دلت یهچیزی بخواد که نباشه توی دنیا؛ یعنی نشه. اصلا نشه اونی که دل تو میخواد.. ها؟ فکر کن دق میکنی از غمش. مثلا من دلم چنسالی هست که میخواد یه آهنگی فقط اون سیثانیهء اولش بود و بقیه نداشت. درآمد داشت و بقیه نداشت. یعنی خودش بقیه نداشت، نه اینکه حذفش کنی یا گوش ندی. نمیشه بقیهای رو که میدونی هست، حذف کنی و فکر کنی نیست. اصلا خیلیوقت هست که دلم دیگه بقیه نمیخواد. از هرچیزی که «بَعد»ی داره و «بقیه»ای، نفرت دارم. من دوس دارم وقتی دارم میگم که «من دارم میمیرم» نشینی بگی که «نه.. ایشالله خوب میشی.. میگذره.. این دوره رو هم باید پشت سر بگذاری.. دُرُس میشه...» دوس دارم بگی که «تو میمیری.. آره.. آره.. میمیری.. مث سگ! جون میدی.. خیلی زود میخوای بمیری طفلک.. میمیری...» که بگی «آه اسفندیار مغموم من.. تو میمیری.. تو میخوای بمیری.. ای داد...». تشویقم کنی که دارم میمیرم، عزادارم بشی، زبون بگیری برام که میخوام بمیرم. و من بمیرم خودم.
تو بگی، و من بگم «آره.. آره.. اووووم.. دارم.. اوووم...» و هردو بدونیم که من دوس دارم بمیرم، و من واقعا بمیرم، و تو پا باشی فقط که من بمیرم؛ و من الهی بمیرم برات؛ تو چی کشیدی؟ ... و مُرده باشم بیخبر. فکر کن!
بخوابم حالا؛ فردا شاید نوشتم.