بعد از شهریور ۲۰، روزنامهها یکی پس از دیگری راه افتاد{ند}، البته و صد البته خط ِهمه، آزادی بود؛ بیچاره آزادی!
قلم، جای چاقو و نیزه و چماق را گرفت؛ هرکس قادر به انتشار روزنامه{ای در} چهار صفحه، دو صفحه، حتی بهصورت اعلامیه بهاندازهء یک کف دست میبود، خود را مجاز دانست به حیثیت و شرف و ناموس افراد تاخته، و هرچه قلم را تیزتر و فحش را رکیکتر و افراد مورد حمله را از شخصیتهای سرشناستر انتخاب میکرد، از معروفیت بیشتری برخوردار میشد. تا جایی که محمد مسعود، برای سر قوامالسلطنه یک میلیون جایزه گذاشت و روزنامهء دیگری سلسله مقالاتی با سند! و مدرک! و عکس! دربارهء آلودگی بهفحشا{ی} خانوادههای مهم مملکتی با ذکر اسم طرفین منتشر ساخت.
بَلبَشوی عجیبی بهنام آزادی، فضای ایران را پُر و مسموم ساخت. روزنامهای به نام «ادیب» با یک خورجین فحش در سرمقالهء خود نوشت:«... متاسفانه، عفت قلم اجازه نمیدهد که به این مادر .. و زن... بگویم که ...»
(رحیم زهتابفر / خاطرات و مشاهدات؛ بهانضمام مکاتبات{از مجموعهء خاطرات مطبوعات} / بهکوشش سید فرید قاسمی / تهران، نشر انوشه، ۱۳۷۹ / صفحهء ۱۳)