پدر، بچهء اینجا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار میکند و به زبان فارسی زندگی میکند و به هماین زبان هم مریض میشود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگترها. یکبار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره میشود و با خود زمزمه میکند: «پس کی ما با راه میآیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمههاش را کاش گم نکرده باشد.
چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمهاش کردم، شد این که میخوانی. حالا فکر میکنم پدر واقعا اینهمه ساده میبیند جهان را؟ یا بلندیهای زباناش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر میگوید: «حالا باباش رو ندیدی!».
«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نیاست؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بیدلیل بهروز نشده اینجا. هماین!
از راه دوری آمدی
با سایهها خوابیده بودم که تو را دیدم
چه زیبا بودی تو
و اشک
چه ناب در چشمهات نشسته بود
باد میآمد که نامات در دلام افتاد
و عاشقات شدم
بسیار راه بود که باید میرفتیم
راهها با من به راه افتادند
تا توان داشتم به تو فکر کردم
و جهان از من عبور میکرد
چه بسیار سالها گذشت و ماهها رفت
عاقبت از من گذشتی
و سایهها مُردند
خودم را دیدم که در راه، بیتو.
تنها نامی از تو بهیاد داشتم
شبیه گلی
نامات
تمام گلهای عالم بود