تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

بالای پرینتر، یک چیزی هست؛ یک موجود زردرنگ. موجودی زنده، که خاطراتی را یادآوری می‌کند عین ساعت. یکی از ‌هم‌این رفقایی که قرار است یک‌روز با هم، سه‌تایی، برویم زیارت. دو تا چشم دارد که سفیدی‌اش از سیاهی‌اش بیش‌تر است. الآن یک‌هو فکر کردم بد نی‌است به آغوش بی‌آید بعد از مدت‌ها. آمد. چشم‌هاش نور نداشت ولی.. دودهء سیگار، همه‌چیز این اتاق را سیاه کرده، حتی چشم‌های این موجود زنده را که زردرنگ است و خب یک‌جور زندانی ِ غریب و دل‌تنگ در این اتاق.
به آغوش کشیدم‌اش، و این بیت‌ها را خواندم، جوری که بشنود:

آمد اما در نگاه‌اش آن نوازش‌ها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود
لب، هم‌آن لب بود؛ اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل، هم‌آن دل بود؛ اما مست و بی‌پروا نبود
در دل بی‌زار ِ خود، جز بیم ِ رسوایی، نداشت!
گرچه روزی، هم‌نشین، جز با من رسوا نبود ...
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشم‌اش را نشان از آتش سودا نبود

بعد هم یک‌دست گریه کردیم با هم. دست‌مال را با اشک خودش خیس کردم، سفیدی چشم‌هاش را کمی برق انداختم. گذاشتم‌اش دوباره بالای پرینتر.
گفت:«آدم گاهی خوب است حواس‌اش به رنگ چشم‌ها باشد؛ تغییر می‌کنند و بی‌فروغ می‌شوند در گذر روزها... حالا برو بنان‌ات رو گوش بده دادا..»
دی‌ماه، همیشه هم‌این است. پُر از خاطره و چیزهای غریب دیگر. تا بگذرد...

پی: یعنی واقعا کجای این نوشته نیست‌ای؟

 

# این؛ هم‌این # 87/10/14 حسین نوروزی |