تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - نوکتورن

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

این کاری که بلد شده‌ام، مال حالا نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data». خریدم‌اش صد و سی تومان. یک‌چیزهایی توش دارم که همیشه این‌وقت‌ها، وقت‌هایی که بی‌پناه می‌شوم، می‌شوند سرمایهء زندگی‌ام. تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توی این سی‌دی که روش نوشته «D.D dr.data».
از بیرون می‌آیم، توی حیاط ساختمان به هم‌سایه سلام می‌کنم. سعی می‌کنم مودب و متین باشم. به‌شان نگاه می‌کنم، خیال می‌کنم خوش‌بخت باید باشند. کمی حسودی می‌کنم. بعد می‌روم پایین و به گربه و بچه‌اش غذا می‌دهم. بدو می‌آیم بالا. فکر کن که مثلا مادر و پدر هم خانه هستند؛ سلام می‌کنم و لب‌خندی به روی مادر. می‌چپم توی اتاق. با انگشت پا «Power» را می‌زنم، زیرسیگاری را که همیشه هم لب‌ریز شده از دود دی‌شب، خالی می‌کنم توی سطل. با موج رادیو ور می‌روم و سیگاری روشن می‌کنم. ویندوز بالا می‌آید. یک ارور دارد که مثل همیشه «اوکی» می‌خواهد؛ می‌گویم «اوکی رفیق!» و می‌زنم روی دکمه. وصل می‌شوم به اینترنت. صفحات را باز می‌کنم و ظرف ده دقیقه، «Google Reader» را فوری چک می‌کنم. پخش ِ موسیقی وبلاگ‌‌مان را «Mute» می‌کنم که چیزی نشنوم. 
مسنجر را همیشه دیرتر از بقیه باز می‌کنم. می‌ترسم «Off» ها بپرد. به‌خیال ِ خودم، اگر کمی بگذاری اینترنت وصل شود و کار کند، عین ماشین که روزهای زمستان روشن می‌کنند تا موتورش گرم شود، اینترنت گرم می‌شود و احتمال پریدن آف‌ها کم‌تر. می‌روم توی آن‌یکی «ID» برای این‌یکی، آف می‌گذارم. آف‌های آن‌یکی را اغلب نمی‌خوانم. می‌زنم بروند به ناکجا. بعد با این‌یکی، که اصل‌ ِ کاری‌است، وارد مسنجر می‌شوم. اغلب وقتی که آدمک‌ یاهو با دهان باز ِ پر از خنده ثابت مانده، به‌خودم می‌گویم:«سلام حُسیم». بعد آف‌ها می‌آید. اسم‌ات را جوری ذخیره کرده‌ام که تحت هر شرایطی قابل شناسایی باشد و زودتر و مشخص‌تر از بقیهء اسامی دیده شود. آف‌های خودم را می‌بینم و نتیجه می‌گیرم :«نپریده!» ولی از تو خبری نیست. روزهاست؛ انگار سال‌هاست خبری نیست.
باور نمی‌کنی این‌وقت‌ها چه‌شکلی می‌شوم؛ می‌شوم مثل آدم‌های غارنشین، که به‌شان گفته‌ای آن‌ور کوه شهری است که توش آهوها خودشان را با رغبت تسلیم‌تان می‌کنند و اگر می‌خواهید به آن‌جا راه بیابید، باید هر روز ظهر رو به کوه بایستید و دست راست‌تان را ببرید بالا، و اگر صد روز این کار را بدون وقفه تکرار کنید، کوه دهان باز می‌کند و می‌افتید میان آهوهای شکار... می‌شوم عین این آدم‌ها که یک «آیین» ِ ساده را هر روز به‌جا می‌آورند و روز آخر، کوه شکاف برمی‌دارد و می‌بینند کوه دیگری در پس این کوه است و «هیچ‌کس هم پاسخ‌گو نیست»! من این‌جور آدم هستم در این وقت‌ها.
گاهی، این مسنجر یاهو نمی‌فهمد که بعد از این‌همه «آیین»بازی، نباید ضد حال باشد. چه می‌شود کرد؟ هیچ.
توی درایوها، فولدر ِ «Shaparak» را باز می‌کنم. یک فولدر تازه می‌سازم برای مطالب و عکس‌های فردا. فکر می‌کنم هنوز کمی وقت هست، و به‌قول بیهقی «چنین نومید نباید بود؛ که به‌بود ممکن باشد».
الکی صفحاتی باز می‌کنم برای نوشتن مطالب روزنامهء فردا. سعی می‌کنم فراموش کنم که من یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. یعنی می‌فهمی، این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
سال‌ها هم‌این‌طوری می‌گذرد، و ساعت می‌شود نزدیک صبح. از رادیو صدای اذان می‌آید. خبری هم نیست. وسط ِ «گودر» و بی‌حوصلگی، یک صفحهء روزنامه نوشته می‌شود و «وی، هی می‌افزاید:».
صفحه‌مان را «Reload» می‌کنم و نگاهی به شمارنده می‌اندازم: مثلا سه‌نفر آنلاین. فکر می‌کنم، یعنی دوست دارم این‌جور باشد، که یکی‌اش «تو» ایی، یکی‌اش کسی است که «داستان من و مادرزن‌ام» را جست‌وجو کرده و از بد ِ حادثه افتاده در این صفحه، و فکر می‌کنم آن سومی، لابد یکی‌است که سعی دارد از لابه‌لای سطرهای این‌جا، چیزی «کشف» کند برود زیرآب‌زنی. خودم را هم فاکتور بگیرم و حتی در «تو» یکی بدانم. آخ که چه حالی‌است... من اصلا این «وب‌گذر» را برای هم‌این دوست دارم که به زبان ِ مادری، به‌ام می‌گوید «الآن چند نفر ایم این‌جا». من عاشق این بازی‌ام وقتی که از رادیو صدای اذان می‌آید.
برمی‌گردم گودر ببینم چی «Share» کرده‌ام؛ یعنی بیش‌تر می‌گردم ببینم چی نوشته‌ام چی «Note» زده‌ام. یادداشت‌هایی که آن‌جا می‌نویسم، وسط تنظیم خبر است و وسط مثلا تماشای فلان فیلم: ده‌تا کار با هم و هم‌زمان. عمر، خیلی کوتاه است.
بسته به این‌که حال و هوای من و تو چی باشد، چیز می‌نویسم آن‌جا. گاهی عصبی‌ام: کافی‌است از چیزی بدم بی‌آید، فحش را می‌کشم و هرچی از دهن‌ام می‌آید می‌نویسم. گاهی سرخوش‌ام یا معمولی‌ام: چیزی که به ذهن‌ام می‌رسد را می‌نویسم و بعد هم چک نمی‌کنم غلط و درست‌اش را.
فکر می‌کنم به کسی چه مربوط است که من عصبی‌ام یا نیست‌ام؟ وارد «نقش» ِ من ِ خوش‌حال می‌شوم و خوش‌خوشان چیزکی می‌نویسم که یعنی مثلا «من عادی‌ام و ام‌روز هوا خیلی خوب بود آقای ادارهء هواشناسی؛ با تشکر از تلاش مسوولان امر». خب من این‌طور آدمی‌ هستم.
این‌همه بازی برای این است که فراموش کنم که یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. یعنی می‌فهمی، این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
آفتاب، چیزی شبیه آفتاب را می‌بینم. به خودم می‌گویم:«تو فردا به‌هرحال باید برای یک ساعت هم که شده، بروی سر کارت حاضر باشی؛ نه؟» صفحات را تند می‌بندم. می‌آیم توی مسنجر دومی. برای اولی چند آف می‌گذارم و آیین را اجرا می‌کنم. می‌روم توی اولی. خودم را می‌بینم که برای خودم نوشته‌ام «سلام رفیق‌-حسین». از تو خبری نیست. مدت‌هاست خبری نیست. و من هی این را یادم می‌رود. مستأصل‌ می‌شوم. یک صفحه باز می‌کنم که توش بنویسم:«مستأصل‌ام». یادم نمی‌آید دیکتهء این کلمه چه‌طور است. وقتی تو هستی، غلط‌ها را اصلاح می‌کنی. وقتی نیستی، به کورش آف می‌دهم و سوال می‌کنم. او هم نیست لابد این وقت ِ صبح. از خیر نوشتن می‌گذرم.
سی‌دی‌رام را می‌زنم که فیلم پلیسی درجهء ب بیرون بی‌آید. سی‌دی را می‌گذارم توی قاب‌اش. یک‌هو یادم می‌افتد که من یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. و این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه. دقیقا مثل حالا.
سی‌دی را می‌گذارم توی سی‌دی‌رام. باز می‌کنم و توش را برای بار ِ هزارم چک می‌کنم: همه‌چیز شبیه آن تابستان است. من هم هم‌آن‌ام: حسین، فرزند محمد و پروین. شماره ملی‌ام هم فرقی نکرده؛ مثل عکس روی پاسپورت که هنوز مثل روزی‌است که مامور ادارهء گذرنامه می‌گفت: «با این عکس و این ریش و پشم، افغانستان هم بری، دیپورت می‌شی».
این کار را خودم بلد شده‌ام؛ این کاری که بلد شده‌ام، مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... دقیقا هم‌این حالا.
یک سیگار روشن می‌کنم. من خیابان ولی‌عصر را دوست می‌دارم. راه می‌افتم از میدان ولی‌عصر روبه‌بالا، به اولین سفارت که می‌رسیم، می‌روم توش. پرونده تشکیل می‌دهم. بعد می فرستند که بروم پیش افسر پروند. لابد فارسی بلد است یا مترجم دارد. می‌نشینم روبه‌روش. مدارک‌ام را نگاهی می‌کند. میخ می‌شود روی عکس. این حالت، این‌که که ماموران هرکجا به عکس من با تعجب نگاه می‌کنند، چیز غریبی نیست؛ دست‌پاچه نمی‌شوم. تو که به‌تر می‌دانی: من ده سال است این‌شکلی هستم. یاد گرفته‌ام که برای هرکی، چه توضیحی باید بدهم. یاد هم گرفته‌ام که برای مامور-جماعت اصلا نباید چیزی را توضیح بدهم؛ خودش می‌فهمد لابد.
مسلط به خودم، سعی می‌کنم عادی‌تر از همیشه باشم. توی ذهن‌ام به ادبیات و هنر می‌اندیشم و به این‌که «در روزهایی که من نخواهم بود، چه بلایی سر ِ این هنر و ادبیات خواهد آمد؟». من دارم خودم را در جای‌گاه یک عنصر موثر و مشهور می‌گذارم که خودم هم باورم شود. باور می‌کنم. وقتی که من باور کنم، لابد او هم باور خواهد کرد.
افسر پرونده دارد پوشهء مدارک‌ام را بالا و پایین می‌کند. چشم‌ام می‌افتد به جلد اولین کتابی که نوشته‌ام؛ قصه‌ای احمقانه برای کودکان است. با خودم زمزمه می‌کنم:«یادش به‌خیر.. چه تکانی داد ادبیات کودک را.. راستی چه سالی بود؟». سعی می‌کنم فکر کنم که خیلی گذشته از انتشارش، مثلا پانزده سال. لب‌خند ِ گرمی می‌زنم و با دست دم‌پای شلوارم را می‌کشم که بی‌افتد روی کفش‌ام. دارم فکر می‌کنم که من واقعا تاثیرگذار بوده‌ام و دیگر خسته‌ام.
افسر پرونده‌ام را بی‌حوصله ورقی دوباره می‌زند. نگاه‌ام می‌کند. دوست دارم جلب توجه کنم و تحت تاثیر قرارش بدهم. می‌گویم، دست‌ام را مثل مسیحی‌ها می‌گیرم بالا، می‌گویم:« به مسیح شما قسم که هرگز تروریست نبوده‌ام. ولی گاهی در شعرهام، کسی را تا لب ِ مرگ بُرده‌ام» و لب‌خند شیرین و عرفانی‌اش تحویل‌اش می‌دهم. اطمینان دارم که مسیر فکرش را، هرچه که بوده، به‌هم زده‌ام. حالا فرصت مناسبی‌است که فکرش را جهت بدهم.
از هنر بازی با دست‌هام استفاده می‌کنم. از حلقه‌ای که توی انگشت دارم، از ناخن بلند انگشت اشاره‌ام و از هنری که خوب بلد‌ ام: هنر بازی با دست و کاراکتری که در دست‌هام دارم. کاراکتری که سرشار از اعتماد به‌نفس است.
یک‌هو خم می‌شوم به طرف‌اش؛ واقعا یک‌هو و البته خیلی نرم.
جملات‌ام را مرور نمی‌کنم. سعی می‌کنم فکر کنم که دارم یک شعر خلق می‌کنم و همه‌چیز بداهه است. من در بداهه راحت‌تر ام.
با پلک‌هام بازی ِ ریزی می‌کنم: بر هم می‌زنم‌شان به آرامی و مهربان توی صورت‌اش خیره می‌شوم. می‌گویم، بدون مقدمه می‌گویم:
«شاید نباید این رو به شما بگم. ولی می‌گم. آخرش چی می‌شه نهایتا؟ رد می‌شه درخواست‌ام؟ باشه.. توی دنیا همیشه آدم‌هایی بودن که درخواستی داشتن و آدم‌هایی هم بودن که اون رو رد کردن. من تاجر از خود راضی نیستم. فعال سیاسی هم نیستم. شاعرم. برای بچه‌ها هم قصه می‌نویسم. و می‌فهمم که تو داری از سر وظیفه، بررسی می‌کنی و فکر می‌کنی که خب این بره و نیاد چی می‌شه؟ خب حق داری. من خیلی مشهور نیستم. یعنی درحدی که مثلا الآن وسط خیابون همه من رو بشناسن، نیستم. پولی هم ندارم توی حساب بانکی‌ام. یعنی می‌تونم مثل خیلی‌ها حساب‌های صوری، سندهای صوری درست کنم. ولی من شاعرم رفیق... تو به‌حال یک شاعر رو از نزدیک دیده بودی؟ یک شاعری که توی جیب‌اش یه‌چیز عجیب داشته باشه..؟ دیده بودی؟»
به‌اش می‌گویم «رفیق» که حواس‌اش را پرت کنم: یا این ترکیب را دوست دارد و با من احساس خوبی به‌اش دست می‌دهد، یا دوست ندارد و عصبی می‌شود. در هرحال، سیستم فکری‌اش باز به‌هم می‌ریزد.
بعد یک‌هو ادامه می‌دهم:
«ببین .. من عاشق راه رفتن‌ام! می‌تونستم بیام و مثلا بنویسم که دارم می‌رم موزه‌های شما رو ببینم.. ولی خودم می‌دونم که من هرگز به موزه‌ای نخواهم رفت و هرگز نخواهم رفت دیسکو و کتاب‌خانه؛ من عاشق راه رفتن‌ام.»
بعد هم پشت‌ام را صاف ‌می‌کنم، انگشت‌ام را کمی بالا می‌‌آورم، خیره می‌شوم به حلقه‌ام، می‌گویم:«اگر خواستی رد کنی درخواست‌ام رو، رد کن. ولی بگذار وقتی رفتم بیرون از اتاق. این‌جا کشور من‌اه. دوست دارم فکر کنم که حتی غریبه‌ها هم به شاعرانگی و صداقت‌ام احترام می‌گذارند و به قدم زدن‌هام. تو حق داری فکر کنی من دیوانه‌ام.. خب دیوانگی نیست که آدمی فقط برای قدم زدن در یه کشور دیگه بره درخواست ویزا بده؟... بلند شوم.. لب‌خند دوستانه‌ای بزنم..»
برمی‌گردم به طرف پنجره‌ای دری چیزی و خیره، با صدای بلند و نرم می‌خوانم:

می‌توانستیم بلند فکر کنیم
می‌توانستیم بگوییم دوست‌ات داریم
ما
می‌توانستیم راه‌های جهان را به هم بدوزیم، جهان را بزرگ‌تر کنیم...

دریغ که شاعر بودیم
و هیچ‌کس
باور نمی‌کرد که دریاهای هرکجا
سهم ماست
خیابان‌ها
سهم ماست
و هیچ دولتی برای قدم زدن
جریمه نمی‌خواهد

بعد به‌اش نگاه می‌کنم؛ شبیه این‌ها که بغض دارند. یک لب‌خند عرفانی به‌اش می‌زنم. کوله‌ام را می‌اندازم روی دوش‌ام، در حالی که دارم از اتاق می‌روم بیرون، می‌گویم:
«شرط می‌بندم که نفهمیدی من توی این شعر، یک نفر رو کشته‌ام... خب من شاعرم رفیق!»
به سقف نگاه می‌کنم و پپام‌بروار زمزمه می‌کنم، جوری که بشنود:

ما گربه‌ء تمام خیابان‌های جهان‌ایم
گاهی در این شهر
گاهی در آن شهر

همیشه از یاد می‌رویم
همیشه هست‌ایم
و در تمام داستان‌های کودکانه
مهربان‌ترین‌ها
همیشه خیابان‌گردهای عاشق هستند

و می‌زنم بیرون. حالا ده ثانیه در کل وقت دارد که تصمیم بگیرد. این ده ثانیه، برای من طولانی‌ترین زمان حیات است. برای این‌که خراب‌تر نشوم، به خودم اطمینان می‌دهم که هرگز با درخواست من موافقت نمی‌کند. راه‌ام را محکم و استوار می‌کشم می‌روم سمت در خروج.  به‌خودم می‌گویم کاش یکی از کارکنان سفارت جزوه‌اش بی‌افتد روی زمین که خم شوم بردارم بدهم دست‌اش، بگویم، خیلی مهربان و عرفانی بگویم:«خانم! خدمت شما...» و «خواهش می‌کنم دوست من» را در جواب سپاس‌اش، جوری بگویم که به چهره‌ام نگاه کند؛ حتما یادش خواهم ماند.
یک نخ دیگر روشن می‌کنم. فروش‌گاه‌ها را تماشا می‌کنم و بی‌هدف، وقت تلف می‌کنم. ساعت می‌شود مثلا دوازده ظهر. برمی‌گردم و توی صف می‌ایستم. نوبت من می‌شود. می‌روم توی سفارت و هم‌آن خانمی که جزوه‌اش افتاده، از پشت آن اتاقک شیشه‌ای، نگاهی می‌کند و شاید حتی لب‌خندی هم می‌زند. یک‌جور ِ خوب پلک می‌زنم که یعنی بفهمد که دارم سلام می‌کنم به یک دوست آشنا. زیاد نگاه‌اش نمی‌کنم که این حرکت‌ام یادش بماند.
می‌رسم به اتاقک. قبل از این‌که بگوید رد شده یا قبول، می‌گویم:«شاعران در تمام جهان، مرز داشته‌اند و همیشه تاجران هستند که حق رفتن و آمدن دارند» و لب‌خند خوبی می‌زنم به‌اش.
می‌گوید:«آقای نوروزی... آقای نوروزی..» دارد پرونده‌ام را نگاه می‌کند و اسم‌ام را زمزمه می‌کند با خودش. سرش را بالا می‌گیرد و با چهره‌ای کمی مغموم، می‌گوید:«افسر پرونده درخواست شما رو رد کرده، ولی خواسته این یادداشت رو بدم به شما.» دست‌اش را دراز می‌کند کاغذی را می‌دهد به‌ام به هم‌راه پوشه‌ء مدارک‌ام.
روی کاغذ نوشته:«دوست داشتم برای اولین‌بار، شاعرانگی یک‌نفر را به حساب بانکی‌اش ترجیح بدهم دوست من. ولی تو در درخواست‌ات نوشته‌ای که فقط دوست داری بروی اروپا. خب ما تنها برای کشور سارافینا ویزا می‌دهیم که می‌دانی در غرب قطب جنوب است. به‌هرحال از مصاحبت با یک شاعر ایرانی که برای بچه‌ها هم قصه می‌نویسد خوش‌حال شدم.»
آخرین نگاه‌ام را به چهرهء کارمند سفارت می‌دوزم و لب‌خندی پُر از عرفان تحویل‌اش می‌دهم و با خودم تکرار می‌کنم:«راه برو.. راه برو.. بالاخره یک‌روز خیابانی را که دوست داری، به تو می‌دهند رفیق-حسین».
جلوی در سفارت کشور سارافینا، بغض‌ام را رها می‌کنم توی آفتاب پاییزی، و با صدای بلند عین این نازی‌ها، دست‌ام را می‌گیرم بالا و به خودم می‌گویم:«های پیشوا-حسین!» و اشک‌ام میان خنده، قاتی خون می‌شود می‌رود می‌نشیند روی دریچه‌های قلب‌ام.
سعی می‌کنم خیره بشوم به سمت راست خورشید در آس‌مان، و یک آه ِ خسته بکشم. بعد هم فراموش می‌کنم کل ماجرا را در عرض چند ثانیه.  به یوریک مثلا زنگ بزنم؟ که چی؟ ... راه می‌روم.
خب من شاعرم و می‌توانم تلفن بزنم به دنیای بیرون از شعر، اصلا تلفن بزنم به تو،کو بگویم:«می‌دونی از دی‌شب یه‌چیزی رو از تو پنهون کردم که اگه نشد، خیلی غصه‌دار نشی.. حالا نشد! غصه نخور..».
سیگار تازه‌ای روشن می‌کنم. این قصه هم شده یک «آیین»، که روزهاست مثل خوره روح‌مان را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.
من این‌جور وقت‌ها، وقت‌هایی که مستأصل‌ایم و بی‌پناه، وقت‌هایی ‌‌که دقیقا بی‌پناه‌ایم، فقط می‌توانم بگویم:« تو غصه نخور..» و تو غصه خواهی خورد البته. چه‌قدر حیف.
راه می‌روم و فکر می‌کنم خوب است که هنوز از تمام دنیا هم‌این یک سی‌دی‌ ِ سفید را دارم که روش نوشته «D.D dr.data». و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. خب من این‌طور آدمی هستم.
می‌بینی که زندگی‌مان، پُر شده از این «آیین‌»ها؛ و البته که خوب می‌دانیم پشت این کوه، کوه دیگری است و پشت آن، کوهی تازه و دیگر. بد دنیایی شده. چه می‌شود کرد؟ هیچ.

پی: قصه‌ها، عمری به درازی سایه‌ات دارند؛ آفتاب می‌شود، ابر می‌شود، و قصه‌های تازه‌ای پیش رو داری. لابد تو یادت هست و می‌فهمی این‌ها یعنی چی. ام‌روز هم پنج‌شنبه است. خوب است که می‌فهمی.

 

# این؛ هم‌این # 87/09/14 حسین نوروزی |