دیشب: گربهء بختبرگشته، داشت از آنطرف خیابان، میدوید به این سمت؛ سر پیچ ِ جمالزاده، کنار ماشینهای آریاشهر. یک سواری آمد و ... از لحظهای که خیز برداشت برای خیابان، تا آنی که از زیر چرخ رد شد، دقایق کوتاهی که به خود پیچید، و آخرین تکاناش؛ تلخ بود. و تمام اینها را دیدم.
یاد این کتاب طفلی افتادم که سالها قبل نوشتم و چهار سال قبل، منتشر شد. هفتهء قبل شنیدم که تجدید چاپ شده، ولی حوصلهای برای دیدن دوبارهاش نداشتم/ندارم. از تمام نوشتههای گذشته، نفرت دارم؛ همینجوری!
امیرکبیر-کتابهای شکوفه-۱۳۸۳ تصویرساز: علیرضا گلدوزیان