تو که نمیتوانی دست بگذاری توی جیبات، کنار یک بزرگراه، با خودت حرف بزنی، تو که نمیتوانی دست از جیبات دربیاوری، کنار یک بزرگراه، از خودت حرف بزنی؛ تویی که نمیتوانی با خودت درست حرف بزنی.... راستی تو چی داری برای خودت بگویی؟
آنسوی آبنشینان، که برای حتی غصه خوردن مادرانه، و غمگین بودن شاعرانه، کلی اسم و ایسم درست کردهاند، به تمام ِ حسرتهای از دسترفتهء ما میگویند «نوستالژی»؛ حس غریبی برای بازگشت به یک وضعیت از دسترفته، و میل به بازگرداندن موقعیتی دیرآشنا از گذشته به امروز و اکنون. یعنی دریغ و افسوس بر هرآنچه برباد رفته، حتی اگر ناکامی و تلخی بوده باشد.
شاعر ِ درون هر کداممان، یک« دفتر دلتنگیهای ایرانی» سرودهاست در خفا و آشکار.
قرار ِ بعدی: مشکی، قهوهای، مشکی، مرتضا. هود ِ ایرانسا، و عشق وُ شیاطین دیگر.
پینوشت: کاش این آقا و این آقا و آقایان دیگر، میجنبیدند در انتشار مجلهء خوشگلقشنگشان، که حرفام ناقص نمیشد اینجا.