تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - تو، آزادی!

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

معمولا ساعت هشت و نیم برای یک زندانی شام می‌آورند. ساعت که هشت و بیست و هفت دقیقه شد، برو پشت در بایست، دو دقیقه فکر کن. ساعت هشت و بیست و نه دقیقه، نفس‌های عمیق بکش. بیست ثانیه مانده به هشت و نیم، چشم‌هات را برای هشت ثانیه ببند. هشت ثانیه، زمان مناسبی‌است برای مجسم کردن ِ نحوهء ورود ِ طرف. فرصت این‌را هم داری که تمرکز کنی. صدای پای‌اش را هم خواهی شنید. و صدای انداختن کلید در قفل. چشم‌هات را باز کن. نفس‌ات را حبس کن. دو ثانیه است کل‌اش. زندان‌بان، برای‌ات غذا آورده. صدای‌ات را پرتاب کن بیرون ِ حنجره، فریاد بزن بگو «یاعلی»/«یا مسیح»/«یاالله» و .... محکم بکوب توی سرش.
تو
آزادی!
به همین راحتی.
بلیط بگیر برو بندرعباس. سوار لنج شو، برو بحرین. بگو جزایر سه‌گانه را پس‌آورده‌ای. درخواست اقامت کن. بعد برو سفارت آمریکا. بگو قاضی مقدس را تو ترور کرده‌ای. بنشین توی اتاق انتظار تا درخواست پناهندگی‌ت را بررسی کنند. سرت را بگذار روی پُشتی ِ صندلی. کمی سعی کن آرام بگیری. چشم‌هات را ببند برای دو ثانیه. حالا باز کن.
تو
آزادی!
توی فرودگاه مهرآباد هستی و داری می‌روی زندان؛ و این اصلا ساده نیست.
حالا کمی بنشین آن‌طرف‌تر، هی!! بیدار شو بابا .. تاکسیه! خونهء بابات که نیست. پیاده شو، رسیدیم.
چشم باز نکن، نفس نکش.
تو
آزادی!
برای همیشه آزادی. برو صفا کن جوون.

# این؛ هم‌این # 86/07/11 حسین نوروزی |