میگویم، با تاسف و حزن میگویم:«رفته زنجان دیدار استانی، گفته با هماین چاقوی زنجان دست و پای متجاوزان را قطع خواهیم کرد!» و سرم را به نشانهء تاسف از روزگار تکان میدهم.
میانسال است و زادهء زنجان. بهاش میگوییم «عموجان». خانوادهء پدرم زنجانی هستند؛ مردمان ساده و سادهدل، که مکر و حیلهشان هم سادهتر از زندگیشان است.
دستی به سرش میکشد، آهی از ته دل. به دورترین نقطهء افق خیره میشود و زمزمه میکند:«این چاقوی زنجان، خیلی خوبچیزی است! بورّنده و خیلی مثل آهن موحکم! الآن اونی که توی آشپسخانای ماست، ده سال بلکم بیست سالی داره کار میکنه! قدرش رو ندونیستن. اگر هماینقدر تَوَجیه هم نبود، واقعنی این صعنت هنری به کجا میرفت؟!» و به افقهای دور خیره میماند...
حرصیام؛ میگویم:«به یکی گفتند فلانی چه نشستهای که زنات را چهار نفر سوار یک ماشین رنو کردند و بردند که .. طرف هم میگوید: رنو؟ واقعا؟ .. اوم.. رنو هم ماشین جاداریاستها!»
عموجان میگوید:«بلی.. البته اوتاق ضعیفی داره؛ پیژو بهتره ولی!»
دیگر:
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
- قصههای عامهپسند