مسعود داشت یه خاطره تعریف میکرد؛ از اولینباری که یه آرایشگری موهاش رو «مردونه» میزنه و مسعود کلی ذوق میکنه. و خاطرهاش رو دقیقا این کلمات تموم کرد که «خودش و مغازهاش اصلا خیلی باحال بودن.. بعدها البته نمیدونم زنش چیکار کرد که آرایشگره یکهو دهسال پیرتر شد...» و من سکوت کردم.
زیاد بحث میکردیم. این آخریها شده بود همهء زندگیمون بحث کردن و کلکل. از یهجایی سکوت کردم. من بلد ام سکوت کنم. بلد ام بیهوا بخار بشم برم گم بشم، بدون رد و نشونی حتی. از یهجایی اون سکوتش رو شکست و من سکوت کردم. هردو انگار بلد بودیم بجنگیم. ولی هرکی به یهشکلی، یهجور خاص خودش.
زندگی برای من همیشه جنگ بوده. و من جنگجویی که یهجایی از نبرد، نهکه کم بیاره، اما دیگه واقعا حوصلهاش تموم میشه و میشینه وسط میدون. به چشم دشمن نگاه میکنه و توقع داره اون هم بفهمه که دیگه این جنگ ارزش ادامه نداره؛ یعنی که تو بُردی! باشه! اما بکش بیرون و برو! یا بیا و بزن آخرین ضربه رو، اما بعدش برو. فقط برو! یعنی که من جنگجوی خستهای هستم که خیلیوقت قبل یهجایی شکست اصلی رو از یه مبارز واقعی خورده، و حالا داره با سربازهای لاجون گاهی وقتش رو تلف میکنه به اسم جنگ. و این رو باید بدونی که هر جنگی، قرار نیست کشته داشته باشه. گاهی فقط باید یه نیمساعتی جنگید و بعدش هم همهچیز رو فراموش کرد رفت پی کارش. مثل اینکه گاهی باید نیمساعتی توی صف نونوایی بایستی و نون بهات نرسه و برگردی بری خونه و همهچیز رو فراموش کنی.
من اینجوری رها کردم زندگی رو. گریه کردم، حرف زدم، قول دادم که جبران میکنم، و هرگز جبران نکردم. و روی قولم نایستادم. و یکهو رها کردم. ناگهانی رها کردم. رها.. رهای رها. ساکت شدم، و دیگه پی این نبودم که چیزی رو به کسی ثابت کنم. فقط نگاه کردم و دیدم که خیلیچیزا خراب شد جلوی چشمم، و هرگز هم غصهاش رو نخوردم. خب قبلا هُشدار داده بودم که من نباید ساکت بشم... و کسی نشنیده بود، یا اهیمتی نداده بود اگر هم شنیده بود. من رها کردم، و گذاشتم که خراب بشه. و شد آنچه شد.
یه حقیقتی هست: من آدم خراب کردن ام. هرگز چیزی رو نساختم. از این بچههایی بودم که وقتی مدرسه به زور میبردشون موزهء حیات وحش، خیلی آروم و بیصدا، وقت برگشتن به اشارهء انگشت میزد اون اسکلت احقمانهء فلان حیوون ماقبل تاریخ رو که شبیه تیکههای اسباببازی بود، خراب میکرد. و توی دلش به تاریخ، اینجوری، با فرو ریختن یه بخش از اون، ادای احترام میکرد؛ تاریخ، همیشه بعد از انگشت من شروع میشد.
و من توی چه سوراخهایی که انگشت نکردم.
انگار کن توی یه جمعی باشی، همه دوستهای خوب و قدیمی؛ همدیگه رو بشناسین و به هم اطمینان داشته باشین و از پیدا هم پنهان هم خبر داشته باشین. حرف بیفته از مثلا تجاوز به یه بچه {مثلا}، و همه بخوان که دل و رودهء اون حرومزادهای رو که اینکار رو میکنه پاره کنن. و بدون اینکه تو چیزی گفته باشی، ازت این تاییدیه رو که «بله رفقا؛ باید درید شکم اون حرومزاده رو واقعا!» گرفته باشن. اونا ایمان دارن که تو هرگز این رفتار حیوانصفتانه ازت سر نزده. یعنی حتی فکرش رو هم نمیکنن. و تو، ناگهان بری توی بغض، بری توی یه سکوت، که کلی حرف توش هست، کلی درد. خب تو داری عذاب میکشی بدبخت!
چرا توی اینجور جاها همیشه فکر میکنن که لابد وقتی بچه بودی بهات تجاوز شده؟ باید به زبون بیایی و اعتراف کنی که خودت یهروزی یه حیوون بودی، و یهعمر اه که داری سعی میکنی جبران کنی و نمیشه؟ و داری عذاب میکشی، و داری به عقوبت تلخی که در انتظارت اه فکر میکنی، و داری جون میکنی که بتونی حرفت رو جایی بگی، گریه کنی؟ که قبل از مرگ، یه ضریح مقدس پیدا کنی که بتونی براش حرف بزنی فقط..؟! و دوستای تو ایمان دارن که تو در نهایت فقط میتونی یه قربانی باشی نه یه جلاد.
و فکر کن که تو جلاد بوده باشی، فکر کن متجاوز بوده باشه، فکر خائن بوده باشی، و سالها باشه که میخوای فریاد بزنی و بگی که سکوتت از هراس آبرو نیست، که از ترس از دست دادن همه است؛ کسی با یه جلاد، با یه حیوون واقعی، دیگه مثل قبل دوستی نمیکنه، نه؟
همدردی، همیشه برای زخمخورده است؛ کی از عذاب سنگین اونی که زخم زده خبر میگیره؟
من جلاد نبودم، متجاوز نبودم {گشتم که تلخترین «مثال» رو پیدا کنم؛ در مثل مناقشه نیست لابد}، اما همیشه یه بحثی یه قصهای یه حرفی هست که خفه کنه هرکسی رو. هرکسی یه یهودای بیچاره داره توی دلش؛ کی رفته از یهودا بپرسه دقیقا توی اون لحظه، توی چه شرایطی بوده؟ نه که گناهش کم بشه یا دیده نشه، ولی واقعا به کدوم یهودا فرصت حرف زدن داده شده؟ که آخرین حرفش رو بزنه؟ حتی یهودا هم حق داره حرف بزنه. فقط حرف بزنه، واقعا فقط حرف بزنه، و یکی باشه که بگه «آره.. آره.. میفهممت. پس تو هم قصهای داشتی واسه خودت.. ای بابا» و تموم.
و من این رو خوب میشناسم؛ این جنس سکوت رو، و لبخندی که یعنی «بله خب.. هرکس به نوعی.. زندگی بدی داریم کلا..»، و از سر استیصال، توی خودت بشکنی برای بار هزارم. لازم نیست جلاد باشی؛ هرکسی یه درد پنهان داره، که یه سکوت خاص که شبیه سکوتهای دیگهاش نیست.
سر میزنی، خبری نیست. سر میزنی، خبری نیست. سر میزنی، خبری نیست. نگو خیلی روز میشه که اون آدم مُرده. و تو خبر نشدی. بعض آدمها هم اینجور سکوت میکنن بیهوا. دیدم که میگم.
من وقتی که سکوت میکنم، خطرناک ام؛ اما مدتی هست که سکوتم هیچ معنی خاصی نداره. فقط دارم تماشا میکنم. و البته این تماشا، وقتی طولانی بشه، خطرناکتر از سکوت معنیدار میشه. واسه هماین فکر کردم کمی اندی گوش بدم و یه چیزی بنویسم. و نوشتم. که یکبار هم شده محض رضای خودم، سکوت نکرده باشم. و بتونم بنویسم باز که: من دوباره درست میکنم همهچیز رو.
بخوابم حالا؛ شاید بعدتر چیزی نوشتم.
بعد:
- این اجرای Those Were The Days یعنی حسادت؛ دوست داشتم الآن، خیلی خراب، توی جمعشان بودم، و میشد / میتوانستم که باهاشان فریاد بزنم: لا لا لا لا لا لای.. و اینقدر ساکت نباشم.
- در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد/ افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده وگرنه میگفتم میخندیدید... رضا براهنی
- ... و در حق ایشان نبوت اشعیا تمام میشود که میگوید "به سمع خواهید شنید و نخواهید فهمید، و نظر کرده، خواهید نگریست و نخواهید دید. زیرا قلب این قوم سنگین شده و به گوشها، به سنگینی شنیدهاند و چشمان خود را بر هم نهادهاند، مبادا به چشمها ببینند و به گوشها بشوند و به دلها بفهمند و بازگشت کنند و من ایشان را شفا دهم"
لیکن خوشا به حال چشمان شما، زیراکه میبینند. و گوشهای شما، زیراکه میشنوند.
زیرا هرآینه به شما میگویم بسا انبیا و عادلان خواستند که آنچه شما میبینید ببینند، و ندیدند، و آنچه میشنوید بشنوند، و نشنیدند. عهد جدید، انجیل متی