صحن پشتی ِ مسجد شاه، همونطرف که قدیما، طلبههای جوون توی حجرههای اونجا زندگی میکردن. با آرش ابوترابی، مسجد رو دور زدیم و رفتیم جلوی یکی از حجرهها. قفل زده بودند روی درهای چوبی. گفتم:«این قفلها، یعنی از اینجا کوچ کردن و رفتن». کنار قفلها، میخ کوبیده بودند دو سه تا. آرش گفت:«این میخها، یعنی رفتن وُ دیگه برنمیگردن». از صحن اومدیم بیرون، و آخرین باری بود که رفتیم اصفهان، و بعد آرش رفت برای شاید همیشه.
توی عکسهام، داشتم پی ِ میخ میگشتم؛ قفل و کلیدش بود. ولی قسمت بود که زنگ بزنی، و اون «عکس آخر»، پیدا نشه.
جای من نبودی/نیستی که بفهمی بعضی وقتا، عکسها با آدم چه میکنن. مثلا به این عکس نگاه کن؛ به قفل و به پنجرهاش، و معنی توامان ِ هر دو. مجسم کن: فقط یک لحظه از برزخی رو که من توش بودم ، برزخی که هر روز صدبار باید تفسیرش کنم.... اوم؟
فرق عکسهای من، با عکسهای تو، اینه که من همیشه قفل و پنجره میارم برای تو، ستاره و سازهایی که روبهروی پنجره روی دیوار زار میزنن. ولی خودم، همیشه میخ ِ بعضی از عکسهای تو هستم. عکسهای کی با دل اونیکی مهربونتره؟
منتظر میمونم که قفل رو باز کنی، وگرنه آدم میپوسه با عکسهای بزرگی که چسبونده روبهروی چشماش.
