زنان پرده دارند
می خواهم بدون پرده حرف بزنم...
چراغ ها
یکی برای تو - خاموش کن
و بگذار
میان پرده ها
پرونده ها و نت ها هرچه باشد بسوزان
و بگذار که پرده نباشد
چراغ ها را من خاموش می کنم
( از دفتر" روزی زنان می میرند" انتشارات سوم شخص، معطل مانده به خاطر ارشاد)
از روز این شعر، پنج سال گذشته. آدم خیلی زود عوضی می شود. و گاهی خیلی زود عوض می شود. چرا این روزها - فقط سه روز گذشته- خیلی به بطالت رفت؟ اکتیوتر بودم تا سه روز قبل. انگار کمی تنبلی گرفته دورم را. آمده بودم خواهر یکی را سلام برسانم و بروم.... این کار را نمی کنم خب. می روم به خواهر خودم سلام کنم به مادر چای بریزم صبحانه زهر مار کنم. امروز هم سیگار خواهم کشید. و به شدت غمگین خواهم بود. مشکل بزرگ ام هنوز جای خودش هست با قوت .... کمکی هم ندارم. یادم مانده که بعضی ها حداقل به لطف، بودند کنارم با حرف های خوب. بعضی، به درد این می خورند که خواهرشان را. زیاده عرضی نیست و توقعی هم.
هی تو! قیصر من! می خوان با تفنگ بکشنت! دروُ! حال و روزم شبیه جنازه هاست. فقط برای این که دل نمی دهم به سهمیه بندی بنزین. بنزین عشقتم، ولی آتیشم نزن که گرونه و کمیاب....
دل ام گرفته فقط. همین.