فندک خوشگله رو توی دستم می چرخونم. دارم دل دل می کنم که یهو بزنم به سیم آخر. با خودم کلنجار می رم که حالا وقتش نیست و بگذار برای بعد. شاید به زودی همین جور الکی گیر دادم به بعضی ها. این روزا، رسما فکر می کنم که چیزی برای از دست دادن ندارم. پس چرا مصلحت اندیشی؟
یه سیگار می کشم و فکر می کنم که البته هنوز یه چیز برای از دست دادن دارم. کلنجار نمی رم با خودم، معلومه تکلیفم: من باید فعلا زنده باشم، سلامت باشم، راه برم، فکر کنم، با آدم ها مشورت کنم کمک بخوام و کار اصلی رو انجام بدم. پس چرا عجله؟
سیگارم رو خاموش می کنم. بارون می آد و من برعکس همهء این جماعت اهل دل، حالم از بارون به هم می خوره. از این که بهترین فصلی رو که قرار بود لذت ببرم ازش، خراب کردند، حالم به هم می خوره. تصمیم می گیرم که مادر بعضی ها رو به صرف شعر و شیرینی دعوت کنم روزی صدبار. پس چرا سکوت؟
زیرسیگاری پر شده و ساعت از نصفه شب هم گذشته. صفحهء موبایل رو نگاه می کنم که تا چند روز دیگه قطع می شه. باید یه فکری کنم براش. به مادرم فکر می کنم و به بقیه که این روزا نگاه شون داره هی مبهم می شه. نمی فهمم چی می خوان بگن. نه تایید نه تکذیب. فقط نگاه. پس چرا نمی پرسم؟
یه سیگار دیگه روشن می کنم. همه چی جوره جز همه چی! ناجور نیست، ولی اون جوری که دلم می خواد هم نیست. البته که اگه منم، لابد جور می کنم! فقط نمی دونم حالا نوبت چه کاریه؟! می تونم سلامت نباشم... نه! وقتش نیست! می تونم سیگار نکشم ... نه! هیچ وقت وقتش نیست! یادم میفته به یه همکار گفتم که دعا کن یه مشکلی برطرف شه. یه همکار خانوم یهو گفت من هم نذر می کنم، اگه برطرف شد، میگم بهتون! دیروز پرسیدم حالا چه نذری کردی؟ شاید شد .... گفت: سیگارتون رو ترک کنید! حالا چرا سیگار؟ چون جوونید و حیفه به خدا. پس چرا بکشم؟
سیگارم افتاده روی میز. دلش شکسته از خدا. آخه اینم نذر بود؟ اگه برآورده بشه، یعنی اون رو باید بگذارم کنار؟ ..... آره! مگه تو نگفتی که توی زندگی هیچ دوستی قدر سیگار کنارت نبوده؟ مگه آرزوت نبود که جهان رو سیگار بگیره؟ مگه نمی خواستی طی طریق کنی بشی تنباکو؟ مگه هو نمی کشیدی که توی دود محشور بشی؟ پس چرا همه چی فدای یه زن؟ آره! آره سیگار خوب و قدیمی!
به زن فکر می کنم. از تمام فکر ها می آم بیرون. بیرون، دود سیگار غوغا کرده. خیلی کار دارم. اگه می خواستم مثلا برج آزادی رو منفجر کنم، کم تر فکر می کردم تا حالا. حالا، فقط یه کار دارم. باید پای همون زن باشم کنارش بمونم و یادش بدم که هنوز هم توی دنیا آدم هایی پیدا می شن که به خاطر عشق، حاضرن از سیگار بگذرن! می گی کمه؟ خب به نظر من این کار، از اون کاری که دارم می کنم و می دونی که چه سخته، سخت تره. پس چرا؟ چرا چی؟ هیچ....
دلتنگی نکن عیال! می آم به خدا همچین می زنم توی دهنت که فک و دندونت یکی بشه ها!! الهی من قربونت برم که از من حساب می بری. زیاده عرضی نیست. چت هم نکردم. فقط مثلا دارم از یه لحظهء ذهنم برات عکس می گیرم!
ساعت ۳:۴۵ تا ۳:۴۶ یکشنبه به موارد بالا فکر کردم. وقتی دیدمت، یادم بنداز از بخش های سکسی ماجرا هم برات بگم که خیلی توپه! امروز وسط خیلی از خستگی ها و دل گرفتگی ها، دوباره یادم افتادم که فقط من می تونم! و باز دستم رو گذاشتم روی زانوی خودم سرپا شدم. پس چرا توقف؟ بی خیال! عمرا توقف! کاری رو که باید، می کنم. این رو اطمینان دارم. بقیه، مهم نیست.
قربانت همیشه - حسین