تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - هر قتل، فرزند تازه‌ای‌ است

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

قتل‌ها، کار ِ ما نبود. ما، ماموران سازمانی بودیم؛ وظیفه‌ای که بر دوش‌مان گذاشته بودند، در میان کُدهای رمز، تعاریف عجیبی داشت. به من می‌گفتند مَرداس. سه پسر داشتم: الیاس، ادریس، اسحاق. ادریس  ِ من، عاشق ماهی‌ها بود. الیاس، زیاد راه می‌رفت. اسحاق ِ من، توی خیابان بوذرجمهر، فروشگاه لوازم یدکی ماشین‌های راه‌سازی داشت. ادریس، زیاد خواب می‌دید. اسب‌ها در خواب ادریس، همیشه به سمت غرب می‌گریختند. و ما مامور بودیم بفهمیم کیست که شبانه گله را رَم می‌دهد. یک‌بار از الیاس پرسیدم، تا به‌حال کسی را دیده‌است که از نزدیک عاشق باشد؟ گفته بود دیده‌است؛ از نزدیک ِ نزدیک. حسودی‌م شده بود. اسحاق ِ من، بیمار بود و می‌دانستم این‌روزها تمام می‌کند. مامور بودم هنوز آن‌وقت‌ها. روزی از روزهای بهار، رفتم از کِشوُی اداره، پروندهء ادریس را برداشتم: سفید بود. جرمی نداشت. با خودکار سبز، بالای اولین صفحه نوشتم:«به‌نام خداوند آفریدگار. ادریس، زناکار است؛ ریش‌های‌اش را تراشیده؛ زنا با محاسن کرده‌است.» کُلت ِ کمری را برداشتم، و توی خواب‌های ادریس شلیک کردم.
من، مامور سازمانی بودم. کمونیست بودم. ولی هنوز قید و بندهایی داشتم: راه رفتن، توی تاریکی، فرزندان آدم را به راه‌های تازه‌ای می‌کشاند. از توی خواب ادریس، یک‌نفر به سمت الیاس تیری رها کرد. یقین داشتم اسحاق ِ من از غصه خواهد مرد. روی محل اثر انگشت، نوشتم این قتل کار اسحاق است، و اسحاق، تنها اسحاق می‌توانسته اسب‌ها را رَم داده‌ باشد.
فردا، پیش از آن‌که مراسم تیرباران را به‌جا بیاورند، اسب‌ها را به سمت روشنای سپیده رَم دادم. و روی جای پاشان نوشتم: فرزندان ِ یک مامور سازمانی، غصه‌های بلندی دارند.
پسران‌ام... پسران‌ام.. پسران‌ام، یکی‌شان، عاشق ماهی‌ها بود. ماهی‌هایی که سال‌هاست در لابه‌لای لوازم یدکی خیابان بوذرجمهر، این‌دست وُ آن‌دست می‌شوند.
اسحاق ِ من، از دست رفته بود با اسب‌های رَم کرده. در تعاریف سازمانی، هر قتل، فرزند تازه‌ای‌ است که آدم را تنهاتر می‌کند.

قرار نیست فاحشه باشم + زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود 

# این؛ هم‌این # 86/07/18 حسین نوروزی |