پدربزرگام، بیش از صد و بیست سال عمر کرد؛ مرد روستاییای که با احمدشاه همدوره بود و قزاق رضاخانی. شنیدهای که میگوید«از کودکی، قصههای پدربزرگ/مادربزرگ را به گوش جان شنیدم و این آغاز ِ قصه بود برایم...»؟ ما چی شندیدیم از پدربزرگ؟ قصههای سکسی، ناجوانمردی و تلخی.
- کجا رفتم با هنگ، دستور دادم به تازهعروسی تجاوز کنند .. کلی خندیدیم.
- دختر دهسالهای را ... خیلی خوش گذشت.
- پیرمرد را الکی دادم سه روز از درخت آویزان کنند ... چه خوب بود.
خیلی تلخ مُرد، خیلی. امروز یاد مرگاش بودم. از هم، دور بودیم و خدا میداند قدر هفتاد تا آدم زنده بغض دارم الآن که مینویسم.
تنهایی، تلخی مرگاش را رقم نزد، حافظهء خوباش بود که مرگ را سالها بُرد و آورد پیش چشمهاش. تا وقت رفتن، هرگز چیزی را فراموش نکرد: دخترش رفت پیش از او، زناش رفت، بسیاری از جوانان و پیران رفتند، و اینکه گذشتهاش مثل یک نوار با کیفیت میآمد وُ میرفت، دقمرگ ِ تمام نامردیهاش شد. نوهاش هستم، خدا میداند نخواستهام نامردی کنم به کسی، حافظهام ولی خوب است.
همیشه توی گوشه و کنار کار کردهام؛ مدعی هم بودم و هستم. مدعیام که کارم بهترین است و اینکارهام. ولی قرار است که بقیه هم اینجور فکر کنند؟
حافظهء خیلی خوبی دارم. یکروز، رفتم توی لاک خودم، و وقتی برگشتم نفسی تازه کنم، حتی همان دو سه نفری که باید یادشان میبود که روزگاری همکار ِ هم بودیم، یادشان رفت یا سعی کردند فراموش کنند: از پشت چند تا میز، جدا شدیم و یکهو، بعضیمان رفتند بالاتر. چرا باید سطح خود را برای دوست قدیمی پایین میآوردند؟ مگر نه اینکه «هر آشنا، اندوه ِ تازهای است»؟ روزهای بدی بود.
روزهای خوبی ندارم همین حالا هم. ولی حتی بلند کردن گیس و یاس فلسفی روشنفکرانه هم نتوانست حرمت نان و نمک و دوستی را از یادم ببرد. خدایام شاهد است که هنوز هم خراب چند تا رفاقتام هستم... رضا ولیزاده مطلبی نوشت. نه در جواباش، که قصدم بود در کنارش، چیزکی بنویسم. مثل دیوانهها نوشتم و ارسال کردم. چه سودی داشت؟ خودم را اثبات کنم؟ تُف به ذات هرچی غرور ِ بیموقع.
رضا ولیزاده را دلگیر کردم. ولی یادم نرفته که روزگاری بود روزی بود .... دوستان و همکاران قدیمی در جواب سلامام،«عذر خواه بودند که به جا نمیآورندم». رضا اتفاقا دیگر آن رضای همسطح آنروزها نبود؛ کار میکرد و سری داشت بین اینهمه سر. کاری برای هم نکرده بودیم، کاری هم نکردیم. فقط وقتی بعد از گمانام پنج سال، سلام کردم، آشناتر از بسیاری از دوستانام، دست دراز کرد، دست دادیم، گفت:«تو که عشق خودمی، چهطوری رفیق؟» عین همین جملهها را گفت. رویاش را هم هرگز برنگرداند.
رضای همیشه رفیق!
من، آدم رفاقتام. هنوز یادم نرفته آن شب ِ شالگردنی را که نتوانستی ازش استفادهء دلخواه را کنی، و چه شبی بود، آن ظهر جمعهای که ششتایی از نمایشگاه نشستیم توی یک تاکسی و برای یک ربع، از ته دل خندیدیم. آنشبی من «رفتهای» داشتم و پْر از بغض بودم، و دیزی ِ خانهء تو خدا میداند کلی غصهام را کم کرد. حافظهام خوب است: با بانوی اینجا، همین امروز صبح تلخی کردم، و تا شب، مثل سگ پشیمان بودم. میفهمد که من گاهی، حتی برای گرفتن ِ حقام، احمقانهترین لحن را انتخاب میکنم. و این را باید یادم باشد که دلشکستن، مردی نیست. آدم ضعیفی هستم، ضعیفتر میشوم گاهی.
من یادم نرفته و نمیرود که وقتی دوباره خواستم بنویسم، تنها کسی که خودش را به فراموش کردن نزد، تو بودی رضا. یادم هم نمیرود که چهقدر به دادم رسیدی توی روزهایی که رفقا پنهان شدند، مبادا که جواب سلام ِ آدم ِ تنهایی همچون من را بدهند. و یادم نمیرود که غمگین بودم و با هم قدمی زدیم توی خیابان انقلاب، و یادت بود که روزگاری دوست بودیم. ایمیلات را از آلمان هنوز دارم توی اورکات، که از ایستگاه مترو فرستاده بودی. تو اگر یادت باشد، توی ماجرای شارژ ِ آپارتمانتان، خواستم که بفهمی حافظهام عالیاست... پس شک نکن که مثلا نان قرض نمیدهم به خودم یا دیگری. اگر برگردیم به دو شب قبل، فقط پای پُستی که نوشته بودی، مینویسم:«نمیدونم رضا.. شاید ما کمکاری کردیم.. شاید..» و تمام.
به جان بانو، به جان کسی که این وبلاگ را فقط و فقط و فقط برای او و به نام او مینویسم، به جان مادرم که رفیق ِ همیشهء زندگیم بوده و هست، مثل پُتک بود اینکه امشب آمدم دیدم که برای یک شب، یادم رفت دارم با کی حرف میزنم.
اگر آن پُست را برنمیدارم، میخواهم آینهای باشد پیشرویام، که دچار آلزایمر نشوم. وگرنه، حالا جدا از راست و غلط اش، گذشته از درست و نادرستاش، برای تکتک سطرهاش، دلگیرم از خودم. توی همین پُست هم آمدم فقط یک جمله بنویسم«ببخش اگر به خطا، تندی کردم» که نشد. حالام خوب نیست با خودم. بگذار روی حساب ِ حرافیهای همیشهام.
پُشت این ریش و سبیل، هرگز حتی سعی نکردم گریهام را پنهان کنم. سه بار قشنگ داشتم گریه میکردم که وارد کافه شدم. یکبارش را خیره شدی توی چشمهام. یادم هست. و نگفتی که چیه مثل زنها ..؟ مردی، و میفهمی که گریه، گاهی مردانهترین سلاح است در روزهایی که از بدرقهء یک فرودگاه برگشته باشی. خیره شدی، و فقط خیره بودی وُ رفتی. من، بار ِ نگاهها را مثل بار ِ رفاقت، حس میکنم رضا. و به خاطرم میماند تا ابد. باید مینوشتم فقط که از دربند بودن یادعلی، ناراحتام، و ... چرا اینهمه نوشتم؟
رفیق قدیم! الیاس و ادریس، نوکرت هستند و دستبوس. دلگیر نشو. آنها دستات را میبوسند، من تخمات را. هنوز آنقدر بیماری، بیهمهچیزم نکردهاست که یادم برود روزی روزگاری بود، رفیقی بعد از پنج سال، رفیقاش را به یاد داشت. دستام را گرفتی، دستات را میبوسم.
دوست تو: حسین