مجیدجان، دلبندم
آنروزها که تو میآمدی با بچههای ما «اینترنت بکنی»، و هنوز نمیدانستی که «LoBtoB» برای تو اینترنت نمیکند بهتنهایی، دوست ِ خوب من که من و خیلیهای دیگر ازش کار یاد گرفته بودیم، بیکه حتی خودش بداند، دردی در بدناش داشت که چندماه بعد اسماش را بهاش گفتند: سرطان.
تو لابد نمیدانی سرطان با آدم چه میکند. من هم راست ِ راستاش خوب نمیدانم؛ فقط چیزهایی شنیدهام و وقتی دوست قدیم را دیدم، با موهایی که تازه سر از پوست درآورده بودند، و لبخندی که آشکارا کدر شده بود از شیمیدرمانی یکساله، تازه فهمیدم که من هم چیزهایی را فقط شنیدهام. میدانی... بعضی لحظهها را نمیشود «اینترنت کرد»؛ باید خود درد بشوی. تو راستی حالا که اینترنت کردن را یاد گرفتهای، واقعا چی میکنی آن تو؟ اینترنت؟ خوشا سعادت!
بهات گفتم که با این رفقا درست برخورد کن؛ گفتم که اینها، بعضیهاشان قدر سن من و تو تجربه و سابقه دارند و اگر حالا و اینجا، تو بهشان میگویی «زیردست» و از من میخواهی که «رییس»شان باشم، بد نهآوردهاند. گفتم که اینها از سر لطف، و دوستی، چیزی که تو اصلا نفهیدیاش، کنار من ایستادهاند که زمین نخورم. و من زمین خوردم. چرا؟ میگویم...
تو آمدی و با اینکه آمده بودی جای کسی را بگیری را که سهماه، دقیقا تک و تنها، از چند خودکار ساده تا دهها کامپیوتر و میز و فضا را با چانهزنیهای فرسایشی سیستم فشل اداری دست و پا کرده بود. و روزی که تو شدی بالادست من، فقط به رفقا گفتم: «میشناسماش؛ شاعر اه. میشناسیم هم رو. بههرحال از فلانی بهتر اه». چه باید میکردم؟ آنها به اعتبار حرف من آمده بودند. واقعا خیال میکردم که هنوز شعر مینویسی و همآن رفیق شهرستانی سادهای هستی که با عمهاش (مادر بزرگ؟) زندگی میکند و دانشجو است. و خیلی هم مهم نبود دیگر که داری مینشینی جایی که جای تو نیاست.
من اخراج شدم. و بهجز آن دوست قدیم، همه ماندند. حتی آن رفیقی که در آسمانها زندگی میکرد، بعد از دهسال رفاقت، ترجیح داد که بماند و سکوت کند. و پنهان هم نمیکنم که تا لحظهء آخر گوش تیز کرده بودم ببینم کی با من میآید. خب آنجوری شد که دیدی: کسی نهآمد با من، جز دوستی که بعدها فهمیدیم با درد سرطان آنروزها را سپری کرده است.
دوست من یکسال شیمیدرمانی شد. ما، که دوستان نزدیکتری بودیم، اعتراف میکنم که حتی اطمینان نداشتیم که چیزی ازش بماند... خیلی تلخ است. اما، حالا که این سطرها را مینویسم، سر ِ پا است و هنوز هم مینویسد و هنوز هم بهترین دوست است. لازم است مثلا لینک بدهم؟ واقعا؟ اوم؟ یعنی یاد گرفتهای اینترنت کنی و بروی روی لینک کلیک کنی؟ خوشا نشاط و بهروزی!
من آنقدر درگیر گرفتن حقوقها بودم و هرروز جنگ و جنگ و جنگ، که چیزی به اسم اعصاب نماند برایام و دیدی و دیدیم که چی شد عاقبت... میتوانستم جوری اداره کنم که نشود آن که دیدی. بله! بهجز اتهامهایی که تو و امثال تو ساختند بعد از رفتن من، از «فساد اخلاقی» بگیر تا «صدور اجازه برای سیگار کشیدن خانمها در محیط اداری» {ببین؛ من رسواتر از این ام که چون تویی رسوا کند مرا}، من ضعف بزرگی هم داشتم (و هنوز هم دارم): من «مدیر» خوبی نبودم. سادهتر از این؟ مدیر خوبی نبودم، و اینکه دوست و همکارمان با همراهی تو چهقدر زیرآب زد تا موفق شد، فقط «توجیه» ضعف مدیریت من است و بس. از همهء کسانی که از کار کردن با من بهشان لطمهای رسید عذر میخواهم. از بعضیهاشان هم در دیدارهای بعدی، عذرخواهی کردم رودررو.
و کاش به حرف تو گوش میدادم و سیگار را ممنوع میکردم؛ لااقل ناخواسته به سرطان ِ دوست قدیم و خوب کمک نمیکردم... نه؟
حالا تو را بیرون کردهاند و میگویند «پول بچهها را اینهمهسال میدزدیدهای». خب من ضعف مدیریت و اتهامهای وقیحانهء دیگر را با کمال میل میپذیرم و سرم بلند است که آخرین نفری بودم که حقوق آن چندماه کار را گرفتم، بعد از اینکه همه پولشان را گرفتند. راستی تو واقا توی اینترنت که میروی، چی میکنی؟
ببین؛ دوست من خوب شد، و هنوز هم همآنقدر حرمت دارد که داشت. روزی که بیرونات کردند، «خبر داغ» برای او بُردم. باور کن بهات نخندید و نفرین نکرد. فقط گفت که دلاش از آن کارها شکسته و آنروزها به حرمت من خم به ابرو نهآورده. خب این از محاسن ِ رفیق خوب داشتن است که تا آخر پا هستند. روزی که ما رفتیم، بچههای دیگر هم آمدند و دستهجمعی رفتیم نشستیم توی یک کافه، و خوش بودیم. تو بدبخت اصلا میفهمی با رفقا دُور هم توی یک کافه نشستن و سیگار کشیدن یعنی چی؟ بهخدا اگر که بفهمی اصلا رفیق چی هست. اصلا بیا و گوشی را بردار زنگ بزن به آن همکار قدیمات؛ بگو که «اختلافات بهکنار، اما ناراحت شدم وقتی شنیدم .. و خوشحال ام که حالا بهتر هستی». اوم؟ خب تو بدبخت حتی قدر یک تلفن هم اعتبار نداری. من ولی میتوانم حتی به آن دوستی که با هم درگیر شدیم، زنگ بزنم و بگویم: «دعوا کردیم، درست! ولی ناراحت شدم که عکسات را دیدم با موی کوتاه ... رفیق!» تو ولی از همهجا رانده شدهای مجیدجان..
آنروزهای بد گذشت خیلی زود. ما بیکار نماندیم. بچههای دیگر هم که ماندند آنجا، و تو یکهفته بعد اخراجشان کردی، بیکار نماندند. من هم که میدانی: تا بخواهی در این کشور ارتباط دارم که فقط کافی است کمی نازم را کم کنم تا چند برابر حقوق تو را بگیرم. و به اینها اضافه کن که اینهمه اتفاق و ضعف را از پسری که حالا و هماین لحظه، هنوز مانده تا سیسالاش بشود، همه میپذیرند به جوانی.
خب.. حالا بهقدر کافی خوردهای لابد. پس به پیشنهاد من دوستانه فکر کن: چندماه مرخصی بده به خودت، هر روز برو دوش بگیر که تمیز باشی، آرایشگاه برو، لباسهات را حتی اگر کهنه، بده خشکشویی، و حتی نماز ِ اول وقتات را هم بخوان. نماز خواندن، پاکیزه که باشی، ثواب بیشتری دارد. اصلا بیا و آدم ِ تمیزی باش و اینترنت هم بکن حتی؛ ها؟
و به یاد داشته باش که دنیا جای بسیاری کوچکی است. و به یاد داشته باش که من این آهنگ خرابآبادی را تقدیم میکنم به تو که حالا از اسب «هم» افتادهای. کاش باهاش حال کنی رفیق؛ سوسن هرگز بد نبوده است...