پاسبانی بود؛ عاشق گشت زار
روز و شب بیخواب بود وُ بیقرار
همدمی با عاشق ِ بیخواب گفت
ک:«آخر ای بیخواب، یکدم شب بخفت!»
گفت:«شد با پاسبانی، عشق، یار!
خواب کی آید کسی را زین دو کار؟
پاسبان را خواب، کِی لایق بُود؛
خاصه مرد ِ پاسبان، عاشق بُود!
من چگونه خواب یابم اندکی؟
وام نتوان کردن این خواب از یکی!
هر شبام عشق امتحانی میکند
پاسبان را پاسبانی میکند»
گاه میرفتی و چوبک* میزدی
گه ز غم، بر روی و تارک* میزدی
گر بخفتی یکدم آن بیخواب و خور
عشق دیدیش آنزمان خوابی دگر
جملهء شب، خلق را نگذاشتی
تا بخفتندی، فغان برداشتی
دوستی گفتاش که:«ای در تَف وُ تاب *
جملهء شب نیستات یکلحظه خواب؟»
گفت:«مرد ِ پاسبان را خواب نیست
روی عاشق را بهجز اشک، آب نیست
پاسبان را کار، بیخوابی بُود
عاشقان را روی، بیآبی بُود
چون ز جای خواب، آب آید برون
کِی بُود ممکن که خواب آید برون؟
عاشقی و پاسبانی یارشد
خواب از چشماش به دریا بار شد
پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد
کار بیخوابیش در مغز اوفتاد
میمَخُسب ای مرد اگر جویندهای!
خواب، خوش بادت اگر گویندهای
پاسبانی کن بسی در کوی دل
زانکه دزداناند در پهلوی دل
هست از دزدان دل، بگرفته راه
جوهر دل، دار از دزدان نگاه
چون تو را این پاسبانی شد صفت
عشق زود آید پدید و معرفت
مرد را بیشک دراین دریای خون
معرفت باید ز بیخوابی برون
هرکه او بیخوابی بسیار بُرد
چون به حضرت شد، دل بیدار بُرد
چون ز بیخوابیاست بیداری ِ دل،
خواب کم کن در وفاداری ِ دل
چند گویم چون وجودت غرقه ماند،
غرقه را فریاد نتواند رهاند!
عاشقان رفتند تا پیشان همه
در محبت، مست خفتند آنهمه
تو همیزن سر، که آن مردان مرد
نوش کردند آنچه میبایست کرد ....»
{منطقالطیر ِعطار}
* چوبک زدن: چوب بر طبل زدن. شبگردها و پاسبانها، در نیمهشب برای بیدار کردن همدیگر، چوبی را بهطبل میکوفتهاند. دهخدا * تارَک : فرق سر. * تف وُ تاب : از تف، بهمعنی گرمی و حرارت و تاب، بههماین معنی. دهخدا
پی: تهران، ساعت ۷ صبح ِ پنجشنبه... جهت ثبت برخی لحظات.