تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - بیا یعقوب یادعلی را آزاد کنیم برود پیش خانه‌اش/خانواده‌اش

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

رضای عزیز

بیا یعقوب یادعلی را از زندان بیرون بیاوریم، منتقل‌اش کنیم به تهران که جان‌اش در امان بماند، و شغل‌اش را برگردانیم‌ به‌اش. بعد، بنشین حرف بزنیم کمی.
رضا
فکر کن ما نتوانستیم یادعلی را از زندان بیرون بیاوریم؛ قدرتی نداریم، خسته‌ایم. نتوانستیم! فقط فکر کن! بعد فکر کن که یعقوب یادعلی را آن‌قدر زدند که علاوه بر نشر اکاذیب، و توهین به یک قومیت، به پنهان کردن آدرس خانهء مادر ِ«هاچ‌، زنبور عسل» در طی سال‌هایی که هاچ، در پی‌اش بود، اعتراف کرد. و از آن‌جا که این‌جا، وطن ِ ماست، فکر نکن، مطمئن باش که برای همین جرم، فردا در تاکستان سنگسار شد. خب، ما غم‌های بزرگی داریم؛ یکی‌ش همین است که داریم توی خیابانی قدم می‌زنیم که دیگر از آن ِ ما نیست... برای یعقوب یادعلی، ناراحت‌ام، و نگران. کتاب‌اش اگر توقیف می‌شد، مرحبا می‌گفتم؛ برای آینده‌اش خوب بود. ولی وقتی جان کسی، هر کسی، در خطر و آزار است، نمی‌شود بحث‌های تُخمی-تخصصی به راه انداخت و از این گفت که «شایسته چیست و بایسته کدام» ما، به نظرم همهء ما، ناراحت‌ایم و هر کدام به قدر همت و قدرتی که نداریم، شریک‌ایم در این «بزرگترین رویداد ادبی کشور».
اتوبوسی که به دره می‌غلتد خیلی اتفاقی، بلیط ‌اش در اجبار ِ تک‌تک ماست. همه شریک‌ایم. نوبتی‌است؛ امروز یادعلی، فردا دیگرانی از همین 120 وبلاگ ادبی بازنگار. و روزهای دیگر، مردمان دیگر. داری پدرسوختگی می‌کنی رضا! فکر نکنی خرم و نمی‌فهمم!
حالا سیگاری آتش بزن، یادعلی را از زندان بیرون بیاور، و انگار کن که ما خسته‌ایم و داریم در باب شخصی در آمریکای شمالی حرف می‌زنیم. نمی‌شود یادعلی توی زندان باشد، جان‌اش در خطر و آینده‌اش در ابهام، و ما بحث کنیم در باب فضیلت و جای‌گاه وبلاگ‌های ادبی. یعقوب را بکش بیرون زندان، بنشین کنار من توی اتوبان، حرف داریم با هم.
از ابتدای این ماجرا، از ابتدای آوردن و بردن‌ها، از همان‌روزی که یادعلی به زندان رفت، نشنیدم حتی از نویسندگان آن‌طرفی‌تر کسی موافق این برخورد بوده باشد. شاید بوده، من ندیده‌ام. گفتم که بگویم، بعید است کسی دو خط توی عمرش نوشته باشد، و موافق این برخورد باشد از اساس. البته، این، فرض من است. وگرنه شاید بعضی جور دیگرتر ببینند.
این‌جاست که می‌پرسی چرا وبلاگ‌های ادبی که در بازنگار ثبت شده، و 120 تا هم تا امروز بوده، و از امروز 119 تا، سکوت کرده‌اند؟ (راستی رضا هوا برت داشته که این ۱۲۰ تا حکما، بخش مهمی از وبلاگ‌های ادبی هستند؟ توهم زده‌ای رفیق. این، بازی من و توست، مثل بازی‌های دیگر ِ وبلاگستان. ادبیات، جای دیگری دارد مرور می‌شود) جواب من این است: این مساله، مربوط می‌شود به حدود صد و نوزده نفر! تک‌تک‌شان باید نظر بدهند. و البته اجباری هم نیست به نظر دادن. نوشته‌ات هم، این را نخواسته. می‌فهمم. منظورم این است که تو می‌پرسی و باز هم احتمالا فقط چند نفر جواب می‌دهند. ما، غصهء دیگری هم داریم؛ داریم توی بزرگ‌راهی قدم می‌زنیم که سهم ِ همهء ماست. احمدی‌نژاد با تقلب رییس‌جمهور شد؟ من به سند و مدرک دست‌رسی ندارم رضا، ولی ایمان دارم که در دوُر دوم، رای آورد نوش‌جانی! تصمیم جمعی بود. تصمیم جمعی درست است؟ نمی‌دانم. باید به دموکراسی به تصمیم جمعی احترام گذاشت، اما حق غُر زدن را کسی نمی‌تواند از کسی بگیرد. من، سرخود عمل می‌کنم و خیلی جاها به دموکراسی هم علاقه‌ای ندارم. ولی واقعیت این است که دیدی.
حالا، حالا که نشسته‌ایم و انگار کرده‌ایم که یادعلی به سلامت، بیرون از زندان است، بیا کمی راحت‌تر حرف بزنیم.
رضا
از کدام موضع به نوشتن ِ این پُست برخاستی؟ مدیر بازنگار /یک روزنامه‌نگار/یک شاعر؟ من، تریبون تو را می‌بینم و زبان ِ گفت‌وگویت را: به عنوان یک وبلاگ‌نویس؟ نه! تو داری از موضع مدیر بازنگار حرف می‌زنی. یادداشت‌ات را «تیتر ِ یک بازنگار» کرده‌ای، به عنوان «یادداشت یک» گروه ادبیات بازنگار و با نام «مدیر سایت» گذاشته‌ایش که در واقع، روی سخن‌ات با اعضای این گروه باشد{دیدم که برداشته‌ایش؛ ممنون}، و دایرهء نگاه‌ات، گروه ادبیات بازنگار است فقط: 120 تا از این بسیاران. از مطالبی که بیشترین بازدیدها را دارند یاد کرده‌ای، و تلویحا و تحقیقا، زرد خوانده‌ای آن‌ها را. یادت هست که حدود یک ماه و نیم قبل، ادبیات بازنگار را سپردی به من. گمانم حدود سی و اندی مثلا، وبلاگ داشت. کمیت، کیفیت نمی‌آورد؟ شاید. به هرحال، رشد کمی داشته در این مدت. رشد کیفی هم کم نبوده‌ در این بین‌. تازه این‌همه را من «اضافه» نکرده‌ام. ده برابر این، «درخواست ِثبت» بوده، و این تعداد را من فقط «تیک ِ تایید و نمایش در سایت» زده‌ام. ادبی نیستند؟ خب شاید دربارهء بعضی‌ها اشتباه کرده‌ام. مدتی طول کشید تا وبلاگ‌ها را به اسامی افراد برگردانم؛ به اسم وبلاگ خیلی معتقد نیستم. با نویسنده طرف‌ایم: با یادعلی‌. نگاه تو هم، همین است. وگرنه دلیلی نداشت که 120 وبلاگ را میدان بحث بگیری، و مثال‌های دقیق‌تر را از میان «نام افراد» انتخاب کنی. روی صحبت تو، با افراد است. و این، درست است.
از میان آن 120 تای دیروز، من یکی‌ش؛ جواب‌ام ساده است: وبلاگ‌ام، شخصی‌ترین وبلاگ ادبی‌است. لینک‌دونی ندارم، کامنتینگ را بسته‌ام، روی سخن‌ام با بانو و تنها با اوست. و اگر توهینی کنم، فردا تمام بانوهای ایران و کشورهای مشترک‌المنافع، می‌توانند مدعی باشند به «بانویت» بر وزن قومیت، توهین شده و باید بروم با یادعلی سیگار روشن کنم. کبریت داری؟
داری عوضی‌گری می‌کنی و می‌فهمم رضا!
می‌بینی؟ نویسنده‌ام. ادبیات را نزدیک به دو هفته قبل، شناخته‌ام و در این دو هفته، توهم این را دارم که ادبی‌تر از خیلی‌ نام‌ها،«وبلاگ می‌نویسم». در مقام ادیب فرزانه و مبارز سیاسی، نمی‌نویسم. ترجیح می‌دهم به این سوال زیبای رفقای اهل ادبیات ِ وبلاگ‌دار فکر کنم که«حسین نوروزی! داری مُخ کی‌ رو می‌زنی با این آب و تاب؟» مهم است؟ نیست به جان رضا. روشنی که؟
رضای رفیق!
کی، دقیقا چه‌کسی حکم می‌کند که وبلاگ ادبی، موظف است در برابر اتفاقات ادبی موضع بگیرد؟ من به وبلاگ، مثل تو نگاه نمی‌کنم. الزاما مثل تو و هابرماس نگاه نمی‌کنم. من، توی وبلاگ‌ام، نقش ِ «من، توی وبلاگ‌ام» را بازی می‌کنم. فکر کرده‌‌ای به زیرتیتر وبلاگ‌ها؟ تفاوت من، با سید ِ خوابگرد با حسین درخشان، در همین زیرتیترهاست. من دارم «ازاین‌روزهای خودم با بانو» را بازی می‌کنم. نگاه انتقادی ندارم به فرهنگ، شوک الکترونیکی به کسی نمی‌دهم.نقش هر کسی، نقش آن‌کس است. نقش‌هامان را خودمان انتخاب کرده‌ایم. کسی حق دارد بپرسد چرا این نقش‌ها چرا ما؟
چرا حالا توی گروه ادبیات بازنگار ماندم  و حذف نکردم خودم را؟ خب ساده است: توی دو ماه گذشته، نزدیک به 16 شعر و داستان کوتاه و طرح داستان توی ِ این‌روزهام، منتشر کردم؛ یعنی هفته‌ای تقریبا یکی. فعالیت‌ترین وبلاگ‌های ادبی هم در همین اندازه‌ها به روز می‌شوند؟ کیفیت ادبی ندارد؟ این، جواب‌سرخود است: چه کسی تعیین می‌کند؟ قطعا کلیک‌ها نمی‌توانند این نقش را ایفا کنند. دارم چی‌را توضیح می‌دهم رضا؟ راستی، هرکس که وبلاگ ادبی می‌گرداند یا می‌نویسد، و این دوتا فرق‌ها دارند، الزما باید از صنف ِ نانوشتهء نویسندگان باشد؟ لابد! منطقی‌ش این است. نمی‌دانم.
بیا یک سیگار روشن کنیم گپ بزنیم.
رضای عزیز
از یک نویسندهء معاصر ِ کمی مشهور، نفرت دارم! فرض کن فردا به دلیل نوشتن یک رمان، بازداشت شد؛ باید شاد شوم؟ نمی‌شوم. اِفه ندارم که من اهل ِ «هرچیز جای خود» هستم. نیستم. فقط به عنوان یک نویسنده، که از قضای آمده، مجموعهء شعر و مجموعهء داستان‌هاش وقت‌هاست که «در دست ارشاد»است، دل‌گیر می‌شوم. و محکوم می‌کنم. چه کسی تعیین می‌کند که من چی بنویسم و تازه بعد از این‌که معین کرد، چه کسی حق دارد که مرا بابت ِ اجازهء دیگری، بازداشت و بازخواست کند؟ هیچ‌کس خب. پس وقتی در برابر هر حذف و ظلمی، سکوت کنم، راه برای روزهای مشابه در حق خود ِ نویسنده‌ام هم‌وار کرده‌ام. این‌ها را می‌فهمم. دل‌ام هم می‌خواهد این‌ها را توی مغز 120 وبلاگ‌نویس عضو بازنگار کنم که «ما یک شخصیت حقیقی داریم، و یک شخصیت حقوقی و صنفی: تعرض به شخصیت حقوقی ما، به‌خاطر فعالیت صنفی‌مان، مسالهء شخصی نیست.» اصلا این حق را دارم که دل‌ام بخواهد؟ اگر نخواهد چه؟ فاشیست‌ام؟ بی‌رگ‌ام نسبت به ادبیات؟ باید تلاش‌هام، دغدغه‌هام، نگرانی‌هام برای اتفاقاتی از این‌دست، حتما نمود وبلاگی داشته باشد؟ راستی چرا وقت ِ امضا کردن بیانیه‌های لازم، کسی سراغ این ۱۲۰ تا نرفته؟ نیست که اهالی قدرت ِ ادبیات، هر وقت که لازم است می‌آیند به عیادت وبلاگ‌نویس جوان؟
نمی‌دانم.
بیا این کبریت: روشن کن به سلامتی زندانی ِ در وطن. حرف می‌زنیم.
رضای عزیز
این‌که مطالب ِ هم‌چو منی، زرد به نظرت بیاید و خارج از دایرهء ادبیات، یا این‌که مثلا دوستانی این‌ور و آن‌ور، به قدر شخصیت ِ همین وبلاگ، اظهار لطف می‌کنند و بعد، احساس شرم دارند نسبت به فرهنگ بازدیدها، به جان عزیزت، اصلا به تخم ِ الیاس و ادریس‌ام هم نیست( اسم دو تا پسرم در خواب‌هام)؛ من، «خوانندهء خودم» را دارم. و مثل خودم، سیگار روشن می‌کنم. نه «اخبار پشت پرده» دارم نه «توضیح اختصاصی». توی بازی‌های وبلاگی هم شریک نیستم. با بازی‌شان هم مشکلی ندارم؛ انتخاب امروز ِ من نبوده فقط. به قول احمدرضا احمدی ِ شاعر ِ شوخ:«در کمال فروتنی عرض می‌کنم که من قدرت کارم را می‌دانم». می‌فهمم که جای‌ام در ادبیات، کجاست، و از ادبیات، چی می‌خواهم. وبلاگ نوشتن، برای من، بازی با ویرگول‌هاست؛ بازی با نقطه‌ویرگول‌ها. دلیل وبلاگ‌نویسی‌ام هم برای خودم کاملا مشخص است. دارم معاشقه می‌کنم با خودم و اگر«نخواهد»، مطمئن باش بدون فوت دقیقه‌ای، کل این صفحه را دیلیت می‌کنم. می‌تواند امتحان کند! (الآن خدمت ایشان هم عرض شد)
امشب از بازنگار، لینک خودم را حذف کردم؛(می‌دانی که فقط با حذف وبلاگ، و اضافه کردن مجدد، می‌شود به سرعت کلیک‌های مطالب قبلی را صفر کرد. این راه را الآن یاد گرفتی، قول می‌دهم! برو و دربارهء زردهای دیگر، اقدام کن!) خب، حالا ببین بعد از این کدام مطالب بیشترین بازدیدها را دارد. سخیف‌اند؟ نه! نع! من هم مثل بعضی دیگر، تعداد کلیک و اندازهء ویزیتور را هرگز دلیل قوت و ضعف وبلاگ نمی‌دانم. به دو یادداشتی که به عنوان دبیر گروه ادبیات نوشته‌ام، دقت کن: تیترنویسی برای من مهم است. لیدنویسی برای من مهم است. در یک خبرخوان، که شاید به زور دو سه جملهء ابتدایی یک نوشته را بیاورد جلوی چشم بازدیدکننده، دو سه جملهء اول خیلی مهم است. تقصیر من چیست که تیتر مطلب دیگری ِ مشهورتر، «... افسوس» است و دو سه جملهء اول‌اش و اصولا بیشتر حجم نوشته‌اش، سلامی به گرمی آفتاب است به دوستان خوب‌اش؟ زرد بودن هنر نیست؟ نه رفیق! نیست. من، این‌جوری‌ تیتر می‌زنم و تا ابد هم. و فکر هم نمی‌کنم تیترهام، زرد است(ر.ک به تخم الیاس و ادریس) راستی اگر مطلبی دربارهء یادعلی نوشته بودم با تیتری که جذاب باشد، باز هم زرد بود؟ خب باز هم مهم نیست. مهم این است که آن طفلی، بدون این‌که وبلاگی داشته باشد، الآن حتی از فکر کردن به غصه‌های شخصی‌ش( از قبیل همین‌ها که من نوشته‌اش می‌کنم این‌جا) محروم است. مهم، فقط این‌است. کاش می‌توانستیم، بیاوریم‌اش بیرون.
رضا
تو مدیر بازنگاری. تیتر یک‌ها را تعیین می‌کنی. مدعی هستی که 120 وبلاگ بازنگار سکوت کردند در برابر دو تیتر: ماجرای یادعلی ِ طفلی، و ماجرای شیرین عبادی ِ بین‌المللی.
عکس هر دو ادعای‌ام را ذخیره کرده‌ام که باز پدرسوختگی نکنی. گوش کن!
دو وبلاگ‌نویس از همین ۱۲۰ تا، فقط در هفته‌ء گذشته، در دو پست، مطالبی نوشتند در این باب. مریم مهتدی از یادعلی نوشته بود و مزدک پنجه‌ای از ماجرای شیرین عبادی. مطلب اولی، سه یا چهار کلیک داشت به گمان‌ام و مطلب دومی، تنها یک کلیک! از هر دو عکس دارم با تاریخ اکنون. کف کردی نه؟ کار من به عنوان دبیر ادبیات بازنگار، سرکشی به تک‌تک پست‌ها نیست، چون من تیتریک نمی‌خواهم انتخاب کنم. ولی جالب است، یکی از آن سه‌چهار کلیک و همان یک کلیک تا اکنون، مال من بود. و می‌توانم ثابت کنم به خودت. خوانندهء هیچ‌کدام از دو وبلاگ نبوده و نیستم؛ شاید این ماجرا متقابل باشد. سلیقه است فقط. ولی وقتی «نقش دبیر ادبیات بازنگار» را بازی می‌کنم، وظیفهء حرفه‌ای خود می‌دانم که حدالمقدور، درصد بالایی از پست‌های روزانه را بخوانم. اما نقش تویی که مدعی ِ این سکوتی، چیست؟ ساده است: تو باید می‌دیدی حتما و اگر واقعا یادعلی، این‌قدر دغدغه‌ات بود، تیتر یک را به جای مثلا شورت آهنین یک بازیگر سینما، اختصاص می‌دادی به این دو تیتر. ندادی، نکردی. می‌بینی؟ اصلا سری به پست‌های 120 وبلاگ ادبی بازنگار زده‌ای ببینی حرف‌ات چه‌قدر مستند است؟ اصلا چند بار تا به حال، ادبیاتی‌ها تیتر یک بازنگار بوده‌اند؟ همه که زرد نمی‌نویسند. چندبار؟ می‌دانی که بازدیدکننده و لانسه کردن یک نوشته در بازار وبلاگ فارسی، در دست گروه‌هاست اغلب. وقتی که تو، یکی از پدرخوانده‌های وبلاگستان باشی در نقش بازنگاری‌ات، و به فلان الیاس و ادریس من نگیری این نوشته‌ها را، چه توقعی از وبلاگ‌نویسان ِ اغلب خارج از این بازی داری؟ نوشته‌اند؛ دیده‌ نشده. می‌بینی؟ عجله می‌کنیم... مثل قومی باش که نشسته است تا به جای‌اش تصمیم بگیرند: مدعی‌العموم!
فرض کن، حرف تو دقیقا دقیق است: فرق تو، با این یادداشت که دارد محکوم می‌کند و از «چه بنویس» و«چه ننویس» می‌گوید، با آن قاضی و مدعی‌العموم یارعلی چیست؟
رضای بازنگار!
سیگارم تمام شد رفیق. یک پاکت، توی دو ساعت و چهل دقیقه! مثل همیشه صبح شده و دارم فکر می‌کنم تو بدجور عوضی هستی. وقتی را که گذاشتم پای این نوشته، اگر برنامهء یک مُخ‌زنی می‌ریختم (همان انگی که رفقای وبلاگ‌نویس ادبی می‌زنند) باور کن مُخ چند تا لیدی را زده بودم. این چه مُخی است که تو داری؟ کمی لطیف شو بنشین حرف بزنیم.
رضا ولی‌زاده
من عاشق بازی‌بازی با نوشته، با فونت، با قالب، عاشق بازی با ویرگول و کروشه و این شکل‌هام. لاس می‌زنم با خودم و جهان اطراف‌ام. آن‌قدر هم همه‌جوره اوضاع‌ام به‌هم‌ریخته است که اصلا فکر نکنم به این‌که بنشینم از این متن ِ بی‌ربط احمقانه، سوتی‌های‌ام را درآورم تصحیح کنم. چراکه، در قبال سکوتی که می‌گویی، در این نقشی که دارم، تقصیر می‌بینم. از چی دفاع کنم؟ یادعلی، ماجرای یادعلی، اتوبوس دیگری‌است که این‌بار در دره‌ای دیگر ترمز بریده؛ کاش این‌نوبت هم کسی دستی را بکشد. بعد، می‌نشینیم در باب تعاریف وبلاگ‌های ادبی، گپ می‌زنیم. و می‌گویم‌ات که وقتی می‌خواهی بحثی را داغ کنی، خودت داغ نکن! رندانه‌تر کمی... هم بحث را داغ کن، هم تیکه‌ات را بنداز، هم رضا ولی‌زاده باش.
قربانت، به امید آزادی یعقوب یادعلی، که نویسنده است وُ این‌روزهای او، دور از بانو و دل‌مشغولی‌های دیگرش، سخت می‌گذرد.

بعداز تحریر: رضا! جان مادرت این بحث را تمام کن با من؛ گیر بعدی، یکی دیگر باشد. می‌بینی که وقت نوشتن، روی هیچ‌چیز، حتی اسم خودم تمرکز ندارم. توی این نقشی که تو داری می‌دهی به من، دست و پا می‌زنم گیر می‌کنم، کار من نیست! از نوشته‌ام تا استدلال‌هام تا نقطه‌ویرگول‌ها و فاصله‌گذاری‌ها، پر از توبیخ و حماقت است. می‌توانی صدتا سوتی و اشکل و ایراد از این نوشته بگیری. بگیر! و تمام کن. به قول سید سه عالم، من این‌جا بحث را تمام شده تلقی می‌کنم.

آقازادهء عزیز، مطلبی نوشته در همین‌باره  + مصطفا خلجی هم نوشته‌است + مهدی جامی هم قبل‌تر، نوشته‌است که موافق‌ترم با نوشته‌اش

بعدالتحریر۲: راستی رضا به دو تا چیز دقت کردی؟ سکوت معنی‌دار دو سه نفر آدم خاص توی همان ۱۲۰ نفر ... و این‌که فعلا کسی شرم ندارد و خجالت نمی‌کشد؟ بامزه‌است. و یک درخواست: رضاجان! نوشته‌های این‌جا را بالاتر از سطح حماقت برخی از ۱۲۰ تای گروه ادبیات بازنگار می‌دانم. لطفا با آن برخی، هم‌نشین‌ام نکن. ماجرای نوشتن ِ من، حتی دفتر خاطرات هم نیست؛ دلایل‌ام برای این نوشته‌ها، به خودم مربوط است. بی‌مایگی‌ آدم‌های دیگر، به خودشان. فدایت شوم باز سَکسی و  لوند!

# این؛ هم‌این # 86/06/05 حسین نوروزی