تیرماه که بیآید، شده است دهسال؛ برای دوستی ِ دهساله باید چی نوشت؟
یوریک کریممسیحی، شاید از یکیدونفر باقیماندههای نسل ِ «دوست» باشد که هنوز هم بعد ِ دهسال، در دوستیاش فرقی نکرده و نمیبینی که عوض شده باشد. همیشه «پا» بوده بدون دقیقا حتی سر سوزنی توقع. چی باید بنویسم حالا که مثلا میخواهم ورودش را به دنیای مجازی خبر بدهم یا تبریک بگویم؟ آدمیزاده گاهی لال میشود؛ عین الآن ِ من.
یوریک، پای تمام بدبختیهای من بوده در اینسالها؛ تاکید میکنم روی این «تمام». و در تمام روزهایی که حتی یک زنگ خشک و خالی نزدم که حالاش را بپرسم، شرمساری این رفتار خودخواهانه را با بزرگیاش بیشتر کرد. خدای شاهد من است که یکخط را اغراق نمیکنم: دقیقا اینهمهسال، نه عین، که خود ِ برادر بزرگام بوده.
وقتی که پدر واروژ (عموی یوریک) فوت کرد، خیلی از دوستان بیمعرفت حتی نکردند تلفنی بزنند و همدردی کنند؛ من هم یکیشان. از همه غمگین شد، از من اگر هم شد، به روش نیآورد. اینرا نوشتم اینجا که بفهمد، خر نیستم و حماقتها و بیمرامیهای خودم را میشناسم و میفهمم، و حتی شرمسارم بابتشان. و یادم هست وقتی خبرهای بد، زندگیام را زیر و رو میکرد، هربار چهقدر کنارم بود و کنارمان بود.
گرافیست و طراح است؛ آخرین طرحجلدهاش را در نشر چشمه و نشر قصه به یاد دارم و مدیریت هنریاش در بسیاری از نشریات را.
داستاننویس است؛ «طبقهی همکف» را در نشر قصه منتشر کرده، «رویا، خاطره، شادی و دیگران» را در نشر جشمه.
شیفتهء عکس است؛ کتاب «شب سپیده میزند» از کارهای خاصاش بود که دوست میدارم. یوریک منبعی است برای هر سوالی دربارهء عکس و عکاسی و تصویر.
اهل سینماست؟ نه! خورهء سینماست؛ اگر بگویی «آدم و حوا اینجور کردند»، باید منتظر باشی بگوید«دقیقا! البته آدم، این فیلم رو از روی نسخهء 1860 پیشاز هبوط بازی کرده؛ اگر اون نسخه از آفرینش رو میدیدی، چی میگفتی!». یوریک یک کلاسیکباز قهار است.
و بسیاری از هنرها و دغدغههای دیگرش را باید ردیف کنم؛ ولی خب، پیش از اینها، یک دوست خوب است که حق بزرگی به گردن من دارد.
اما حالا، بعضیها!! یوریک را از راه بهدر کردهاند و چند روزیاست وبلاگ مینویسد. حتما بهزودی سر ِ نوشتههاش درباب رسمالخط و اینها، درگیر خواهیم شد، اما تا آنوقت: بارو یوریک!
فید وبلاگ یوریک کریممسیحی را با این آدرس داشته باشید و خود ِ وبلاگ را اینجا دنبال کنید.