تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - ساعت‌ها

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

-: توی یه جایی نزدیک آلاباما، وقتی زن خانواده می‌میره، جنازشو می‌سوزونن و خاکسترشو می‌ریزن توی یه رودخونه به اسم رود مادر ِ زن‌ها ... بعد، چندین سال که می‌گذره، همون زن، یه‌جای دیگه از مسیر رود ِ مادر ِ زن‌ها، تو یه قالب دیگه به‌دنیا می‌آد؛ نکته‌اش این‌اه که دیگه این‌بار ازدواج نمی‌کنه، هیچ‌وقت... تا آخر عمر!
گفت که دوست‌اش قسم می‌خورده که یکی از هم‌این زن‌ها را دیده با چشم خودش. بعد گفت: من می‌رم که بخوابم، می‌آی؟
ساعت از چهار و نیم هم گذشته بود. *

*بخشی از داستان «ساعت‌ها» / مجموعهء ازیادرفتهء «ام‌روز جمعه است سرهنگ»

بعد: هرگز موسیقی این‌جا را در «این ‌حال» نشنیده بودم؛ مدت‌ها است خفه‌اش کرده‌ام. اما حالا.. ساعت دقیقا چهار و نیم شده باز.. ای‌داد.


 

# این؛ هم‌این # 87/11/18 حسین نوروزی |