تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - مرگ در می‌زند

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

پیش‌از آخرین میله، فرصت دادند بگویم چه می‌خواهم. گفتم: کمی راه بروم، قدری راه بروم، راه بروم کمی فقط. راه رفتم، و میله‌ها نزدیک‌تر شدند. حالا، پشت میله‌ام.
«از خاطرات یک مرد ِ عجیب در تابستان سالی که گذشت»

حتی می‌توانم بگویم پشت کدام میز با چه لباسی نشسته بودی، و چه شکلی می‌خندیدی، چه کسانی را دیدی و چه لباسی داشتی تن‌ات. به کی خندیدی، و چه لباسی داشتی تن‌ات. حتی می‌توانم بگویم وقتی که از اتاق رفتی بیرون، مردک جوان، پشت سرت چی گفت. دنیا خیلی کوچک است و آدم‌ها، همه‌جا هستند؛ کافی‌است که یکی‌شان را بشناسی.
«از روزهای عینک ِ مرموز و مردی که با خدا رابطه داشت»

خوب است: سیگارم از دو بسته گذشت؛ و زندگی دارد دود می‌شود. خوب نیستم.
«از حسین نوروزی، یک اتفاق معمولی»
 

# این؛ هم‌این # 86/05/01 حسین نوروزی |