تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - ویران می‌آیی

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

وسط‌های دههء هفتاد، که سریال «خانهء سبز» پخش می‌شد، ما هنوز هم‌آن تلویزیون سیاه‌سفید ناسیونال گنده را داشتیم که با ضربه‌های مُشت و گاهی لگد، سیگنال‌هاش را تنظیم می‌کردیم.
من آن‌روزها، آدم دیگری بودم؛ موجودی غریب و تب‌دار و هذیان‌گو و بی‌حوصله‌، خیلی بدتر از حالا. تنها دل‌خوشی‌ام دیدن «خانهء سبز» بود و باقی، صدای بنان و شهره مثلا.
یک‌شب، سه‌شنبه یا چهارشنبه، که میهمان داشتیم، دخترعموم بی‌هوا دوید وسط فکرها و چیزی پراند که ناخوش‌آیند بود: «خانه‌ء سبزی‌ها دیوارهای خانه‌شون هم سبز اه؛ همه‌چیزشون سبز اه... می‌دونستی هیچ؟»
مثل پُتکی بود روی هرچه که ساخته بودم و روی خیالات و خاطرات. فکر ِ این‌که چه‌طور می‌شود یک خانه واقعا سبزرنگ باشد، دیوارهاش سبزرنگ، درهاش سبزرنگ، و همه‌چیزش سبزرنگ باشد... فکر ِ این‌که یعنی می‌شود واقعا؟ که آدم‌ها وسط ِ سبزها؟
از آن‌شب تا شبی که خانهء سبز را انداختند وسط مسیر بزرگ‌راه که خراب شود، هر لحظه داشتم مجسّم می‌کردم «این دیواره الآن سبزرنگ اه ها ... ای وای؛ یعنی این در هم سبزرنگ اه الآن؟ ... یعنی چه‌جور می‌شه آخه؟» و خانه‌ای که می‌گفتند دیوارهاش، درهاش و همه‌جاش سبز است، در مسیر بزرگ‌راه افتاد و خراب شد. چه سوال‌ها که بی‌جواب ماند در من.
ناسیونال ِ گنده، آن‌قدر مُشت و لگد خورد که جاش را داد به یک سونی ِ رنگی. سال‌ها گذشت تا بازپخش «خانهء سبز» فکر کنم. این‌بار یک‌جور دیگری درگیری ذهنی ایجاد ‌شد. شدم هوایی ِ رنگ‌ها، و هی فکر می‌کردم «یعنی اون‌وقتا که این دیواره سبز بوده و من نمی‌دیده‌ام، حس‌ام چه‌جوری بود واقعا؟ ... یعنی این دره هم سبز بود و من هم سبز تصورش می‌کردم‌؟ پس چه‌جوری بود یعنی؟»
تجسّم ِ بی‌حاصل ِ روزگار ِ بی‌رنگ، شکنجهء مدام من شده بود. مدام در رفت و برگشت ِ این‌زمان و آن‌زمان بودم؛ پیر شدم که یک تصویر، یک تصویر واقعی و ناب برای ذهن‌ام بسازم، و نشد. نشد که بفهمم آن‌روزها که چیزی بوده و من نمی‌دیده‌ام، چی مجسّم می‌کردم از رنگی که باید می‌بود.
تصاویر بس‌یاری را گم کردم در آن‌سال‌ها؛ مثل وضعیتی که وقتی اسم کسی را می‌شنیدم، یک رنگ توی ذهن‌ام می‌آمد در کودکی، و بعدها گم کردم‌اش؛ مثل صدای هلی‌کوپتر که با دهان درمی‌آوردم در تنهایی و حالا نمی‌دانم چه‌جور؛ مثل سه‌تاری که با سیم و قوطی شیرخشک درست می‌کردم و واقعا صدای سه‌تار یا گیتار یا حتی پیانو درمی‌آمد ازش.
این‌طرف که بودم، آن‌طرف همه‌چیز سبز بوده. حالا که رفته بودم آن‌سو، همه‌چیز در این‌سو فقط بازپخش ِ اتفاقی بود که پیش از ما همه دیده بودند؛ تازگی نداشت این کشف.
گاهی، نرسیدن، به‌تر از دیر رسیدن است.


دیگر:
- سال قبل، در هم‌این‌روزها
- دایرة‌المعارف نوستالژی؛ صدای اول

* عنوان نوشته که نام رمان «حسین سناپور» است. این نوشته، بلند بود و قبل و بعدی داشت؛ بریده شد و نمی‌دانم چرا. شاید بار دیگر.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/28 حسین نوروزی |