اتفاقام به سر کوی کسی افتادهاست
که در آن کوی، چو من، کُشته بسی افتادهاست
به دلآرام بگو - ای نفس باد سحر -
کار ما همچو سحر، با نفسی افتادهاست
خبر ِ ما برسانید به مرغان چمن،
که «همآواز ِ شما در قفسی افتادهاست» آقای دکتر!
پی:
ناچار، هرکه صاحب ِ روی نکو بُود
هرجا که بگذرد، همهچشمی در او بُود
ای گل؛ تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کآنجا که رنگ و بوی بُود، گفتوگو بُود
نفس آرزو کند که تو لب بر لباش نهی
بعداز هزار سال که خاکاش سبو بُود
پاکیزهروی در همهشهری بُود؛ ولیک،
نه چون تو پاکدامن و پاکیزهخو بُود
ای گوی ِ حُسن بُرده ز خوبان ِ روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان، چو گو بُود
مویی چوناین دریغ نباشد گرهزدن
بگذار تا کنار و برت مشکبو بُود
پندارم: آنکه با تو ندارد تعلقی
نه آدمی؛ که صورتی از سنگ و رو بُود
من باری از تو برنتوانم گرفت چشم
گمکردهدل، هرآینه در جستوجو بُود
برمینهآید از دل تنگام نفس تمام
چون نالهء کسی که به چاهی فرو بود
سعدی؛ سپاس دار و جفا بین و دم مزن
کاز دست نیکوان، همهچیزی نکو بود