چرا توی هیچکاری، نشدم آنی که دلام میخواست؟ شاید چون خیلی «زود»م، خیلی!
باید اینجا را بردارم ببرم یکجای آرام ِ دیگر؛ یکجای پنهان با یک اسم پنهان. خدا را چه دیدی؟ شاید کراوات هم زدم و اسمام را گذاشتم مهرداد یا کامبیز، و حتی علیاشرف.
تنها حس ِ خوب ِ اینروزها، همیناست که کنار ِ هم ماندهایم؛ باقی، بهانههای روزمرگیاست. میخواهم مثل بچهء آدم، کمی بنویسم. و کمی آرام باشم.
گفتم«اینایی که روی بستهها نوشته چیه؟» بیحوصله جواب داد:«وزن هر بسته رو روش نوشتهم.» پرسیدم:«واسه چی؟» جواب داد:«واسه اینکه وقتی مُردههات اومدن سر ِ قبرت، بدونم که هر بسته، جواب چند نفر رو میده ... خلاص؟» به رضا نگاه کردم که حالا از دستهای رفعت بیچاره آویزان مانده بود و صدای جیغ وُ داد ِ پروانه...
«چند سطر از یک داستان ِ قدیمی»