اینکه چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان میگذرد». یا اینکه اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم میبندی و باز میکنی، میبینی دارند جنازهات را تشییع میکنند. میایستی و نگاه میکنی: داری دور میشوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمیدانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بیهمهچیز، میبینی که دارند میبرند خودت را؛ بیفکر کردن، بیدغدغه، بیصدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »
این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.