تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - غزلی در نتوانستن برای خودم

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

یعنی توی این زمین خدا، یک آدم نیست که هنوز بتواند؟ اویی که نفس‌اش حق بود کجاست؟ آدم‌های بزرگ، سوار اسب‌هاشان شدند رفتند... ای تُف به روزگار کوتوله. خسته‌ام از این‌که نتوانستم. من، تو، ما فقط ما را داریم. گاهی فکر می‌کنم که دیگر آن آدمی نیست‌ام که اراده می‌کرد و می‌شد... بریده‌ام.

بعداز تحریر: و هم‌چنان تُف به ذات روزگار کوتوله. کو مردی که می‌توانست می‌شد؟ دارم فریاد می‌زنم که بریده‌ام.... ولی نگاه می‌کنم می‌بینم من آدم قدرشناسی بوده‌ام؛ باید به همین "ما"یی که هنوز دارم، بیش‌تر اعتماد کنم. این یکی هنوز باقی مانده‌. چرا حفظ نکنم‌اش؟

آخر ِ تحریر: گور بابای نتوانستن! باید بشود، حتی اگر دست‌ام از زانوی خودم هم سُر بخورد، باید پا شوم. و می‌شوم. این رسم ماست که تنها بلند شویم. می‌شوم!!

# این؛ هم‌این # 86/07/12 حسین نوروزی