میگوید:«آقای میرحسین! تو هیچ فکر کردی چهجوری میخوای کشور رو اداره کنی؟ گیرم که رای هم آوردی... کی رو میگذاری رییس صدا و سیما؟ شورای نگهبانات کیا هستاند؟ مگه تو چننفر آدم دوُر و برت داری؟ برای اون چاقوکش و موادفروش چه طرحی داری؟»
از پل گیشا رد میشویم.
میگوید:«برای ماهوارهها چه برنامهای داری؟ برای ارتش چی؟ اینهمه سپاهی رو مرخص کردی رفتند، خب! این آدما رو کجا میخوای استخدام کنی کار بهشون بدی؟ توی ارتش که نمیشه. اینا از اول اون حکومت هم آبشون با ارتش توی یه جوب نمیرفت. برای نیروی انتظامی چه فکری کردی؟ با این بنزها میخوای چه کنی بالاخره؟ مزایده میگذاری؟ رنگ لباس پلیس رو عوض میکنی؟ شورای نگهبانات کیا هستاند خب؟ آخوندا رو چه میکنی؟ برای اقلیتهای مذهبی برنامهای داری اصلا؟»
به بیمارستان نزدیک میشویم. کرایه را میدهم میگویم: تقاطع امیرآباد لطفا.
میگوید:«بله عزیزجون.. ایناه قصه! یعنی وقتی یکی میخواد بیاد حکومت کنه، باید فکر همهجاش رو کرده باشه.. خدمت شما بقیهء کرایه!»
او، رانندهای تحلیلی است. او انتخابات در ایران را با انقلاب عوضی گرفته است. خودش میگوید حواساش به اینکه چی میگذرد در مملکت، هست!
بخشی از این مردم است، در پی لقمهای نان. پرندههایی هم از آسمان پیش روش عبور میکنند، جیکجیککنان.
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴