این
من رانندگی بلد نیستم. یکبار رفتم یک هفته آموزش آییننامه دیدم و بعد هم ده جلسه آموزش شهری. قرار شد فرداش بروم برای آزمون و گواهینامه؛ نرفتم. مدتهاست که فکر میکنم کار خوبی کردم که نرفتم. رانندگی همیشه دغدغهام بوده، ولی علاقهام این نبوده و نیست که روزی به وصال ماشین برسم. من فوبیای راهنماییرانندگی دارم: اطمینان دارم روزی ماشینی که من رانندهاش هستم، میخورد به ماشین جلویی. اطمینان دارم که روزی عابری را که دارد از وسط اتوبان رد میشود، زیر میگیرم. من دوست ندارم در جادههای ابلهانهء شمال بیفتم توی دره، در اتوبان قم بروم زیر چرخ تریلی.
وای به روزی که بنشینم کنار دست راننده: همهاش دارم تذکر میدهم.
از اینکه وقتی سوار تاکسی دیگران هستم، میتوانم پشت هر چراغقرمزی پیاده شوم و آنطرف چراغ سوار ماشین بعدی بشوم؛ از اینکه حق دارم در لحظه از ماشین پیاده شوم و قدم بزنم؛ از اینکه ... اطمینان دارم که اگر ماشین هم داشته باشم، و رانندهاش هم خودم باشم، اینقدر خر هستم که پشت یک چراغ، ماشین را خاموش کنم و راه بیفتم پیاده بزنم تنگ ِ خیابان. مهم نیست چه میشود بعدش؛ من حوصلهء چراغقرمز و ماندن در ترافیک را ندارم.
این
دوست دارم که باشم. دوست دارم که باشند، ولی نه وسط خلوت من. یعنی باشند، بگوییم و بخندیم و بگردیم و من ناگهان بروم توی خودم برای هفتهها. دقیقا از سر ِ یک لحظه بروم توی لاک خودم. مثلا نصف یک جوک را تعریف کنم، و ناگهان بلند شوم بروم توی اتاق و در را قفل کنم بمانم دو روز در سکوت. میگویند خب دیوانهاست پسر. بگویند! برای من مهم نیست. دوست دارم خلوت خودم را داشته باشم و دارم! تمام عمر را جنگیدهام. «هرگز» به میهمانی نرفتهام؛ عروسی خواهر، تولد خواهرزاده، دیدار نورسیده، و بدتر از همه «عید دیدنی». یکبار که بروی، میشوی فاحشه: توقع دارند که «عید است.. چرا فلانی نیامده؟»، «عروسی برادر است.. چرا...» و..
جوک اول را که بگویی، باید تا تهاش بروی. باید برای آدمهایی که دوستاند، دوستی کنی. باید «حق رفاقت» را بهجا بیاوری؛ من نفرت دارم از این «باید»! خواه «دِل»ی باشد و خواه هرچی. نفرت دارم. برای هماین درس را ادامه ندادم در همآن نوجوانی. یکسال که علم بیاندوزی، توقع جامعه و خانواده و بعدها خودت این است که خب بیا و یکسال دیگر هم علم را بیاندوز! خب دوست ندارم. ول کردم که راحت باشم.
لابد تو که نزدیکتری، تو که من را مثلا ده سال است میشناسی، خوب میدانی که دایرهء ارتباطات من، یعنی چیزی در حد یک کشور. بگذار فکر کنند بلوف میزنم. مهم نیست.
با تمام رانندهتاکسیها رفیقام؛ نه اینکه بشناسمشان فقط.. نه! رفیقام! یعنی اگر بگویند بیا برویم بچهام را از فلان تیمارستان فراری بدهیم، پایهام! بچهها نباید اینجور جاها بستری باشند، هرگز!
من رفیقبازم. عاشق دوستیها، سلام و علیکها. این «نان و نمک» را از دل ِ سنت، بسیار دوست میدارم هنوز. ولی «خودم» را حفظ میکنم در همهحال. اینکه توی من زندگی میکند، یک دیوانهء زنجیریاست، «حسین»ی که هنوز هم در بدترین حالت، میتواند خودش را نگه دارد، میتواند بشورد، بتازد و بزند هرچیز حتی خودش را ناکار بکند... زندگی، هرگز چیز مهمی نیست که بترسی ازش. کسی که روبهرو با تو حرف میزند، میخندد، جوک میگوید، توان این را دارد که بزند ویران کند همهچیز را. لاس اگر میزنم با زندگی، برای این نیست که میترسم؛ زندگی را هم مثل یک رفیق، که همیشه الزاما خوب نیست، پذیرفتهام. وقتی که میروی از روزنامه فروشی آریاشهر شهروند بخری، سر از تونل رسالت درمیآوری پای پیاده، یعنی که هنوز هم خودت هستی و هنوز ساعاتی هست که زندگی نمیکنی!
یکبار گفتم: من پرندهام؛ بخواهی پر و بالام را ببندی، پریدهام از لای دستهات، رفتهام جای دور..
خب دروغ گفتم. من پرندهام، که هرجا پرواز کنم، بالای سرت خواهم بود، روی شاخهای در نزدیکی؛ این صداها که میشنوی از دور و نزدیک، صدای من است در نقش پرندهها و گنجشکها. و اینهمه گدا که از تو نانی میجویند، منام که برای شنیدن صدایات آمدهام. حساب تو، جداست از خلق جهان!
این
خیلی بچه که بودم، یک فیلمی پخش شد به نام «اشباح»؛ فیلمی در همآن حال و هوای انقلابی، و البته با ساختی احتمالا ضعیف و شعاری. {میگویم «احتمالا»، چون حداقل بیست و اندی سال قبل دیدهام این فیلم را. ساخت و پرداختاش را بهیاد ندارم. ولی داستاناش را بهخوبی بهیاد میآروم}
دو تا مامور ساواک، بعد از انقلاب بهقصد خروج از کشور، میروند شمال. منتظر رسیدن مدارک جعلی هستند از طرف دوستی. توی جنگل میمانند منتظر و روزها میگذرد. کمکم با هم درگیر میشوند. و هماینجاست که توهم شروع میشود. داستان فیلم و اینکه چه میشود، دیگر مهم نیست. اما سکانسی دارد که میستایماش و از همآنروزها همیشه بهیاد دارم: مهدی فخیمزاده که نقش سرهنگ را بازی میکند، در سکانسی، با انبر ناخن پای خودش را میکشد، خودش را شکنجه میکند خیلی هم جدی؛ دارد خودش را تست میزند ببند چهقدر میتواند مقاومت کند اگر دستگیر و شکنجه شد!
این حال را ستایش میکنم؛ اینکه گاهی خودت را شکنجه کنی، ببینی چهقدر میتوانی. مهم نیست که همیشه نتایج اینقبیل کارها، با واقعیت یکی نیست. مهم این حس است که:«تو، میتونی!»
گاهی به خلوت رفتن، از شکنجه بدتر است. حبس ِ خودخواسته، زجرآور است.
من یاد گرفتهام که فقط تا وقتی به دیگران رو بزنم، که اوضاع بد است؛ وقتی اوضاع تخمی و بدتر از جهنم بود، ناگهان سکوت کنم، بروم توی خودم، و حتی اگر اطمینان داشته باشم که کسی میتواند آرامشام دهد، بایستم و بجنگم با خودم. مادرم، که عمرش دراز باد، دقیقا این است: یکهو سکوت میکند هفتهها. زندگی نمیخوابد، همهچیز «ظاهرا» خوب است. فقط ما که اهلاش هستیم، خوب میفهمیم که «از اینجا به بعد را فقط خدا بهخیر کند!».
دوست ندارم حالام «یکجور» بماند. اگر خیلی خوب باشم، کاری میکنم که همهچیز بههم بریزد. دیوانهام؟ خب هستم! حالا؟
فقط موشهای خیابانی همیشه یکجور است حالشان. امروز اگر اینکار را دوست دارم، دوست دارم فردا دوست نداشته باشماش. چرا باید به رفتاری و عادتی شناخته بشوم؟ اینکه تو را به خندهرویی بشناسند، میشود دلیلی برای اینکه از فردا اگر ناراحت بودی، «سوال» کنند که چی شده؟ خب این خوب نیست.
آدمی که نمیتواند با خودش بجنگد، بمیرد بهتر است.
این
یکبار وسط حرف، به دوستی {که اینروزها از سر لطف، زیاد هم زنگ زد و لابد میفهمد که روی حوصله نیستم} گفتم:« وبلاگ.. نوشته.. اينها عين ناموساه؛ با هر تعريفي از ناموس... مال دل ِ آدماه... مردم، نهايتا عين توی خيابون حق دارند يواشکی هيزی کنند... ولی حدی داره ورود به اين بازار».
میروی گوگلریدر نوشته بخوانی؛ چیزی را Share میکنی. فردا میگوید:« تو که آنلاین بودی، چرا جواب نمیدی؟ خودم دیدم توی گوگلریدر بودی».
طبیعیاست که زود بلاکات میکنم.
در سایتهای عمومی حضور داری مثل همه. در مسنجر آف میگذارد:«حالا واسه لایکزدن وقت داری، واسه ما نه؟!»
با دوستی میروی بیرون، دوست دیگری دلخور است که:«چرا جواب ما رو نمیدی ولی با فلان، حوصله داری بری چرخ بزنی؟»
میروی دکتر میگویی:«این درد دارد خفهام میکند» میگوید:«باید سیگار کمتر بکشی، وگرنه تا دو سال دیگر فلان میشود» به تو چه؟؟ عوضی! من با پای خودم آمدهام، و فقط مسکن میخواهم. روضهات را ببر برای مادرت بخوان آشغال! نسخهات را بنویس، برویم پی دردمان.
به راننده میگویی:«میدون ولیعصر میخوره؟» نمیگوید:«آره / نه» میگوید:«بیا.. میریم.. ولیعصر.. ولیعصر.. قدیم اسماش این نبود... بیا بالا... اوه اوه.. چه شلوغ شده تهران... میریم.. ولیعصر هم میریم.. انقلاب نمیری؟ انقلاب که شده محل گذر از زور شلوغی... مردم یعنی چی میخوان توی خیابون اینهمه آدم؟ ولیعصر... اوم.. میریم.. بیا... ای خدا شکرت.. ولیعصر هم میریم».
زنگ میزنی، میفهمم لابد کاری داری. اساماس میزنم که:«امروز حوصله ندارم» اساماس میزنی:«ها؟ بیخیال.. پاشو.. پاشو بزن بیرون هوات عوض میشه... منتظرم ساعت کوفت فلانجا».
واقعا اگر همآن لحظه زنگ بزنم ایل و تبارت را جلوی چشمات وصلت بدهم، چه خواهد شدن؟ حق دارم، نه؟
خب لابد میگویی «خودخواه»! واقعا غیر از این است؟ نه خدا میداند. من رفقا را حتی اگر خودخواه باشند، دوست میدارم. کاری به کار دقایق شخصیشان ندارم. ولی دوستشان دارم. خودخواهی نباشد، خلوتی نداری. پس با خودت راحت باش و کنار بیا: یا دوست خودخواه میخواهی یا نمیخواهی. به هماین سادگی! حرف، همه این است:داشتن «حق انتخاب» برای هر لحظه، بدون «توضیح دادن»، بی توقع ِ پاسخ و شرح و بسط.
یادم باشد که یکچیز را قبل و بعد از هرچیز به مجموعهء نوامیسام اضافه کنم: خلوت!
خلوت، حتی وقتی بدهکار کسی باشی، باز هم خلوت است؛ مال خودت!
این
دوستان ِ دوستتر، زنگ میزنند، جواب نمیدهم. صرفا برای اینکه دارم میجنگم. دوستشان دارم، چون میفهمند که من هم دیوانگیشان را میفهمم. از روزگاری که هست، کلافهام. خب البته درست میشود این «عادت ماهانه» که گاهی هفتهها هم ادامه دارد. حواسام هست چه میگذرد. خیلی اوضاع بد است...
این
بدون وقفه، صد شب است که هرشب، یک صفحهء کامل برای روزنامهء فردا مینویسم، بدون دقیقا حتی نیمساعت تاخیر در کل این شبها! دقیقا صدشب، صد صفحهء روزنامه.
پس یعنی زندهام هنوز، و هنوز هم عکس حرف ناجوانمردانهء آن دوست قدیمی، هرگز حتی در روزهای اینجوری، تعهداتام را رها نکرده و نمیکنم!
پنجاه و سه اساماس در طول یکماه فرستاده، هر پنجاه و سه تا این است:«سلام .. خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟ نگران حالات بودم بدجور.. چهخبر؟ .. ببین... یه سایت میخوام. با امکانات خوب و البته پول اندک... میتونی برام یه سایت راه بندازی که صبحبهصبح، ساعت هشت بره برام خانوم بیاره؟ خودت خوبی که؟ جواب بده لطفا».
با این وضع، هیچ جنگی تمام نشده برای امثال من. اینکه نمیشود همه توقع داشته باشند همهاش. هنوز هم میتوانم بزنم به تیپ و تاپ همهچیز، رها کنم کل زندگی را. من از تمام شادیها، خوشیها، از تمام اتفاقات خوب گذشتهام، چونکه حق انتخاب نبوده درشان. حالا این زندگی و خوب و بدش که تحفهای نیست.
این
از اینکه رازت را، به آدمهای بیعمل بگویی، و بعد در وقت ِ ضرور، باز هم خودت باشی و خودت، ناراحت نباش. کسی چیزی به تو بدهکار نیست. هست؟ نیست! پس خفهشو!
این
حساب تو، از جهانی جداست. اگر میدانستی .... عمرت دراز باد!
یکی از هماینشبها که همه خواباند، فرار خواهیم کرد جایی که بشود خلوتی داشت. حالا ببین!
گرچه اینروزها، خوب نیست، ولی .... آره!
این
اینبار هم شد! شد که چند روز سکوت کنم. این وضعیت، خوبیاش این است که اگر روزی در هماین سکوتها، تلف شدی و رفتی، تا مدتها همه فکر خواهند کرد:«خب توی خودشاه».
مهم یکنفر است؛ که او بدون اتلاف دقیقهای میتواند رصد کند، خبر بگیرد، همپا باشد. مادر و خانواده هم کنارم هستند. پس خیلی هم در سکوت نخواهم رفت.
من، دربارهء زندهها کمتر مینویسم؛ مبادا که خلوتشان مخدوش شود.
این
اطمینان دارم روزی عابری را در وسط یکی از هماین بزرگراههای تهران، زیر خواهم گرفت. آنوقت خیلی مهم نیست بعدش چه میشود. هیچوقت مهم نبوده.
دلام میخواهد با رفقای قدیمام قرار بگذارم وسط اتوبان. دقیقا وسط اتوبان، کف آسفالت! میدانم خیلیهاشان میآیند؛ هنوز هم باور دارند که دیوانهام و اعتماد خواهند کرد. خواهند گفت:«لابد اینهم یکجور دیوانگی تازه است» و خواهند آمد.
دلام میخواهد ماشین داشته باشم. ماشین خودم، دوو سیالاو مشکیرنگ، یا ماتیز نقرهای. دلام میخواهد سر ساعت، اتوبان کمی خلوت باشد، که بتوانم آسوده همهشان را زیر بگیرم بروند به درک!
هنوز هم خدای من شاهد است که میتوانم.