دوست نادیدهء نازنین: آقای نوروزی
من همیشه خواننده و شنوندهء وبلاگ خوب شما هستم.
روز گذشته مطلبی را که در مورد زندهیاد «نادر ابراهیمی» نوشته بودید، خواندم. با خود گفتم بهتر است توضیح کوچکی به شما بدهم؛ یادآوری، به روزنامهنگاری چون شما، با آن اعتقاد و مسوولیتی که شما دارید و در شما شناختهام، و در خور فهم من هست.
زمانیکه فهرستوار از همکارانی که با ایشان در قسمت فیلمسازی یاد کرده و اسمشان را نوشته بودید؛ از هنرمند عزیز ومتعهدی چون «اکبر زنجانپور» و دوست دیگرم «کیومرث پوراحمد» ... نمیدانم چرا از کسی که نقش اول سه فیلم ایشان را بازی کرده («ما از راه دیگری می رویم »، «صدای صحرا» و «آتش بدون دود ») نامی نبردید. چه، در مرحله نخست با کمک ایشان بود که من توانستم در سینمای اختصاصی آنروزها جای پایی پیدا کنم. البته آشنایی من با نادر از سالهای خیلی پیشتر بود. سالهای فعالیت سیاسی ایشان، و همراهی و همکاریمان در یک مسیر، که جاودان ِ زندهیاد «داریوش فروهر» بزرگمرد ما بود...
دوست نازنین
اگر کارنامهء من را در سینما بدانید، در ادامهء آن نوع سینما، که آنزمان «سینمای هنری»اش مینامیدند، تلاشم همیشه آن بود تا آنجا که توانستم در همان مسیر کار کنم. نمونه هایش: «مرثیه» امیر نادری، «این گروه محکومین» {هادی صابر}، «صادق کرده» {ناصر تقوایی} و ....
و نکتهء دیگر اینکه «پوراحمد» را من به ایشان معرفی کردم، و با کمک و همراهی من بود که پوراحمد توانست در سینمای آنروز، راهی برای خود باز کند؛ که دیگر این توانایی و استعداد خود ِ او بود که کارهای ماندگاری از خود در سینمای این مرز و بوم بسازد. (البته خودش، هم در زندگینامهاش به آن اشاره کرده وهم در چند مصاحبه)
مثل اینکه زیاد سر شما را درد آوردم. با پوزش از اینکه در میدان نوشتار و قلم، که بسیار خود را در مقابل شمایان ناتوان میدانم، نتوانستم مطلب را آنچنانکه رسم و رسوم روزنامهنگاریست، ادا کنم.
وبلاگات را دوست دارم، و آهنگ زیبای متن را، که به قول خودتان از این اینترنت بی در وپیکر، زیبا انتخاب کردهاید.
با آرزوی موفقیت و بهروزی برای شما، و فردایی سرشار از سبزه و باران، برای این سرزمین ...
با احترام: منوچهر احمدی
اشتباههای نوشتاری من را ندیده بگیرید، گفتم: نوشتن نمیدانم
سرور ارجمند
جناب آقای احمدی عزیز
ممنونتان هستم برای توجه و لطف و مهربانیتان به نوشتهام.
همانطور که در آن نوشته هم خواندهاید، نوشتن من دربارهء نادر ابراهیمی، همچون دیگر «مرگنویسی»هام {حمید عاملی، ثمین باغچهبان، پروین دولتآبادی و..} صرفا ادای دین است به کسانی که به من یا نسل من، خدمتی کردهاند. برای دلخوشی خودم هم مینویسم. آنهم حالا که از قضای روزگار، جای آنکه در روزنامهها باشم، جای آنکه کاری را ازم برمیآید انجام دهم، خانهنشینام، و تنها رسانهای که دارم همین وبلاگ است؛ و عجب روزگار عوضیای داریم. این وبلاگ را هم به لطف بودن «بانو»ست که تمام نوشتههای سالهای اخیرم را مدیون بودناش میدانم. { خوب است که باور دارید؛ چون هنوز عدهای وجود او را توهم میدانند... «داییجان ناپلئون» ِ خفته در وجود هر ایرانی!}
و اما آن نوشته و آن گذر و گذار به این شاخه و آن شاخه:
هنرمند گرامی
در این صفحه، اغلب سعی میکنم چیزی ننویسم بیرون از دایرهء شخصی و خصوصیمان. دربارهء شعر، ادبیات و خصوصا ادبیات کودک و نوجوان هم اگر جایی چیزی بنویسم کمی عمومیتر، سعی میکنم حتی در اینجا لینک هم ندهم. اما وقتی کسی، بزرگی، هنرمندی از دنیا میرود، و از قضا مثلا مختصر آشناییای با او یا زمینهء فعالیتاش دارم، سعی کردهام در حد بضاعت اندکام، چیزکی بنویسم تا خودم هم یادم بماند که من از خیلیها یاد گرفتهام، و هنوز به خیلیها بدهکارم. من اصولا، آدم «معلمپرور»ی هستم.
وبلاگ و وبلاگنویسی، کار من نیست. ادعایی هم ندارم. عرض کردم که بخشی از نوشتهها، حدیثنفس است و برای دل خودمان، بخش دیگر هم حدیث روزگاریست که از دیگران به ارث بردهایم. من نوشتههای دیگران را میخوانم و میآموزم از دانستههاشان، و گاهی اگر چیزی مینویسم، امید دارم که شاید چندتا خوانندهاش، حداقل سرگرم بشوند.
دربارهء مسایل مختلف فرهنگی، سعی کردهام یا سکوت کنم، یا اگر چیزی مینویسم، بهدور از غرضورزی باشد و حداقلی از اطلاعات موثق را داشته باشد. دوست دارم برای چند خوانندهء احتمالی اینجا، و خودمان، کمی حرف دوستانه بنویسم، شاید به دردش خورد، و شاید نه. واقعا در همینحد میبینم نوشتههای وبلاگ را.
اما مهمترین اصلی که برایام بهعنوان روزنامهنگار هنوز باقی مانده و رعایتاش میکنم، سرعت در اطلاعرسانی است؛ و صد البته سرعتعملی که همراه «دقت و صحت» باشد. نتیجهء این سرعت هم، همین بس که وقتی سعی میکنی «اولین» باشی، خطاها و ترس از بدنامیها را بهجان میخری، و دیگران ِ پختهخواری که کنار گود نشستهاند، بعدها ... چه باک؟! من به چیزی که مینویسم و کاری که میکنم اعتقاد دارم.
نوشتهء اخیر را نیز، «یکی دو ساعت» بعد از خبر فوت ایشان نوشتم. و در این زمان، با توجه به حجم آن نوشته، ممکن است خطایی هم داشته باشم. راستاش اما قصه، شاید همین باشد که من به دلیل فعالیت سالهای اخیرم در حوزهء شعر معاصر و نیز ادبیات کودک و نوجوان، ناخواسته، همواره بخش عمدهء توجهام به یکی از این دو حوزه جلب میشود. در مورد اخیر نیز، با توجه به حجم بالای نوشته، و خستگی خودم و شاید خواننده، عجلهء ناخواستهای داشتم که برسم به بخش مربوط به «کودک و نوجوان»ی نوشته.
یک دلیل دیگر ماجرا هم ایناست که: سالها قبل، ویژهنامهای جمعآوری کرده بودم برای مرحوم نادر، زمانی که زنده بود هنوز. در آن زمان هم در فرصت یکی دو روزه، فقط توانستم از میان سینماییها، پیگیر گرفتن یادداشتهایی از «کیومرث پوراحمد» و «اکبر زنجانپور» باشم { که البته زمان از دست رفت و نشد}، و چون در این نوشته نیز اشارهای به آن ماجرا شد، در ادامه نیز ناخودآگاه نام ایشان از ذهنام گذشت، وگرنه قصدم اصلا این بود که از تمام حوزههای فعالیت نادر، بهذکر سرفصلها، بگذرم.
بخشهای زیادی را خودخواسته البته حذف کردم: فعالیتهای سیاسی نادر و همسوییاش با گروههای چپ، تحولات فکریاش پیش از انقلاب، تحولات مهم و یکبارهاش در سالهای بعد از انقلاب که عملا موجب جداییاش از طیف خاصی از روشنفکران و موضعگیریهای ایشان شد، همکاریاش با «مهرداد صمدی» و تاسیس انتشارات «طرفه» که سهم بهسزایی در شکلگیری جریانهای نوگرای جوان در آن سالها داشت، نزدیکیاش با مرحومان «داریوش فروهر» و «پروانه اسکندری»، دوستیهای گستردهاش در سالهای قبل از انقلاب از «میرحسین موسوی» گرفته تا برخی از شخصیتهای دینی، نزدیکی و همراهیاش با جریانهای بعد از انقلاب، و چه و چه.. همهء اینها را به دلیلی روشن، نادیده گرفتم و گذشتم. {مجددا شما و خوانندگان را به خواندن نوشتههای دکتر اسماعیل نوریعلاء و علی سیدآبادی و نیز این مصاحبهء کوتاه، جلب میکنم که هر کدام، به بخشی از این موارد اشاره داشتهاند. + این مطلب دربارهء کارهای سینماییاش.}
ورود به حیطهء تحولات فکری، بحث را بهجایی میبرد که نیازش روزها وقت است و سالها مطالعه؛ من هیچکدام از اینها را نداشته و ندارم و ادعایی هم نیست و نبوده. از طرفی، جو مسموم، جو مسموم است و باید زمانی بگذرد. از طرفی کار من گزارشنویسیست، نه «صدور بیانیه»، چنانکه افتد و دانی، و تازیانه بر گور کسی که نیست. فکر میکنم، هدف من که تنها ادای دین بود، و نگاهی به فعالیتهای ایشان در حیطههای ادبی (حتی اگر موافق تمام آنها نباشم) با همان نوشته حاصل شد. لااقل خودم ناراضی نیستم، و همین لطف و توجه کسانی چون شما، یعنی که «دیده شده» و بیراه نبودهاست.
خلاصه آنکه، وقتی قصد کردهام به نوشتن آن مختصر، صرفا حوزهای که آشنایی بیشتری دارم {کودک و نوجوان} مد نظرم بوده و اگر نامی از قلم افتاده، نه قصدی بوده در آن، نه کمحرمتیای. من از بخشهایی گذشتم، و فکر میکردم بههرحال اینهمه وبلاگ سینمایی، سیاسی، و هنری هست و لابد با توجه به تخصصشان، بخشهای مغفولافتاده را تکمیل خواهند کرد. گرچه، همین حالا هم این نامهء الکترونیکی شما را، که بخشی از تاریخ شفاهی سینما محسوب میشود، در حکم تکمیل همان بخشها میبینم و بهروی چشم میگذارم.
دربارهء شما و فعالیتتان، که بر کسی پوشیده نیست، خوانندگان را صرفا برای یادآوری، به مختصری از کارنامهء شما ارجاع میدهم در اینجا. و آگاهام که این، همهء ماجرا نیست و تنها شامل بخشی از کارنامهء شماست که با همت علاقهمندان، باید تکمیل شود. نوشتهء دوستانهء شما بهانهای شد برای نوشتن حرفهایی دیگر، و از این بابت هم ممنون شما هستم. خوبی وبلاگ، این است که امکان تصحیح و تحشیه در هر زمانی هست.
دستبوس شما هستم و ممنونام برای لطف و توجهای که داشتهاید به این صفحه، و موسیقیاش. قطعا، حضور امثال شما در عرصهء گفتن و نوشتن بخشهای شفاهی تاریخ هنر، غنیمتیست بزرگ.
دوست کوچک شما
حسین نوروزی