کند روزی نیم‌ساعت تقی‌زاده‌بودن، به‌تر از تمام روز نوروزی‌بودن است با غم‌ها و دوری‌ها.
سکوت من، تمام دل‌خوشی آقای کریم‌خانی است در طول این‌روزها؛ مردی که چهره‌اش سراسر اندوه و خسته‌گی است، و خوب می‌داند که بین من و ما چه گذشته. اما شاید می‌پندارد که قصهء ما را، حدیث این رفاقت و این حماسه را، تا سال‌ها، مسافران غرب تهران که ایام تلخ تغییر محل ایست‌گاه را به خاطر دارند، زمزمه خواهند کرد. و آقای کریم‌خانی را، خواهند ستود برای آن «خواهش»ی که کرده است. چرا دریغ کنم، چرا لب بگشایم؟

قسمت کرد حق‌تعالی چیزها را بر خلق
اندوه، نصیب جوان‌مردان نهاد
و ایشان قبول کردند

ابوالحسن خرقانی

 

# این؛ هم‌این # 89/07/08 حسین نوروزی |