چشم تو کاو جز دل ِ سیاه ندارد دل بَرَد از مردم وُ نگاه ندارد
بی رُخات ای آفتاب-پرتو ِ رویات روز من است آن شبی که ماه ندارد
با همه خیل ستاره، ماه شب افروز لایق ِ میدان ِ تو سپاه ندارد
عاشق تو، نزد خلق، جای نجوید مردهء بیسر، غم ِ کلاه ندارد
گر برود از بر تو، راه نداند ور برود بر در تو، راه ندارد
بر در مردم رَوَد: چو سگ بزنندش هر که جزاین آستان، پناه ندارد
در که گریزد ز تو؟ که در همهعالم از تو بهجز تو، گریزگاه ندارد
درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است طاقت ناله/ مجال آه ندارد
وصل تو از خود نصیب ِ ما نفرستاد خرمن مه بَهر ِ گاو، کاه ندارد ....
حضرت سیف فرغانی