تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - روزی از روزهای آبان، که ابر بود

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

پدرم می‌خواسته برود سه‌راه آذری خرید کند. حتی کفش هم می‌پوشد. و فقط خدا می‌توانسته از توی حیاط، برش گرداند.
اگر رفته بود، اگر یادش نیفتاده بود برگردد، در ِ زودپز را بردارد که واشری برای‌اش بخرد، اگر رفته بود، الآن سال‌ها می‌گذشت از روزی که با تو آشنا نبودم... پدرم برگشت، ناگهان هوس کرد امروز، روز خوبی برای رفتن به سه‌راه آذری نیست، و مادرم باردار شد برای همیشه.
زندگی، گاهی لنگ ِ واشر سیاه ِ زودپزی قدیمی می‌شود. هوس، بهانه‌ است؛ نامی که ما می‌گذاریم روی بودن‌مان. و شهوت، این‌وسط، واقعا بی‌تقصیر است.

پی‌نوشت: باران‌های پاییزی، نفرت‌انگیز است. کاش پاییز، هرگز نبود. علی‌الخصوص این‌روزها. کمی دل‌تنگ و بی‌حوصله‌ام.. و ظاهرا همین است غصه.

# این؛ هم‌این # 86/07/16 حسین نوروزی