تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - دایرةالمعارف نوستالژی - روزی، روزگاری تهران

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

از بالای پارک‌وی تا میدون ونک، پیاده گز کردیم. سرد بود هوا؛ آخرین نفس‌های زمستون. گفتم:«من طول می‌کشه تا یخ‌ام باز شه خانوم» و این «یخ‌ام» رو جوری گفتم که بشنوی «یَخه‌م». تیز بودی، گرفتی. گفتی:«زیر آفتاب باز می‌شه یخه‌تون یا ...؟» و این «زیر» رو تیز بودم، گرفتم!
روز اول بود که گفتم و گرفتی و گفتی.

روز بعد از تعطیلات، اول صبح، بیست تا هم‌کار زن و مرد، وارد اتاقی بشن که روز ِ قبل از تعطیلات، همگی با هم و در یک‌زمان از اون خارج شدن... فکر کن! بعد وسط اتاق، کاور ِ «یه‌چیزی» روی زمین باشه.... یعنی کی می‌تونسته باشه؟ اون‌ هم با این طعم و عصر؟ ما چه می‌دونیم والله. همه خفه‌خون می‌گیرن و به تک‌تک وبلاگ‌نویس‌های اطراف شک می‌کنن. ولی اون‌جا که محل کار نبود، چیز بود.

فکر کن که پاتیل باشی، وارد اتاقی بشی، ببینی که دیوار سوار مبل شده! بعد سواری نیمه‌کاره بمونه و بازی از سرت بره وُ فکر کنی: اون که دیوار نبود، اون هم مبل نبود، اونی هم که پاتیل بود، من نبودم؛ پس کی داشت آواز می‌خوند؟ آواز؟ .... اوم.

«مادر داری حسین نوروزی؟ .... » نقل و نبات بود، وقتی یخ‌ات باز شد. خب به‌قول طهرونی‌ها، «فحش وُ فحش‌کاری، با قربون‌صدقه نمی‌شه» باقی چیزا که جای خود داره.

 

# این؛ هم‌این # 87/03/21 حسین نوروزی |