تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - تا انتخابات (1) - مردمان ِ شنعار

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

...

قدیم‌ترها وبلاگی درست کرده بودم برای مُردگان. قرار داشتم با خودم که هر روز، گزارش وفات مردمان را به‌روایت «اعلامیه»هایی که در خیابان‌ها و دیوار مساجد می‌بینم، بنویسم. هر پُست، یک تیتر خبری داشته باشد: «آدم ِ بنی‌بشر درگذشت». بعد، ادامه‌ای کاملا خبری و موثق: «به‌هم‌این مناسبت، مجلس ختمی در روز فلان در مسجد فلان در آدرس بهمان برگزار می‌شود و حضور شما سروران گرامی، مایهء شادی روح آن عزیز ازدست‌رفته و آرامش بازماندگان ایشان خواهد شد».
عکسی هم از اعلامیهء مرحومه / مرحوم بگذارم پایین هر نوشته با شعری که لابد در سوگ این رفتن بر بالای اعلامیه نوشته شده بود. و قرار بود بنویسم دقیقا که براساس این اعلام، چه خانواده‌هایی در سوگ نشسته اند.
آدم‌ها هم اتفاقی انتخاب می‌شدند؛ هرکسی برای یک‌روز. مهم این بود که آن آدم‌ها، با تعاریف اجتماعی، جای‌گاه خاص و مهمی نداشته باشند و در سوگ‌شان، تنها خانواده و بستگان‌شان عزادار باشند. قرار بود در آن وبلاگ، هم‌درد دیگرانی باشم که دیگران ِ دیگر، هم‌دردشان نبودند.
قرار داشتم که آن وبلاگ را تقریبا هرروز به‌روز کنم. مهم بود که خوانندگانی از سراسر جهان بدانند و اگر خواست‌شان بود، در تقویم‌های جیبی‌شان یادداشت کنند که مثلا فلان‌روز، شب هفت ِ یک آدمی است در یافت‌آباد، و در صورت امکان می‌شود رفت و در سوگ بازماندگان شریک شد. بالاخره باید یک‌جایی باشد، پای‌گاهی باشد که روزانه در حد توان و امکانات، از رفتن «مادری مهربان» بگوید و دیگران ِ ناشناس را از به‌سوگ‌نشستن ِ خان‌دان ِ معظم ِ کجاآبادی باخبر کند. هر روز در این‌شهر، چه‌قدر «جوان ناکام» می‌روند بی‌که من و شما بدانیم؟ خوب نی‌است که آدم‌ها روی دیوار مساجد بماسند و بپوسند و برزیند زمین، یا زیر باران و کفش عابران تلف شوند. باید خبررسانی کرد و نوشت؛ حتی اگر نشناسیم‌شان.
چی شد که آن وبلاگ، در آغازین هفته‌های تولد، خود به دنیای مُردگان رفت؟ ساده است: دوربین خوب، چیزی که در شأن آن مردمان باشد، می‌خواستم و گاهی هم اسکنر. آن‌وقت‌ها هیچ‌کدام‌شان را نداشتم. فقط وقت داشتم و عشق و ایمان به درستی ِ کاری که می‌خواستم بکنم.

سال‌های ۷۵ و ۷۶ بود که آن‌قدر رفته بودم به این قبرستان و آن سنگ‌تراشی، که تقریبا با همهء مردگان این شهر آشنا بودم. پروژه‌ای دست گرفته بودم که دوسال هم وقت برای‌ آن گذاشتم: گورنوشته‌ها. 
حالا زیاد شده این‌قبیل کارها؛ آن‌وقت‌ها در آن حجم و اندازه، کار حسابی‌ای نکرده بودند با این نوشته‌ها. وقت گذاشتم و کاری شده بود برای خودش: بیش از ده‌هزار صفحه نوشته، و مثلا پنجاه‌تا کاست که خودم نوشته‌ها را دکلمه کرده بودم! حالا کجا هستند؟ چه بگویم.

یک‌روز، آن وبلاگ دوباره بازمی‌آید. و آن نوشته‌ها، اگر ناشری داشت و سرمایه‌گذاری، کتاب می‌شوند. بعضی چیزها، مهم‌ اند، و چیزهای دیگر، مهم‌تر.


پی:
- خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض می‌كند و ارواحی را كه نمرده‌اند نیز به هنگام «خواب» می‌گیرد. سپس ارواح كسانی را كه فرمان مرگ آن‌ها را صادر كرده، نگه می‌دارد و ارواح دیگری را (كه باید زنده بمانند) بازمی‌گرداند تا «سرآمد معینی».
«قرآن، سورهء زمر، آیهء ۴۲، ترجمهء فولادوند»

- و تمام‌ جهان‌ را يک زبان‌ و يک‌ لغت‌ بود. و واقع‌ شد كه‌ چون‌ از مشرق‌ كوچ‌ می‌كردند، هم‌واری‌ای‌ در زمين‌ «شنعار» يافتند و در آن‌جا سكنی‌ گرفتند. و به‌ يک‌ديگر گفتند: «بياييد خشت‌ها بسازيم‌ و آن‌ها را خوب‌ بپزيم‌.» و ايشان‌ را آجر به‌ جای‌ سنگ‌ بود، و قير به‌ جای‌ گچ‌. و گفتند: «بياييد شهری‌ برای‌ خود بنا نهيم‌، و برجی‌ را كه‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد؛ تا نامی‌ برای‌ خويشتن‌ پيدا كنيم‌، مبادا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ شويم‌.» و خداوند  نزول‌ نمود تا شهر و برجی‌ را كه‌ بنی‌آدم‌ بنا می‌كردند، ملاحظه‌ نمايد. و خداوند گفت‌: «همانا قوم،‌ يکی‌ است‌ و جميع‌ ايشان را يک‌ زبان،‌ و اين‌ كار را شروع‌ كرده‌اند، و الآن‌ هيچ‌‌كاری‌ كه‌ قصد آن‌ بكنند، از ايشان‌ ممتنع‌ نخواهد شد. اكنون‌ نازل‌ شويم‌ و زبان‌ ايشان‌ را در آن‌جا مشوّش‌ سازيم‌ تا سخن‌ يک‌ديگر را نفهمند.»
پس‌ خداوند ايشان‌ را از آن‌جا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ ساخت‌ و از بنای شهر بازماندند. از آن‌ سبب،‌ آن‌جا را «بابل» {اختلاف}‌ ناميدند؛ زيراكه‌ در آن‌جا خداوند لغت‌ تمامی‌ اهل‌ جهان‌ را مشوّش‌ ساخت‌. و خداوند ايشان‌ را از آن‌جا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ نمود. 
«کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب آفرینش، برج بابل»

 

# این؛ هم‌این # 88/02/04 حسین نوروزی |