روزی که ما عاشق شدیم، رادیو اعلام کرد ارتش متفقین به مرزهای شمالی نزدیکتر شده است. تلگرافخانه را گرفتم و خواستم به دفتر موسولینی وصلام کنند. مسوول دفترش گوشی را برداشت و گفت موسولینی با برنارد رفتهاند باغ آویشن جنوبی و تا عصر هم برنمیگردند. گفت شاید از آنجا هم سری به ستاد جنگ بزنند. با این حساب بعید بود که تا فردا بتوانم از او خبری بگیرم. مسوول دفتر سوال کرد پیغام خاصی دارم یا نه؟ گفتم «ممنون آقا» و قطع کردم. به زنیکه گفتم با این حساب ، گمان نکنم تا روشنتر شدن ِ وضع، بتوانم با او ازدواج کنم. برایاش توضیح دادم که من برای تکتک ِ کارهای روزمرّهام، باید با شخص موسولینی هماهنگ کنم و حالا هم دراین آشفتهبازار، دقیقا" نمیدانم که آیا اساسا" این عاشقی و چند تا بوسهای که هنگام مکالمهام با دفتر موسولینی، رد و بدل شد، درست بوده یا نه. زنیکه ابروهایاش را توی هم بُرد و لب ِ پایینیش را آویزان کرد. یکآن، تصویری از او در ذهنام شکل گرفت در حالیکه لب ِ پایینش تا نزدیک ناف کِش آمده و داشت با چشمهایی به رنگ خون نگاهام میکرد. ترسیدم، اما به روی خودم نیاوردم. به سمت پنجره رفتم و نگاهام را دادم به بیرون، به خیابانی که قرار بود تا پایان همین هفته متحدین از آن وارد شهر شوند و من هم به آنها بپیوندم و تا میدان اصلی شهر، پایکوبی کنیم.
زنیکه گفت از لفظ روزمرّه خیلی دلگیر شده و باید سریعتر از او عذرخواهی کنم. گفت که مگر او، عشق، جزو روزمرّگی است؟ بعد فریاد زد که من از او سوءاستفاده کردهام و اگر تا پایان هفته، متفقین به شهر برسند، میدهد مرا به جرم ِ تعدّی و تجاوز به دار بکشند. درحالیکه دستهاش داشت به شدت میلرزید، از جعبۀ سیگارهای روسیش، سیگاری بیرون کشید و پشت به من، نشست روی تخت. ناخودآگاه دستام رفت طرف ِ فندک. خواستم سیگارش را روشن کنم. با غیظ نگاهام کرد و گفت که حالا نمیخواهد روشن کند و فقط دارد بازیبازی میکند. و خواست که به او نزدیک نشوم. یکهوُ فکری به ذهنام رسید که شاید این فضا را کمی عوض میکرد؛ لااقل بهقدر یک تختخواب و روشنتر شدن وضع. پرسیدم هیچ میداند که فرق موسولینی با هیتلر چیست؟ سیگارش را لای انگشتاناش فشرد و با دو دست، صورتاش را برد لای سینهاش. خودم جواب دادم، خب معلوم است که نمیداند، چون این یک راز درونسازمانی است و طبیعی هم هست که او نداند. بلافاصله ادامه دادم که موسولینی و هیتلر، هر دو، همیشه یک جعبه پُر از سیگار توی جیب ِ لباس نظامیشان دارند؛ هر دو، یک جعبه! با این تفاوت که هیتلر وقتی سیگاری را درمیآورد، حتما" روشناش میکند و تندتند پُک میزند، اما موسولینی همیشه با سیگار لاس میزند. حرفام را قطع کردم و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان داشت تاریک میشد و هوا ابر بود کمی. برگشتم دوباره به سمت زنیکه و کمی به تخت نزدیک شدم. سیگار دیگری درآورد و اینبار بدون معطلی آن را گیراند. آرام و منقطع خطابهء سازمانیم را تمام کردم: موسولینی هیچ وقت سیگارش را روشن نمیکند، فقط با آن ملامسه میکند. لبهاش را که حالا جمع و جور تر شده بود، غنچه کرد و دود سیگار را حلقهحلقه داد بیرون. سعی میکرد تا میتواند نگاهاش را از من بدزدد.
جوری که انگار دارم با خودم حرف میزنم، گفتم باید دوباره آخر شب تماس بگیرم. سرش را از روی سینهاش کند و به طرف پنجره، از جا بلند شد. بیرون را نگاه کرد و به نقطهای در بالای خیابان خیره ماند. رادیو را که روی میز بود، برداشتم و روی موج رادیو مسکو تنظیم کردم. بعد از چند تا پارازیت، صدای مردی را که سعی میکرد با لهجۀ اصیل ما حرف بزند، شنیدم که میگفت در جبهۀ شرقی هم اوضاع فعلا" آرام است و دمای مسکو هجده درجه زیر صفر. از مردم میخواست که در مصرف سوخت و آذوقه تا جایی که در توانشان است، صرفهجویی کنند. بعد صدای یک اپرای ِ ملایم پخش شد. با صدای سنگ ِ فندک، به خودم آمدم، دیدم زنیکه پشت سرم ایستاده و دارد سیگار دیگری روشن میکند. پرسید ساعت چند است؟ گویندۀ رادیو انگار مویش را آتش زده باشند، وسط پخش موسیقی، ساعت را به وقت محلی، چهار و سی دقیقۀ عصر اعلام کرد. اُپرا از ابتدای سُلو ِ ویلون توی اتاق پیچید. به زنیکه گفتم باید به این اختلاف ِ ساعتها عادت کنیم وگرنه مشکل است آدم خودش آنجا باشد و ساعتاش را با اینجا تنظیم کند. گفت «من هیچکجا نخواهم رفت!» پوزخند زدم. گفتم «تا ببینیم!» گفت «میبینیم!» ناآرام بود و اینپا و آنپا میکرد. دوباره گوشی را برداشتم و از تلگرافخانه خواستم به دفتر موسولینی وصلام کنند. یک دقیقهای منتظر ماندم تا صدای بوق ِ انتظار را بشنوم. بیاختیار با حالتی عصبی، تعداد بوقها را بلندبلند میشمردم. کمی نگران شدم؛ فکر کردم الآن باید آنجا نزدیک ظهر باشد و این، بیشتر نگرانام میکرد: یعنی الآن هیچکس نیست جواب تلفنام را بدهد یا کسی نمیخواهد؟ حتی مسوول دفتر، که علیالقاعده باید سر کارش باشد و به هماهنگی گروهها، از ستاد جنگ گرفته تا وزارتخانۀ غله بپردازد؟ سرگیجه گرفته بودم. گوشی را گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم «یعنی ممکن است این یارو هم با برنارد رابطه داشته باشد؟» خیز برداشتم سمت پنجره. حواسام با فکری بود که توی سرم میچرخید. ناگهان زنیکه خودش را حائل کرد میان من و پنجره، پرسید «چی گفتی؟ برنارد چی شده؟» به خودم آمد. لبخندی مصنوعی تحویلاش دادم گفتم چیزی نیست. «کدام برنارد ؟ هااا؟ نه. من از برنارد حرفی زدم؟ نه! چیز خاصی نیست.» یادم نبود دفعۀ قبل که با مسوول دفتر حرف زدم، به زنیکه نگفته بودم موسولینی با برنارد رفته باغ آویشن؛ فقط گفته بودم موسولینی رفته باغ آویشن جنوبی و شاید تا شب هم برنگردد. داشت خیره تماشام میکرد و انتظار را میشد در نگاهاش دید.
ترجیح دادم از دمای هوا بگویم. اما زنیکه دستاش را گذاشت کَت ِ سینهام و حرفام را قطع کرد:«برنارد، چی؟!» لحناش خشن بود. خندیدم. گفتم عزیزم نگران نباش، چیزی نشده و برنارد هم حالاش حتما" خوب است و قطعا" دارد حسابی حال میکنند و به من و تو میخندند. ادامهام را خوردم و سعی کردم جملههام را بیاهمیت کنم . افعال را باید مفرد به کار میبردم. گفتم البته ممکن است که الآن دراز به دراز افتاده باشد توی رختخواب با زنی نه به زیبایی تو - با همان سلیقۀ زنشناسی احمقانهاش: زنهای پر وُ پاچهدار با سینههای آویزان که قدر یک گاو لابد شیر میدهند! با صدای بلند، مثل بازیگران تئاتر، خندیدم و دور خودم چرخی زدم. کمی از پنجره فاصله گرفتم. نمیخواستم این بحث را ادامه بدهم. خیال کردم احتمالا" با همین لودگیها باورش شده و دیگر گیر نخواهد داد. رفتم روی تخت دراز کشیدم. دکمههای پیراهنام را باز کردم یله شدم روی نرمی ِ تُشک. خیره داشت نگاهام میکرد. نمیتوانستم حدس بزنم دقیقا" باور کرده یا نه. لبخند ِ عشوهآمیزی تحویلاش دادم، گفتم توی این هیروُبیری، بعید میدانم برای یکبار همخوابه شدن با زیبارویی چون تو، نیاز به اخذِ اجازه از موسولینی داشته باشم، آنهم فقط یکبار که البته میتواند بین دو عاشق به صورت یک راز، پنهان بماند. دستهام را به نشانۀ دعوت، باز کردم و چشم هام را به آرامی بستم. خوب بود که داشتم هیجان ِ ناشی از ترس را تجربه می کردم؛ برای اولینبار بدون هماهنگی با موسولینی، داشتم کاری میکردم که چندان هم بیاهیت نبود. قطعا" اگر موسولینی بو میبرد بدون اجازهاش با زنی همخوابه شدهام، کمترین مجازاتام این بود که زندهزنده پوستام را میکند. اما همین یکبار بود و میتوانستم هیچوقت به روی خودم هم نیاورم.
صدای اُپرا خیلی بلندتر شد. کار ِ زنیکه بود. نفساش که به صورتام خورد، آرامتر شدم؛ حتما" باور کرده بود. بوی دهاناش را دوست داشتم. بوی نوعی شراب، که فقط در سیبری میشود پیدا کرد. و حالا، اینجا، توی دهان این زن. همانطور که چشم هام بسته بود، سعی کردم حواسام را جمع کنم دور سرم، مبادا از رابطۀ برنارد و موسولینی و احتمالا" مسوول دفترش، چیزی بفهمد. البته خودم هم از حضور مسوول دفتر در این رابطه، مطمئن نبودم. اُپرا به همنوازی سازهای زهی رسیده بود که گرمایاش را نزدیکتر به خودم حس کردم. با حالتی کودکانه یکی از پلکهام را کمی باز کردم. نیمخیز روی تخت خرامید و خودش را روی سینهام کشید. لبهاش را دیدم که هنوز آویزان مانده بودند. سعی کردم تناش را روی تنام مماس کنم. توی گوشاش گفتم «عزیزم، تو بسیار عشوهگری و زیباییت را حتی زنهای کاخ موسولینی هم ندارند.» بعد دهانام را تا جایی که باز میشد، باز کردم و لب هاش را به دهان گرفتم. لحظۀ عجیبی بود. اولینبار بود که اینهمه از نزدیک به تناش، به بخشی از اندام معمولیش نزدیک میشدم. خواستم توی ذهنام با زنهای کاخ موسولینی مقایسهاش کنم؛ فرم سینهها، کفل، ساقها. دستام را بردم از پشت روی رانهاش و سعی کردم از زیر کش دامن ِ کوتاهاش ببرم توو. دلام میخواست کفلهاش را لمس کنم. ناگهان انگار که شرم ِ دختری تازه کار فراگرفته باشداش، خودش را به عقب پرت کرد، بلند شد و روی تخت نشست. فکر کردم باید کمی بیشتر نازش را میکشیدم. نیمخیز شدم و گفتم «بانوی زیبا تا کجا و کی میخواهد این سرباز پیاده و خسته را در طلب نگه دارد؟» و خندیدم و خواستم که به آغوش بکشماش. مقاومتی نکرد، اما همینکه باز در آغوش گرفتماش، زیر لب و زمزمهوار پرسید«نمیگویی که برنارد چی شده بود؟ از کدام رابطه داشتی حرف میزدی؟ همانطور که در آغوشاش بودم، تناش را فشردم. فکر میکردم باید چه پاسخی بدهم. به خودم لعنت فرستادم توی دلام که چرا نتوانستم جلوی دهانام را بگیرم. گویندۀ رادیو داشت میگفت بعضی از سربازها به دلیل تخطی از قوانین، تیرباران شدهاند. عدهای از شورشیان هم به انبار غله حمله کرده بودند. اوضاع ِ خوبی نبود. دست زنیکه را روی سینهام حس کردم که مشت میکوبید. با تحکم پرسید «برنارد با کی بود؟»
+ این را چهار سال قبل نوشتم. هشت فصل بود؛ یکجور تمرین در رمان مینیمال مثلا، با زبانی سادهتر و روزمره. سه سال پیش، بازنویسیش کردم و دادم ارشاد شود. نشد. خوب که نشد. وجود این ارشاد، گاهی باعث میشود الکی به ادبیات مزخرف، حجم اضافه نشود. پیشتر در خداحافظ گاریکوپر هم آمده بود.