گزارش روزمره: رفتهام دوباره سر ِ کار. به عبارت بهتر، سر ِ کار رفتهام بدجور!!
حوصلهام اینروزها خیلی کم شده؛ روزهداری، اصلا چیز بدی نیست. ولی بیسیگاری، خیلی تلخ است. ( توجه داری که مرجع من، خودم هستم. و نمیتوانم سیگار بکشم و فکر کنم باطل نمیکند!!)
سرکاری اینروزهام هم توی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان میگذرد. با حضرت کیان جوادی، یک قزوینی دوستداشتنی!!!! و البته مهربان!!!! و از معدود آدمهایی که کارش را دوست دارد.
از یکطرف هم، روی یک پرتال دارم کار میکنم؛ یک مرجع نسبتا کامل، برای کودکان و خانوادهها.
میثم، برادرم، گیسوهاش را از ته بریده!!! شرمآور است برای یک نوروزی. چه موهایی داشت و حیف کرد... آنهم جهت خدمت مقدس سربازی! که بعدش زن بگیرد. حماقت، حد ندارد که. آدم موهاش را میتراشد که زن بگیرد؟ عمرا... نع.. عمراااااااااااااااااا.
فندق، حسابی شیرین شده؛ دوست دارم این بچه را. بهترین خواهرزادهایاست که تا به حال داشتهام!!
و اما!! اینچندروز، پیشنهادات عشقی ِ فراوانی داشتهام. چرا؟ نمیدانم. لذا لازم میدانم توضیحی بدهم جهت آرامش بانو، و جهت اینکه تکلیفمان با دیگران روشن شود:
ببین! من راحتام و اوج لذتاست بودن با بانو، داشتناش. پس دلایل بعدی، فقط تطویل کلام است. ولی بشنو، بد نیست. بانو حتی وقتی که یک همشیرهء مهربان به اینجا لینک میدهد، دلاش میخواهد با خواهر طرف وصلت کند! چه رسد به پیشنهادات پیدا و پنهان عشقمآبانه و اینها. حفظ خواهر و مادر شما، به عهدهء بنده نیست. کمی مواظب باش. من هم ترجیح میدهم هیچ نداشته باشم، ولی دل بانو نلرزد. خب مگر آدم چند نفر را دوست دارد از صمیم جان؟
رفیق خوبام میپرسد بانو هست یا اینهم نوعی بازیاست؟ نوعی نوشتن؟ رادیو زمانه هم یک مصاحبه میکند دربارهء وبلاگنویسی و اینها. همین را یکجور دیگر میپرسد. به رادیو زمانه میگویم که ترجیح میدهم به این سوال جواب ندهم؛ شاید باشد شاید نباشد شاید .. به رفیقام اما میگویم راستاش را.
میگویم بانو، یک زن جوان است که وجود خارجی دارد. حتی توی همین هفتهها، خیابان ولیعصر و پاساژ میدان آریاشهر را با هم خراب کردیم روی سر مردم. {حیف شد! دوستی از کنارش رد شدیم که میتوانست ببیندمان، و ندید! داشت با بانوی یک نفر دیگر، قدم ِ عجیب! میزد} گاهی هست، با همایم. اغلب میرود، و بیهم. میگویم که ما غمگینایم. ولی خب، رابطهء گاهی چند هفته دور از هم، نیز یکجور رابطه است. مهم، نفس این رابطه است که من دوستاش دارم. و مهمتر، بانو، که بسیار دلنشین است! ( این را به معنای تعارف نگیرید! منظور، صرفا اطلاعرسانی شفاف است و به معنای این نیست که خیلی کبابی است و شما هم بفرما وسط! مفهومه؟ اوکی!)
یکی دیگر هم میپرسد چرا نمینویسد؟ جواب ِ صادقانهام ایناست: از کجا معلوم؟ ما، پای خیلی از نوشتههامان اسم دیگری میگذاریم. همیشه، حسین نوروزی، حسین نوروزی را بازی نمیکند.
راستی چرا وقتی میگوییم«زن» جوان، حتما باید منظورمان یک مادرمردهء چهل پنجاه ساله باشد و نه یک بانوی نزدیکتر، عین{و البته فریبندهتر از} همینها که شما «دخترهای جینگیلیمستون» مینامیدهشان؟ ( البته بحث، کیفیاست و کیفیت و تازگی، هدیهء الهیاست و به همه نمیدهد) خب شاید عادت کردهایم که به هر«عشق»ی بگوییم مثلا دوستدختر. بین«دختر» و«زن»، بین این دو لفظ، تفاوتهای ماهویای هست؛ نه مثلا تفاوت، از جنس پردهء بکارت، که اینروزها کمیاب شده{بود. و به مدد تعمیرات پزشکی، این کمبود برطرف شدهاست}.
عشق را، حتی اگر مونثی چهاردهساله باشد، ترجیح میدهم با لفظ «زن» خطاباش کنم. وقت ِ تلفظ ِ «دختر»، دقیقا یاد«دختربچههای نچسب ِ دبیرستانی ِ درحال بلوغ» و «کالینابلانکا» میافتم.
بانو، اصولا اخلاقگراست. ولی مثل تمام زنها و مردها، گاهی بدفرم دروغ میگوید و داغان میکند بعضی از دروغهاش. من کارآگاه بدی نیستم. زود میفهمم و قول میدهم که طلاقاش بدهم. روی قولام نمیایستم. خب بستگی دارد.. دروغ داریم تا دروغ. بانو آشپز بینظیریاست؛ مرغ را دقیقا مثل من میفهمد. و چه زیباست. بانو ادبیات را خیلی خوب میفهمد. خواندهاست. متن را میشناسد. لاس نمیزند با نوشته، میفهمد. طراح بسیار بینظیر، و عاشق باران. من باران را دوست ندارم. او دوست دارد. روشنفکر است، مثل یحیی. و عین خود ِ خود یحیی، روی تمام سلام و علیکها حساس است: این دختره چی میخواد دور و بر ِ تو؟ میخوام با ناموس فلانی وصلت کنم نافرم، چون زیادی صمیمی شده. رمزهای ورود ایمیل من را دارد. سر نمیزند، ولی میتواند و آزاد است. مهربان است. ذهن اقتصادی قویای دارد. الآن به تنهایی چند شرکت(البته کوچک) را اداره میکند. مثل چی، پول خرج میکند. مستقل است. «گیر»است از نوع سهپیچاش!
پولدار است. مرفه است. ولی وقتی با همایم، ایمان دارم که اصلا مهم نیست کجاییم و با چهقدر پول. این، یعنی اطمینان خاطر از روز بیپولی. و معرکهاست.
چند وقتیاست، پنج ماه، که یک واشر ِ استیل لولهء آب را توی انگشتام کرده. چیزی شبیه حلقهء نامزدی؛ خیلی از خطرات احتمالی را رفع میکند! حتی توی خواب هم توی انگشتام است. دوستان نزدیک، همیشه دیدهاند این حلقه را. دوستاش دارم. چرا واشر آب؟ چون متفاوت است و فقط من و بانو، میتوانیم با واشر آب، اعلام نامزدی کنیم. به همین سادگی.
دوست دارم چادر سرش کند، و وقتی با مرد غریبه حرف میزند، البته بنا به اجبار، و وقتهایی که من نیستم، انگشتاش را بگذارد لای لبهاش{اوی!! ذهنات را کنترل کن!} و شکسته حرف بزند تا صداش مفهوم نباشد. خدا میداند که شوخی نیست. من حسودم. حتی اگر حس کنم که یکی دیگر دارد لذت میبرد از شنیدن صداش، حتما اول خواهر طرف را مفیوض کرده و بعد بیخ تا بیخ سر بانو را میبُرم.
توی اجناس مونث، فقط آزادم با سه چهار نفر راحت باشم: اکیپ ِ مِر-مُر و شرکا { که اینروزها از هم پاشیده و خدا کند باز جمع شویم}، اکیپ شهرام و مهروش بدون شرکا، دخترعموها، خواهرم، مادرم، و زن مرتضا! {به زودی. فعلا مجرد است}
هروقت بخواهد، میتواند موبایلام را تماشا کند، پیغامها را بخواند، گیر بدهد و از اینها.
آفتاب-مهتاب ندیده است. جای برادرش باشم، خانم بسیار خوب و عفیفهایاست.
دوستان من را تقریبا به نام میشناسد همه را. ولی تحقیقا خیلیها را ندیده. معتقد است که چون یک زن است، به سرعت میفهمد که کدام زن، نظر سوء دارد{ حالا داشته باشه؟ چی میشه عزیزم؟ والله... واسه آرامش خودت میگم} قاطی است، یکهو میتواند خواهر و مادر چند نفر را با هم وصلت بدهد. حریم خصوصیاش، من هستم. وقتی وارد آن بشوی، آره! (راستی چهطور یکنفر میتواند وارد ِمن بشود با اینهمه ریش و پشم؟ گیر دادهایها..)
بانو، غمگین است. یحیی هم.
قرار است هفتهء آینده با بانو برویم کفش بخریم و یک کوله. بانو، عاشق دیدن مغازههاست و ترجیح میدهد کم خرج کند. یعنی دوست دارد فقط خوراکی بخریم بخوریم صفا کنیم. اهل رژیم و این لوسبازیها نیست. این، یعنی دماش گرم است. مردهشور این رژیم غذایی را ببرد که آدم را از معاشقه هم میاندازد: عزیزم به من دست نزن، توی رژیم هستم، چاق میشم!!
جوان است، جوانی میکند، ولی لوسبازی درنمیآورد. از سر و سناش بالاتر فکر کردهاست، بالاتر زندگی کردهاست، و همیناست که دوستاش دارم؛ حرف داریم برای گفتن/شنیدن. «حرف داشتن»، توی یک رابطه، از همهچیز مهمتر است.
قرار است ازدواج کنیم. شرط کردهام مهریه نمیدهم. اصلا! بعد البته دلام سوخت و پنج سکه را قبول کردم. نمیخواهم گیر ِ هم باشیم. دوست دارم دوست هم، نفس هم، عشق هم باشیم.
صددرصد، کسی نیست که دیده میشود. یعنی چی؟ یعنی تویی که رفیق منی و مثلا دیروز من را با زنی دیدی در حال سلام و علیک، بدان که آن طفلی فقط یک دوست و همکار است. بانو، خوبیاش این است که از جمع مزخرف مطبوعاتیها و حلقههای مرسوم نویسندگان، به دور است. شکرت خدا ...
خب. بروم به کارهای فردا برسم. اطلاعات تکمیلی، متعاقبا داده خواهد شد.
فقط دو تذکر و تذکار مهم:
اول: خوانندهء احتمالی! کِیس مورد نظر، چندین سال است که در حیطهء دارایی شخصی ِ حسین نوروزی ثبت شده، و لطفا افکار پلیدت را ببر برای مادرت.
دوم: همین چند هفته قبل، داغ کرده بود که بیاید حال چند نفر مونث را بگیرد. لطف کرد و بیخیال شد. کلا خوشاش نمیآید حتی کسی منرا با اسم کوچک صدا کند. چه سنتی؟؟ خب هرکس یکجور دنیا را میبیند. حتی یک آدم مدرن، وقتی احساس خطر کند، میتواند به اشکال خیلی سنتی رفتار کند. مثل من که میخواهم گاهی بانو را بگذارم توی کمد، در را قفل کنم.
دانیال و دینا، خواهرزادههای من هستند. خیلی عزیز و خواستنیاند برای من. به جان همین دو تا، تمام این نوشته، رفتار اینروزهای من و بانو بود. لازم بود جهت بعضی مسایل، درج شود در اینجا. همین. بانو دائمالآنلاین است و دارد الآن اینجا را میخواند و هی فکر خواهد کرد که یعنی کجاهاش با من بوده؟ همهجاش. ما اینجا با کس دیگری هم حرفی داریم مگر؟ نداریم. تماما مخصوص!
لطفا به این نوشته، لینک ندهید. دلام میخواهد همینجا به اطلاع دو سه نفر رسانده شود.