هيچ روايتی اين همه از من تازه نيست هيچ زنی براي اين شعر
جنوب ، هميشه مرد تازه ای دارد برای طول وُ توالی
تو از ميان دود سيگارهای بسیار در چشم های قهوه ای
تو از ميان راه های كشيده بر ابریشم
از ميان هاشور زدن بر بیراهه ها
و تو
يك روز معمولی از تلخ و سيگار
كوتاه ترين شعر را يك روز برای زنی نوشتم
و آوازهای تلخ، هميشه مادرم بود مادرم بود مادرم بود ...
کاش می شد اسم واقعی شعر را نوشت. و زنم، مادرم نبود. تقدیم به چشم هات.