حضرت یعقوب میگوید، اولین کابینه که پس از انتخابات بر سر کار آمد، کابینهء لرو بود. شش نفر در آن از حزب رادیکال، یکنفر لیبرال دموکرات، یک کشاورز، یک منفرد، و یکنفر افراطی از حزبی که الکالازامورا در آن عضویت داشت، شرکت کردند. بعد یکنفر از رادیکالها به نام باربوس، که وزارت جنگ را بهعهده داشت از حزب خود کنارهگیری کرد و حزب تازهای به نام اتحادیه جمهوریخواهان تشکیل داد. بعد، او، بدون اینکه این جریان در روش دولت لرو خللی وارد سازد، در ترکیب کابینهاش تجدیدنظر کرد. این اتفاق درست در سوم مارس 1934 بود؛ روزی که اغتشاش تمامی کشور را داشت فرا میگرفت. وضع مغشوش روزهای بعد، دولت را ناچار به اعلام حالت آمادهباش کرد. دولت در روز دهم مارس همان سال ، برای تسکین خاطر عامهء ژیل روبلس، مجلس شورا را وادار کرد دربارهء عفو دستگیرشدگان رای موافق صادر کند. مخالفتها شروع شد و تا جایی پیش رفت که دولت لرو استعفای خود را تقدیم نمایندگان مردم کرد و اختلافات بین اکثریت پارلمانی و حکومت مشروطه بیش از پیش نمایان شد.
درست در همینجا، حضرت یعقوب وارد خاک اسپانیا شده؛ یعنی کتاب تاریخ اسپانیا را فقط در همین یک صفحه خلاصه کرده و خوانده. حالا میتواند تمام روز را دربارهء نقاط اشتراک مشروطهها، بر اساس همین چند سطر حرف بزند. حضرت یعقوب، دو شخصیت دیگر نیز دارد که اغلب بدون حضور دیگری، حرفی نمیزنند: مجد، آرشیتسکت یکچشم، و گلاره، دختری با حدود سی سال سن و قدی نزدیک به صد و پنجاه و هشت.قد و وزن مجد، هیچگاه اهمیتی در اندازهء غمی که به دوش میکشد، ندارد. میگوید از جلجتا تا بالای صخره صلیب را به تنهایی کشیده است و اینک پدر، او را به خود خوانده است. مجد، برّهای است که شباناش را گم کرده. گلاره را از عهد عتیق با خود آورده و در ابتدای خیابان وزرا، کمی بالاتر از کانون پرورش فکری، برایاش حشیش چاق میکند. حضرت یعقوب دستهایاش را میبرد بالای سرش، و وقتی که پایین میاورد، کبوتری را میان پنجههاش لِه کرده است. همه لبخند میزنند و مجد میگوید«درست عینهو اسپانیا!» . حضرت یعقوب هم تایید میکند و پُکی به سیگار گلاره میزند. آنها دربارهء گلاره حرف نمیزنند، چراکه هروقت بخواهند، او را در دستهای حضرت یعقوب لِه میکنند. تنها مجد، گاهی از عاقبت اسپانیا میپرسد و حضرت یعقوب مثل همیشه میگوید که سامپر، معاون حزبی لرو، دولت را بعد از او دست میگیرد و تاریخ اسپانیا را تمام میکند.
اینجا، بارگاه یعقوب، حاضران: حضرت یعقوب، مجد، و گلاره که هر وقت بخواهند، در دستهای یعقوب لِه میشود. نوشت ِ اول، ویراست ِ اول. این نوشت و این ویراست، تقدیم به تو که دوست ات دارم. هرچند از دست های من دوری، اما دست های منی. از تو می گیرم بلند می شوم. تو را دوست دارم.
و هیچ چیز عوض نشده! هیچ چیز... فقط بیشتر عزیزی، دلی، کنارمی و آرامی، آرامشی. این پایین بنویس. جای توست. تو! ف َ!!