آدمها، بعضی از آدمها، مشکلاتی دارند، غصههایی دارند، چیزهایی هست در نهانشان که میتواند یک تپه پشم و ریششان را بکند کاهی در مقابل کوهی؛ بشوند ساقهای که به بادی میشکند، به هوایی، به فوت آدمیزادهای.
همهچیز را نمیشود در وبلاگ نوشت. یعنی من باکی ندارم از نوشتناش. هیچوقت خودم را سانسور نکردهام. ولی فکر میکنم «توضیح دادن» بعضی چیزها، «اختیاری» است، همآنقدر که «خواندن/نخواندن» بعضی حرفها.
در زندگی هر کس، نوای موسیقی خاصی ریشه دوانده، که عوض کردناش هم با خودش نیست؛ ما چه گناهی کردهایم که مدتهاست نوای نی ِ شوشتری افتاده عین بختک روی گوش و دلمان؟ گناه ما چیاست که داریم با جواد معروفی پیر میشویم؟
حتی یکروزش را هم برای دیگری نخواستهام.. حتی یکروز.
زندگیمان بوی نغمههای تلخ میدهد، و گریزی هم نداریم جز سکوت و مدارا. گاهی هم اینجا نالهای میکنیم.
تو که کناری نشستهای، با حب و بغض میخوانی این صفحه را، و فکر میکنی با «جهان ِ مجاز» طرف هستی، واقعا چی میدانی از حال و روزی که بر ما میگذرد؟ ... آدم، گاهی به کوچکترینها میشکند.
چند روز دیگر، یکسال هم به این عمر نکبتی اضافه میشود؛ و هنوز هم عین مرد میتوانم بزنم گریه، به هیچام هم نباشد که خوب است یا نه. آدمیزاد، عصرهای پنجشنبهء بسیاری دارد. قسمت ِ ما فعلا شدهاست روزانه و دایم؛ چه باک؟ عادت میکنیم لابد.
چیزیام در این مایهها، که خواجوی کرمانی سروده است:
که میرود که پیامام به شهر ِ یار رساند؟
حدیث بندهء مخلص، به شهریار رساند؟
دعا و خدمت میخوارگان بهوقت صبوحی،
بدان دو نرگس ِ میگون ِ پُرخمار رساند؟
ز راه لطف، بهجز باد نوبهار که باشد
که حال بلبل بیدل، به نوبهار رساند..
اگر به نامه، غم روزگار باز نمایم،
کسی که نامه رساند، بهروزگار رساند!
هوا گرفتم و جان را به دست آه سپردم
به بوی آنکه چو بادش، بدان دیار رساند
تنام ز ضعف، چنان شد که باد اش ار برباید
به یکنفس به سر کوی آن نگار رساند
«بو» در بیت پنجام: بهامید ِ، با آروزی ِ، باشد که .. به بوی / به امید اینکه.. چیزی در هماین مایه.