دوستم گفت:« بیا یک شعر بگو برای نوجوانی، پولش را بگیر» گفتم. به دردش نخورد، پولم را نداد. فهمیدم که این کاره بودن هم هنر می خواهد. امروز، همین جوری مثل هوای این نوشته گذشت ... گرچه کارهای بزرگی کردم. دارم می جنگم با زندگی. از این جنگ، لذت نمی برم ... ولی پیروز این جنگ خواهم بود. شک نکن دوست من!! شک نکن!
ترافیک
راديو در هوا پراكندهاست
يك صدا كه هميشه غم دارد :
« روز خوبی نبوده همشهری ...»
مرد ِ امروز خنده كم دارد
راديو ، گفته است:«بیباران
شهر زير غبار میميرد ..»
مرد ، سُرفهای كرده وُ
بعد :
«بار ِ ديگر بهار میميرد ..»
يك نفر زنگ میزند كه «الوُ!!
كسی آنجا پرنده میخواهد؟»
راديو - بخش ارتباطاتاش -
مینويسد كه « خنده میخواهد؟»
مرد ، سُرفهای دوباره وُ بعد :
« كاش پوزش ام را قبول كنيد
داشتم از پرنده میخواندم
بغض كردم وُ .... شما قبول كنيد »
مرد ِ مجری ، صدای غمگيناش
طعنهوار وُ به زور میخندد :
« وقت خنده هميشه پابرجاست
كاشكی يك پرنده میآمد »
توی تاكسی از دو باند عقب
افتخاری است اين كه میخواند
شهر با پرنده هم خوش نيست
مرد ِ مجری ولی نمیداند
عصر ، رفته است وُ موُج ِ پيام
از ترافيك شهر می گويد
...........
یاد گرفتم که باید «پا» داشت. بعد، کار، نشد ندارد. می بینی که دارد می شود. خبر نداری! بدجور دارد پیش می رود... خوشحالم. و خدا را دوست دارم، حتی اگر با من به کافه نیاید.
دوباره خواهم نوشت. خواهد نوشت.