کلماتی هستند، که دردها را به جان خود میخرند؛ کلماتی که معجزهشان، آرامش موقت پس از نوشتن است.
بعد، اگر بخواهی دوباره یکیازآن کلمات را در معنی قبلی بهکار ببری، آشکارا میبینی که رمق گذشته را ندارد دیگر: نه دردی میستاند نه دردی میافزاید، نه جانی میدهد نه جانی میگیرد، و اثر پیشین را، خوب یا بد، دیگر ندارد با خود؛ مثلا هماین «سرطان».
کلماتی هستند که مثل «جان کافی»، دردها را به خود میگیرند، و هر نوبتی از تکرارشان میگذرد، پیرتر فرسودهتر میشوند، تا روزی که خودشان سرطان بگیرند، بمیرند، فراموش شوند، و دیگر فرقی نداشته باشد که تو چیزی مینویسی از آن کلمات رنجور، یا رهاشان میکنی و میگذری.
کلمات، بیصدا زخم میخورند، ریزریز از درون فرومیریزند، و یکروز میبینی که واقعا کلمهای نداری برای گزارش معمولی احوالت حتی؛ تو ماندهای وُ یکمُشت کلمهء زخمی و بیحوصله.
بلند بگو: ای داد!
* عنوان این نوشته را پیش از این، روی مطلبی که در سوگ شهرام شیدایی در روزنامهء جهان اقتصاد نوشتم، گذاشته بودم. مُلهم از یک شعر خودش بود که بهدشت درد داشت... آیدای کارپه هم نوشتهای داشت دربارهء این کلمه، که نیافتم الآن.