
مرگ، یک میهمانی اجباریاست. اساماسهایی که اینروزها میرسد، حکم دستهایی را دارند که وسط مجلس عروسی، ناگهان تو را میکشند وسط، و میافتی دقیقا بین نگاههایی که منتظرند دست و پا زدنات را تماشا کنند. چیزی شبیه آخرین فرصت ِ قبل از شلیک: آیا شما وصیتی دارید؟
دارم!
من، آقای شکیبایی، زندگی برای من، دقیقا کاریاست که برای کار دیگری میکنم: چای میخورم که سیگار بعدش را بگیرانم، سیگار روشن میکنم که بعدش چای. زندگی میکنم که بعدش بمیرم. مرگ برایام چیز غریبهای نیست. نوجوان که بودم، بالاتر از خانهمان، داروخانهای بود. دیازپام داشت، ولی بدون نسخه نمیداد. نسخهء پدربزرگام را میبردم و میگفتم:«حاجآقا، پاش درد میکنه نمیتونه بیاد.. گفت این نسخه رو تمدید کنین». خیلی از سالهای عمرم در رفتن و ماندن ِ حد فاصل بیست قُرص و پنجاه قُرص، گذشت. یازده دوازده سالام بود فقط. اطمینان داشتم که مرگ، تنها چیزیاست که هر آدمی یکبار تجربه خواهد کرد. بعضیها چندبار؛ قدر هر نوبت که داروخانهچی به پیغام حاجآقا اطمینان میکرد.
مرگ، دنیای تجربهء «اولین»هاست. تجربهای که فقط بار اولاش، ترس دارد. مثل اولینباری که پرت میشوی وسط مجلس عروسی و باید دست و پا بزنی. کیست که حتی یکبار دست و پا نزده باشد؟
مادربزرگام، بالای سرم جان داد. خسخس نفسهاش را یادم هست. یک ماه و چند روز بعد از آخرین بستهء قُرصها و لقمانالدوله. اول صبح بود. با صدای خسخس از خواب پریدم. شهریور بود هنوز. فکر کردم وقتی داشته خسخس میکرده، لابد کمک میخواسته.. حتما نفساش تنگ بوده، شاید لیوان آبی مثلا میخواسته، یا «قُرص»ای که کمی آرامش بدهد به رفتناش. فکر کردم اگر بیدار بودم، حتما یک بستهء دهتایی میدادم زیر زباناش که خسخس نکند، جان ندهد، بمیرد فقط. ولی خب، مرگ، مثل مجلس عروسیاست: میدانی که احتمال گیر افتادن داری، ولی اینکه کی، همیشه اتفاقی تعیین میشود. دست که میرود روی ماشه برای شلیک، آقای شکیبایی، شماره ندارد... در یک لحظه ماشه را میکشد.
تا آنروز نعشکش ندیده بودم. فکر میکردم فقط کسی را که با قُرص خودش را در خانه خلاص میکند، سوار اینها میکنند. خب، تمام مرگهای ما، در بیمارستان بود، در جاده بود، در لابهلای چرخهای تریلی. داروخانهچی هم دیگر احتیاط میکرد و حتی به خود «حاجآقا» هم رو نشان نمیداد. مرگ را دور میکرد از خودش، از کودکی افسرده که ذهناش را خسخسهای پیرزنی پر کرده بود.
یکی میگفت:«قدیمها که مردگان را در امامزادههای محلی دفن میکردند، مرگ نزدیکتر بود به زندگی» راست میگفت. مرگ را از زندگیها دور کردند، که وجه اتفاقیاش را حفظ کند. هیجان و حیرتاش را. و این «حیرت»؛ این، خیلی مهم است.
اگر مرگ نزدیک بود، پدربزرگام تازه بعد از سه سال از فوتاش به خوابام نمیآمد که بگوید:«برو جعفر رو بکش!» خب راهها دور شده و اینجور سفارشات، دیربهدیر به دست آدم میرسد. تازه من از کجا بدانم که کدام «جعفر» را؟ باید صبر کنم، شاید سهسال بعد دوباره فرصتی دست داد و به خوابام آمد. مثل مادربزرگام که بعد از چهار سال، در خوابهای پدرم خسخس میکند و هربار حال مرا میپرسد.
انتخاب، با من نیست. قبرستانها را میبرند از محیط روزمره، بیرون، تا حیرت زندگی را زیاد کنند. غافلاند از اینکه در حیاط امامزاده، در باغهای شخصی، اشکها عریانتر و سلیستر از جاییاست که از فرط مرگ، شهرکیاست برای تجربهء هرجور حالی، الا مرگ. در برابر حیرت، آگاهی میایستد، و آگاهی سادهتر اشک میریزد، میشکند. همیناست که شما را خواهند برد قطعهء هنرمندان، تا بشوی دکوری برای عکس انداختن شیشجیبپوشان و سرباز وظیفهها. در تمام عکسهای یادگاری، حیرت میبینی نه صافی.
وقتی کسی میمیرد، اول فکر میکنم به «موسیقی»ای که باید در هنگام مرگنویسی آن آدم خاص، گوش کنم. مثل کودک افسردهای که در یازدهسالگی چهل تا قُرص میخورد و کاست قرآن میگذارد توی ضبط صوت، و انتظار میکشد. بعد وسط اش میترسد و گریه میکند. بعد، بیحس میشود و میان ترس و گریه، دلاش برای مادرش میسوزد که غصه خواهد خورد، و پدرش که خسته به خانه خواهد آمد و خواهد شکست... مثل کودکی که چند روز بعد در بستر بههوش خواهد آمد و دنیا، هنوز همان دنیای تلخ و افسرده خواهد بود.
فکر میکنم به موسیقیای که باید برای مرگ هر نفر نواخته شود. خودم را میگذارم جای عزراییل. مجسم میکنم که یک واکمن سونی کرده توی جیباش، دارد سمفونی گوش میدهد. سمفونیها، آدم را مسخ میکنند. عزراییل را هم لابد. یعنی وقتی که مثل همین حالای من، گوشی چپانده توی گوشاش، و غرق در دنیای موسیقی است، دیگر برایاش فرق نمیکند که چه کسی را خلاص میکند: مادر بزرگ من، که فرصت نشد قُرصی برای خسخساش تجویز کنم، یا خسرو شکیبایی، با آنهمه خاطره از هامون و مدرس و پری و عادل مشرقی. همین است که میگویم مرگ عرصهایاست که موسیقی در آن نقش اول را دارد. مثل مجلس عروسی، که ناگهان تو را پرت میکند وسط ِ هیجان موسیقی که دست و پا بزنی.
بعد فکر میکنم که حالا باید «عکس»ی بگذارم جلوم، و مدتی تماشا کنم. مادربزرگام بدعکس بود. از این پیرزنهای لاغر با عینک ته استکانی. پدربزرگام را تماشا میکنم وقتی میخواهم از مادربزرگام بنویسم. مردی که با مویی بلند و سفید، نشستهاست روی زین اسبی، و دستاش روی ماشهء یک برنو. ماشه، یعنی مرگ، یعنی اتفاق، ناگهان. یکجور مات کردن تصویر. یعنی دقیقا آن لحظهای که قُرص «ده»اُم را خوردهای و ناگهان دلات تنگ میشود برای کتانی قرمزت، و دلات تنگ میشود برای دختر همسایه که زیبا بود. یعنی دقیقا آن «دم»ی که دوست داری دست نگهداری و نمیشود: دیگر دیر شدهاست دوست عزیز.
میگوید:«کُل نفسٍ ذائقة المُوت». و این یعنی، هرکسی موسیقیای برای مرگ دارد. کسی که بعد از چندینسال به خوابات میآید تا قُرصی بگیرد برای رفع آن خسخس ِ لعنتی، یعنی که موسیقیاش را گم کرده، یعنی که موسیقیاش بهموقع پخش نشده. شما گویندگی کردهای در رادیو، میدانی چه میگویم. یعنی دقیقا آن لحظهای که مجری از اتاق بیرون رفته سیگاری بگیراند، دستگاه پخش خراب میشود، و باید بدون فکر در چند ثانیه خودش را برساند به میکروفون، بگوید:«شنوندگان عزیز، زندگی زیباست!» از همینجاست که راه زندگی و مرگ جدا میشود.
و مرگ... مرگ، چیزی است که دارد زور میزند برای اثبات خودش، برای اثبات اینکه «آنطرف»ی هست بعد از اینجا و اکنون. مثل بچهای که وقتی میزند به سیم آخر، حتی روی هوا هم راه میرود که خودش را نشان بزرگترها بدهد. مرگ هم به هم میریزد، و گاهی رفتار دیوانهواری از خودش بروز میدهد. مثلا وقتیکه «خسرو شکیبایی» را میبرد، فکر میکنی که «این مرگ هم داره زورای آخرش رو میزنه». از این شکست، بهجتی حاصل میشود، و از این شادی، حماقتی، تا مرگ بعدی... این وسط، خبرهایی هم هست: نفس میکشی، راه میروی، عاشق میشوی، قُرص میخوری، و یکروز در بستر لقمانالدوله بههوش میآیی، میبینی زندگی هنوز همان چیز مزخرفیاست که داریم برای اثبات وجودش، با مرگ دست و پنجه نرم میکنیم. مثل وقتی که توی مجلس عروسی، دست و پا میزنی تا ثابت کنی که «آی مهربونا.. مهربونا.. مبارکتون باشه!».
آدمی که دارد دست و پا میزند، دیگر دیده نمیشود؛ مثل خسرو شکیبایی که کسی توجه نکرد به مرگ تدریجیاش در گریم آخرین کارها: سالاد فصل، اتوبوس شب، حکم...
چیز مبارکی وجود ندارد خسروخان. مرگ را بستهبندی میکنیم در قطعات بهشت زهرا، و برمیگردیم میرویم داروخانه میگوییم:« حاجآقا، پاش درد میکنه نمیتونه بیاد.. گفت این نسخه رو تمدید کنین». بعد، تو خسخس میکنی، و پیش از آنکه موسیقیات را انتخاب کرده باشی، عزراییل، سمفونیاش را گذاشته توی واکمناش، و دیگر هیچچیز سبزی وجود ندارد، حتی «خانهء سبز».
از شما بعید بود آقای شکیبایی ...
پی: نوشتهء اول؛ وقتی که حتی حوصلهای برای نوشتن نداری. تا بعدی، چه باشد.. شاید «دومی»ای داشت.
حدیث دیگران: + + + + + + + و + و همینجور، هی ادامه بده.