ما، يك نفر من بود. و در ابتدا، من بود كه «من تنها بود» را با خود آورد توی كافهای كه توش بوديم. شب بود، ماه نبود، ابر بود. ما، تنها بود و گفت كه خستهاست «خستهام!» آنها راه كه میرفتند، يكیشان برای يدااله شعری میخواند كه آن ديگری گفته بود:«هرچی میخوای بيا بِبَر، گيتاروُ با خودت نبر عمو
آخه اين گيتار مال ِعشق ِ منه وُ قراره كه بياد و با دستاش اينوُ بزنه بَرام كه حال كنم يه چند صباحی؛ پس گيتاروُ با خودت نَبَر، هرچی میخوای بِبَر». اما يه شب ِ مهتاب كه ماه پشت ابر نمونده بود، يدالله گيتاروُ برداشت وُ با خودش بُرد؛ ای بميری يدی كه اصلا" از عشق بويی نَبُردی افليج ِ يابودولتی!
ما سه نفر بوديم بدون گيتار كه1- دلاش خراب بود؛ گيتار نداشت و شوهر پولدار هم كه توی شهر كم گير ميآد. 2- دلاش آشوب بود پُر از «پنهان»؛ گيتارش داشت گريه میكرد و من فهميدم كه تنهايی، چه خستهاست آنكه گيتار مینوازد، حتی اگر قایم شود پشت گریهای اینشکلی ![]()
3- من، تنها بود، يك نفر تنها بود، من تنها يك نفر بود. به آن ديگری كه میگفت شوهر پولدار، گفتم كه حدود ِ يك دوستدختر برایام رديف كن و او به آنيكی نگاه كرد و آنيكی هم دوستدختر را غضبآلود نگاه كرد و من از برای همیشه دوستدختر يادم رفت و در خيالام تمام دوست دخترها پژمردند، مردند. آيا من ترسيده بود كه حرفاش را پس بگيرد؟ يا اصلا" شوخی بود؟«شوخی بود رفيق»
گيتاروُ كه با خودش بُرد، زنگ زدم كه بيا و مهريه رو بده لااقل كه يه گيتار نوُ بخرم باهاش. ولی رفت و يدالله شد يه شعر ِ سوزناك ِ عاشقانه كه همين چند روز پيش يه خووننده به اسم بنيامين اون رو خوند:«آی دنيا ديگه مثّ ِ تو نداره». كافه بدجور بوی ملال میداد. ما تنها يكنفر بود كه دلاش شوهر پولدار میخواست و گيتارش را آقای حسن شماعیزاده با نام ِ مستعار شمايلزاده با خود بُرده بود/است و از تمام كسانی كه شوهر ِ پولدار سراغ دارند، دعوت میشود كه به آغوش ِ خانواده برگردند وُ خاندانی را از غصه برهانند، و مژدگانی هم شاید بگیرند.
عرق سگی ِ من، مزّهء چيپس و پنير میداد و آن ديگری هم با من همكاسه بود. اوه.. مای گاد!
ما سهنفریم که هنوز گاهی هستیم. اين يكی هنوز شوهر پولدار پيدا نكرده، خدايا يه شوهر ِ خوب قسمت كن!
توی دلام به آن ديگرتری گفتم كه بابا اينروزا كجا شوهر ِ پولدار گير ميآد؟ گفت:« يه كاری بكن ديگه، انگار كن ما هم خواهر-مادر ِ خودت مادرسگ ِ عوضی!» اين آخری را نگفت البته ولی چون سرماخورده بود، بدجور برزخی بود. قول دادم كه يه بساطی رديف كنم كه حالی به حولی ان شاالله! یعنی اگر خدا خواست وُ شد. یعنی دقیقا یعنی اگر بشود!
حالا شما كه سواد داری و روزنامهخونی، بگو كه يه روزنامهچی وُ يه روزنامه نگار، با يه گرافيست چهجوری از يه درخت ِ صنوبر بالا میرن؟ به راحتی البته نمیشه ولی ما میدونيم كه چرا بايد اصلا" بالا رفت. آخه ما سه تا گيلاسايم عمو.
پس تو رو به مرتضای ِ علی، بيا وُ اين گيتاروُ نَبَر، بذار كه كمی بزنه وُ حال كنن رفقا؛ هرچی میخوای بِبَر اصلا"حتی این دمپایی پلاستیکی منوُ . والله! نه؟ میگم که. مال ِ مفت وُ دل بیرحم..... فقط يه شوهر خوب يا بد بفرست كه پول توش باشه! يه صنوبر ِ بلند كه بشه رفت بالاش وُ نشست وُ منتظر يدالله شد! یدی ِ ما عاشق بارونه وُ سفر.
اون يكی نمیدونم چرا نگفت چی میخواد :( پس يه دل ِ يه كمی تازهتر هم برای اون .....
ما سه نفر بوديم گمونم كه نشستيم توی كافه وُ من گفتم كه اگه گيتاروُ با خودت بِبَری، اينها هم درگير جنگ میشن وُ اون وقت ازكجا شوهر ِ پولدار رديف كنيم؟ ديد كه راس میگم، گيتاروُ گذاشت زمين وُ گريه كرد و گفت كه نمیره هيچ جا ديگه. اونيكی چشمش پُر از اشك شد و اينيكی سكوت كرد وُ گيتاروُ هم كه يدالله بُرده بود با خودش .... عجب شبِ غريبی بود.
میگن زمستون همينجوريه؛ پس يه سی دی بزن برام حتما"از روش، باشه؟ باشه! خستهام فقط. اونيكی میگفت كه خسته است ... کی خستهاس؟ دشمن!! کی خستهاس؟ دشمن! مرگ بر تو، که عینهون ِ عراقیای عالمی! سیاهسوختهء خر!
درابتدا كلمه بود كه خسته بود و خسته بود خستگی از هميشه بيشتر؛ اينوُ از نگاش خوندم از گيتارش از يدالله كه رفته بود سفر.
آخ یدی! تو خیلی نامردی روزگار!
شخصیتها:
ما= من+اون+اونیکی
مکان:
همونجا که همه میرن؛ کافه
زمان:
تعارف که نداریم؛ هروقت دوست داشتی بیا.
این نوشته، تکراریاست. ربطی به من و بانو ندارد. به سه شخصیت دیگر مربوط است؛ کسانی که روزگاری، شبشان روز نمیشد اگر خطی خبری نمیگرفتند از هم. ولی حالا، زمانهء تمام این پرسوناژها، تغییر وضعیت داده، و هرکس را سوار هواپیمای خودش کرده، فرستاده دوردستها. هر کدام، یکگوشه از دنیا. این وسط، کسی نپرسید که یدالله کیست؟ راز این نوشته، البته یدالله نیست. یدالله، مُردهای است که بر قبر خویش میگرید. راز، در جیبهای کسیاست که الآن نشسته روبهروی من: ال! حالا، تکرار میکنم که یادمان بماند، یدالله هنوز سفر است، و دو شخصیت دیگر، حالا با هم، از اینجا دور شدهاند. هیچ«سهنفری» تا ابد با هم نیستند. خیلی تلخاست. آنروز، اینجا فقط درج اولین کامنت اختصاصی بود، و خیلیها، نه همه، آزاد بودند کامنت بگذارند. حالا ولی تماما مخصوص است؛ این، یعنی خیلی خوب است که چیزی مینویسی که فقط خودت میفهمی و دیگری، و تنها یکنفر میتواند حرف بزند. این دیکتاتوری ِ شیرینیاست که ما دو تا آفریدیم، و بهآن اطمینان داریم: صاایران! دوستانام، یکییکی، مرغابی شدند رفتند دورها... حیف.