تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - همین‌جا روی زمین

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

حال این‌ها که توی هواپیما مطلبی را تایپ می‌کنند با لپ‌تاپ، و به محض این‌که می‌رسند به اینترنت، نوشته‌شان را با اشاره‌ به این‌که کجا و کی نوشته شده، می‌گذارند در وبلاگ، انگار کن که اتفاقی نیفتاده و همه‌چیز آرام است... حال این‌ها لابد باید حال عجیبی باشد. من نمی‌توانم هرگز روی آن بلندی چیزی بنویسم. می‌فهمم که نوشتن، به حال خود آدم بسته است و مثلا به حس نوشتن و توی مود بودن. اما در بعض «جا»ها نمی‌توانم اصلا بنویسم، یعنی نمی‌خواهم در بعض جاها چیزی بنویسم. خواهم مُرد، و توی هواپیما چیزی نخواهم نوشت. مثل وقتی‌که دارم از بزرگ‌راه حکیم می‌آیم و برج میلاد سمت راستم دراز شده، مثل وقتی‌که از جلوی آتی‌ساز رد می‌شوم و لابد از آن‌جایی که باید، خیلی دور شده‌ام، مثل وقتی‌که از هم‌این حکیم می‌پیچم توی «شقایق»، و خانه یعنی تمام‌شدن همه‌چیز. نوشتن من با بعض جاها رسما دشمنی دارد.
می‌دانم، دارم حس می‌کنم نزدیک‌شدنش را، که روزی باید دوسه‌خطی را در یک هواپیمای غریبه بنویسم، اما ایمان دارم که هرگز آن نوشته را منتشر نخواهم کرد. من با هواپیما، دشمنی عمیقی دارم، و فکر می‌کنم نوشته‌ای که روی هوا نوشته شود، روی هوا خواهد ماند. من دوست دارم روی زمین بمیرم، و حرفی اگر دارم، روی زمین بماند؛ مثل نعش خودم، که آدم بزرگی، یک‌روز پیش‌بینی کرده در تنهایی محض بدون دوست و رفیق و عزیزی روی زمین خواهد افتاد و تمام.
این‌جا که هستم، با کشتار ده‌هزار مرغ‌آبی در ساحل دریاهای دور مخالف ام، و ایمان دارم که خدایی هست؛ توی اداره که باشم، تحت هرحال، اهمیتی ندارد برایم که چند گربه ممکن است در هم‌این پای‌تخت جهان اسلام از گرسنگی تلف شده باشند. این‌جا، با هرحالی، زمین را گرد می‌دانم، و مادرم یعنی آخرین برکت خداوند. اما توی دفتر فلان‌نشریه یقین دارم که پدرم وقتی رفت روی مین و ترکش خورد، به ما دروغ گفته است و آن پای زخمی، واقعا پای زخمی نبوده است.
وقتی‌که از حکیم می‌پیچم توی شقایق، تا برسم سر کوچه، یعنی فقط به‌قدر چهارتا کوچه وقت دارم؛ باید خودم را منظم کنم. زمانی، زمانی نه‌خیلی‌دور، همیشه این فاصلهء کوچه‌ها صرف «جمع کردن خودم» می‌شد. عادتی شده‌ام حالا، که هربار، توی این مسیر خودم را مرتب کنم. من نمی‌توانم از پیچ حکیم تا ابتدای کوچه‌مان چیزی بنویسم، و نمیرم.
وقتی‌که دارم از بزرگ‌راه حکیم می‌آیم و برج میلاد سمت راستم دراز شده، یعنی تمام روزهایی که یک مسیر خاص را می‌رفتیم یا می‌آمدیم. من نمی‌توانم کنار درازی این برج، که هنوز هم کج می‌بینمش، چیزی بنویسم. آن‌روزها عادتی شده بودم که کنار این برج بی‌رمق، به زلزله فکر کنم. درحالی‌که معشوق در بر و حالم هم خوش بود، آن تکه را فقط ذهنم پُر از زلزله بود... اصلا بیا دربارهء زمین‌لرزه حرف بزنیم.
من مهندس ساخت‌مان ام؛ گرایش آسیب‌شناسی زمین‌لرزه دارم. مدرک مهندسی‌ام را از دانش‌گاه نگرفته‌ام؛ شهودی است. من مهندس سماعی ام. علم و دانسته‌هایم را سینه‌به‌سینه به دست آورده‌ام؛ روی سینهء تمام ساخت‌مان‌های این شهر، جای نگاه من، جای دقت من، جای گوشه‌گردی من هویدا است. من آن مردی ام که به ساخت‌مان‌های نوساز نگاه می‌کند، و حدس می‌زند که اگر زمین بلرزد، در آن‌هنگام که آس‌مان و زمین به هم می‌آیند، این سازه تا کجا می‌تواند امن باشد، خانه باشد، سر پا بماند؟ من آن ام که از هراس زلزله، دلم می‌لرزد هرشب، و حتی به این خانه‌ای در آن ام، اعتمادی ندارم. به هیچ‌کجا اعتماد ندارم من. اما این‌که فکر می‌کنی اگر برج میلاد بخواهد بنشیند، لابد آن کله‌ای که بالاش هست، می‌غلطد و مستقیم از روی حکیم رد می‌شود و سرریز می‌کند در گیشا، کابوس تلخی در من دارد. من اگر ساکن گیشا بودم، هرگز نمی‌توانستم دوخط چیز بنویسم. دوست ندارم زیر برج باشم و برج روی من باشد، و من مُرده باشم. ترجیح می‌دهم توی هم‌این طبقهء دوم هم‌این خانه‌مان بمیرم و مثلا لای کتاب‌خانه‌ و دیوار اتاق خودم خفه شوم، بشکنم، تمام شوم. روی زمین خودم بمیرم، و حرفی اگر دارم بماند میان من و آوار، بشود خاطره‌ای که روزگاری مردمی شاید به‌اش فکر کنند.
از آتی‌ساز هم که حرفی نمی‌زنم؛ تو چه می‌دانی چمران را وقتی می‌رسی به آتی‌ساز، یعنی خیلی دور شده‌ای از آن‌جایی که روزگاری خانه بود، دل بود، و حالا، خاطره‌ای دور و مبهم. من با برج‌ها مشکل دارم کلا. آن‌ها هم لابد با من. بلندی‌ها با من بد اند، من با بلندی‌ها. روی هوا، زندگی‌ای که آرزوی خیلی‌ها است لابد، برای من حکم زندگی در اعماق را دارد.
بلندی‌ها، مجال زلزله‌ اند نزد من. این‌که می‌افتند، این‌که یقین دارم تسلط‌شان تقلبی است، این‌که آشکارا می‌بینم دیگر جای امنی نمانده در این شهر، این‌که عین دروغ، سر کشیده‌اند به فلک. اصلا خود این فلک! بلندی‌ها، خانهء ارواح آمرزیده اند. من خوش‌بخت نبوده‌ام، من آمرزشی نخواهم داشت، و من که می‌دانم روح سرگردان هم‌این شهر ام، من کجا و فلک کجا؟
این‌که مهندسی من شهودی است، و کسی باور نمی‌کند، این‌که من فقط ساخت‌مان‌های نوساز را تماشا می‌کنم و حدس می‌زنم چه‌قدر مقاوم خواهند بود در برابر آن لرزه‌های زود، و این‌که اطرافیانم دیگر ایمان دارند من دیوانه ام، همه‌اش از این است که هنوز بعد از زمین‌لرزه را ندیده‌ام. زمینی نلرزیده آن‌سان‌که از ارتفاع جایی کم بشود، و من دیده باشم، و بتوانم بر صحت یا سُقم برداشت‌هام تصریح کنم. مثل این است که هنوز با هواپیمایی فرود نیامده‌ام در جایی‌، که بی‌برگشت باشد. روی زمینی قدم نگذاشته‌ام که بدانم دیگر زمین خودم را نخواهم دید. و خوب می‌دانم که روزی این زمین خواهد لرزید، آن هواپیما جایی خواهد نشست، و من می‌مانم و حسرت فکر کردن به زمین‌لرزه در حاشیهء بزرگ‌راه حکیم، و آتی‌ساز شاید دیگر فاصله‌ای نباشد بین آن خانه و منی که دارم توی ماشین ازش دور می‌شوم. من نخواهم بود، و دیگر مهم نی‌است که در این شهر، کی، به کجای کدام ساخت‌مان دقت کند، یا نکند.
روزی خواهند گفت که هدف از نوشتن این پُست، توجه دادن مسوولان به ضرورت نظارت دقیق بر ساخت و ساز شهری بوده است. و چرا باور نکنیم؟ وقتی‌که تو روزی چیزی خواهی نوشت به‌اجبار، و هرگز منتشر نخواهی‌اش کرد، هم‌این است؛ تو را تاویل خواهند کرد، و هیچ بعید نی‌است که حتی بگویند فلانی عاشق پرواز بوده است و آدم بلندی‌ها، و این را از خلال نوشته‌هاش دریافتیم.
نگذارید این دقت به ساخت‌مان‌های کم‌ارتفاع، به دست نااهلان بیفتد. آن‌ها فقط نظرباز اند، و من و مایی که رفته‌ایم، روح سرگردان ِ در عذاب خواهیم بود تا ابد، هم‌این‌جا روی زمین.

- ملکوت اما باید جایی باشد در هم‌این اتاقی که می‌بینید، با هم‌این صدایی که می‌شنوید؛ ملکوتی که می‌بخشد، ملکوتی که می‌پذیرد.
- از بلندی‌ها، و از چندتا بزرگ‌راه، و راه‌های مقابله با زمین‌لرزه، بیش‌تر خواهم نوشت.
- عنوان مطلب، نام مجموعه‌داستانی است از فرشته توانگر.
- این نوشته هرچه هست، ربطی به سفر و رفتن ندارد؛ گفتم که تاکید کنم.

 

# این؛ هم‌این # 89/06/18 حسین نوروزی |